|
|
|
|
|
دخترك با ترس و لرز پشت ميز توالت ايستاد . بار اول بود ، مشغول شد و از همه وسايل آرايش مادر استفاده كرد فقط يك چيز كم داشت سرخاب براي گونه ها . وقتي سرش را بلند كرد پدر روبروي او ايستاده بود . با سيلي محكم پدر سرخابي زيبا روي گونه هاي كوچكش نقش بست . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:17 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت در خانه دنبال بهانه ای بود تا دست خالی اش را توجیه کند . صدای دخترک او را به خودش آورد . آقا بفرمایید غذای نذری . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:16 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
جوانک خیلی مودبانه جلو من ایستاد و گفت ببخشید قربان من نه گدا هستم نه کارتون خواب ولی برای رفتن به خونه کرایه ماشین ندارم ! دویست سیصد تومن لازم دارم لطف می کنید . دست در جیب کردم و تنها موجودی جیبم را که یک اسکناس دو هزار تومنی بود نشانش دادم و گفتم عزیزم متاسفم پول خرد ندارم . پول را از دستم گرفت دست در جیبش کرد ۱۷۰۰ تومن به من پس داد و در کسری از ثانیه از جلو چشمانم محو شد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
طولانی بودن این پست رو ببخشید . اینایی که نوشتم خلاصه سفر بود . ساعت 9 صبح رسيديم مشهد . خوب كسي كه اين همه راه ميره وقتي برسه به مشهد اصلا نمي تونه به كاراي ديگه برسه حتما بايد يه زيارتي بره اول كار . ما هم رفتيم زيارت . جاي همتون خالي قسمت همه آرزومندا بشه . من خودم زياد تو قيد و بند دين و دينداري نيستم . همينكه اصول اوليه رو به جا بيارم كلي هنر كردم ولي حقيقت اينه كه وقتي برسي اونجا منظورم اولين باري كه چشمت به صحن و گنبد و گلدسته و سقاخونه امام رضا مي افته نا خود آگاه اشكت سرازير ميشه . حالت روحاني و معنوي خاصي داره . گيرايي عجيبي داره . اما وقتي اومديم بيرون دنبال خونه يا مهمونسرا يا به قولي منزل گشتن خودش داستان جالبي داشت . اصلا فكر هتل و از سر مبارك خارج كنيد از كجا بياريم تو اين وضعيت . آقا هتل نمي خوايم بريم . پلاك ماشين هم كه تابلو بود مال تهرانه سر چهارراهها و ميدونها چندين نفر جلومونو مي گرفتن و زوركي مي خواستند بهمون خونه بدن – فصل خلوتي مشهد همينجوريه ديگه وگرنه مشهديا آدمهايي نيستن كه به مهمون احترام بذارن چند تا پست ديگه هم راجع به سفرهاي مشهدم نوشتم كلا آدمهاي ميزوني نيستن اين جماعت . به يكيشون گفتم اگه امام رضا اينجا نبود شما مشهدي ها از گشنگي مي مرديد – خلاصه تا ظهر علاف اينا بوديم خونه هاي كثيف و درب و داغون كه اصلا با ذائقه ما سازگار نبود . تو همين گير و دار راهو گم كرده بوديم كه مختار جون افتاد تو يه راهي كه نوشته بود تهران مثلا 800 كيلومتر راه برگشت هم نداشتيم يه روگذر نظر ما رو جلب كرد رفتيم بالا . بالاي پل بوديم كه فهميديم اون پل يك طرفه اس و ما كاملا داريم خلاف ميريم يعني اگه پليس ما رو اونجا مي گرفت حداقل سه ماه ماشينو مي خوابوند . شانس آورديم بد جور . از كجا نمي دونم ! دور خونه رو خط كشيديم و رفتيم تو يه پارك جنگلي به اسم " طرق " پيشنهاد مي كنم اگه رفتيد مشهد به جاي خونه هاي بو گندوي مشهدي ها از اين پارك براي اسكان استفاده كنيد يه پاركي بود با همه امكانات نگهبان ، سرويس بهداشتي ، تلفن عمومي ، كباب پز جاي چادر زدن و غيره و در عين حال رايگان چادر و علم كرديم و وسايل و توش پخش كرديم نهار و استراحت و دم غروب هم رفتيم زيارت . سي دي مختار هم خيلي جالب بود اهنگ شماره 4 هنگامه بود يا تو يا هيچ كس ديگه . مينو دختر گلم كشته بود ما رو با اين آهنگ بايد همونو بذاريد عمو مختار آهنگ چهار و بذار فقط هنگامه . شب تو چادر خوابيديم هوا نسبتا سرد ولي بي اندازه دلچسب بود . صبح هم با صداي وق وق پرندگان از خواب بيدار شديم . روز دوم به مجتمع تجاري الماس شرق سر زديم و خريد كرديم حتما يه سر بريد اونجا اگه مشهد رفتيد . از اونجا هم توس و فردوسي و قبر غريبانه اخوان ثالث و گشت زدن در خيابانهاي مشهد . آدرس پرسي خيلي شديدي داشتيم اين مختار هم كشته بود ما رو . مختار جون ترمز كن از فلاني آدرس بپرسيم تازه وقتي از طرف رد مي شديم مختار مي گفت از كي مي خواي بپرسي اينجا كه كسي نيست !! نهار يه رستوراني رفتيم جاتون خالي غذاش بد نبود در عين حال فضاي بسيار زيبايي هم داشت . هر كدوممون نيم ساعتي از دستشويي اونجا استفاده كرديم . سر و صورت و دست و پامون همه خاك شده بود و خوب رستوران كلاس بالا و آب و گرم و خشك كن و از اين تشكيلات نمي شد استفاده نكنيم ! شب قبل از خواب من و مختار بدمينتوني بازي كرديم ست آخر گفتيم تا وقتي توپ زمين نياد بازي مي كنيم بعد ميريم براي خواب . حالا مگه اين توپ زمين مي افته حرفه اي شده بوديم براي خودمون . روز سوم ، بعد از ظهريه نهاري خورديم و براي خداحافظي رفتيم حرم دلم بدجور گرفته بود با كلي دعا و خواهش و التماس و حاجت گفتن از امام رضا خداحافظي كرديم و را افتاديم . از مشهد زديم بيرون برنامه داشتيم از جاده بالا برگرديم . اول از همه رسيديم به قوچان بارون شديدي ميزد و برف پاك كن ماشين با زور آخرش هم كم مياورد ولي ما راه خودمون و رفتيم . در كشف علت نام قوچان به اين نتيجه رسيديم كه لابد با قوچ و قوچ بازي سر و كار داشتن بعد از اون هم چناران كه لابد همش تو كار چنار بودن و شيرواني ها هم حتما شير و شير بازي رو خيلي دوست داشتن . شيروان رفتم اون دست خيابوون نون بگيرم يه جوون بيست و چند ساله يه نمه همچين خل مغز اومد جلو دست كشيد پشت سرم كه سلام عزيزم نون مي خواي عسلم فدات شم مي خواي من برات بگيرم خلاصه من كه نفهميدم مشكلش از كجاش بود سريع نون و گرفتم جلدي پريدم تو ماشين و نشستم پشت فرمون و سريع گاز شو گرفتم به سمت بجنورد و گفتم مختار جوون بريم كه اينجا ممكنه كار دستمون بدن . تا بجنورد يه كله تاختيم . جدا رانندگي شب سخته و استرس زيادي براي راننده داره . مينو گفت بابا تشنمه رفتم يه آب معدني خريدم گفتم آقا چقدر ميشه ؟ گفت اي آقا اين حرفا چيه هر چي دادي بده راستش من يه جورايي شدم و تعجب كردم گفتم آقا قيمت نداره مگه ؟ بده آقا قيمت ديگه چيه من هم 300 تومن بهش دادم و اومدم بيرون گفتم مختار اينا عجب آدماي توپي هستن . مختار اومد بپيچه پرايدي كه از كنار مي اومد و نديد و پرايد بدبخت بدجور ترمز كرد مقصر هم ما بوديم كلشو بيرون آورد و كلي بد و بيراه نثارمون كرد گفتم مختار جون همچين توپ توپ هم نيستن . خلاصه چادرمون و تو يه پاركي كه به جز ما چند تا مسافر ديگه هم بودن برقرار كرديم و شامي خورديم و خوابيديم . بابت طولاني بودن اين پست من معذرت مي خوام باور كنيد خيلي از موارد رو اصلا ننوشتم وگرنه بايد يه كتابچه اي مي نوشتم . از بجنورد كه خارج شديم كم كم جاهاي باصفاي ايران خودشو به ما نشون داد مسير بجنورد به آزاد شهر مناظر طبيعي بسيار زيبايي داره مخصوصا نزديك آزاد شهر به قول مختار خدا زيبايي رو تو اين نقاط تموم كرده . حالا ما داريم تو سي دي هامون در بدر دنبال آهنگ جاده هاي شمال حميرا مي گرديم مگه پيدا ميشه فقط كافي بود ضبط ماشينو روشن كني كه مينو بگه آهنگ چهار هنگامه . يه توقف كوچك يه هندوونه كوچكتر خيلي خوش گذشت . اما بعد از اون گرگان و زيبائيهاي خاص خودش بيخود نيست اسم اين استان گلستانه . بندر تركمن و كردكوي جايي بود كه يك شب اونجا مونديم در توصيف بندر تركمن وتركمن صحرا اول بگم اگه مي خواهيد يه جاي جديد به لحاظ پوشش خانومها در ايران ببينيد حتما يه سر اونجا بريد . دختران زيبا با چهره هايي كه ته مايه ژاپني دارد قد بلند با اندامي زيباتر از باربي لباسهاي يكسره و تقريبا تنگ با رنگهاي بي اندازه شاد چاك پايين لباس روسريهايي فوق العاده زيبا و شاد بدون گره مردان تركمن كه البته اكثرا لباس رسمي تركمني نداشتند ولي تك و توك با آن كلاههاي معروف تركمني ديده مي شدند . در كنار اينها مردمي خونگرم و مهمان نواز . از يه بنده خدا آدرس پرسيديم صادقانه اصرار داشت شب مهمان خانه آنها باشيم ولي ما چون در جامعه اي زندگي مي كنيم كه اعتماد واژه اي كاملا بي معني است حتي صداقت هم رنگ و بويي ندارد قبول نكرديم البته پذيرش دعوت او مي توانست برايمان جالب باشد ناچار از بندر تركمن با آن غروب زيباي ساحل خارج شديم و در يكي از پاركهاي كردكوي چادر زديم . شب موقع شام چون دو كيلو بادنجان و سير تازه خريده بوديم بين ميرزا قاسمي و كشك بادنجان مونده بوديم كدومو درست كنيم راي ما دو به دو مساوي شد و گفتيم راي نهايي با مينو و مينو با ميرزا قاسمي موافقت كرد ولي موقع شام سر سفره خلاف راي گيري كشك بادنجان خود نمايي مي كرد كه فكر كنم باعث دلخوري مختار جون هم شده بود . صبح از كردكوي خارج شديم و . . به ساري كه رسيديم لب دريا با استفاده از كارت معلمي برادر مختار جون يه سوئيت اجاره كرديم و يه نمه استراحت . مختار جون رفت تو آب و تنها شنا كرد من و مينو هم بغل آب با ماسه هاي ساحل يه سوسمار بزرگ درست كرديم خيلي خوشگل بود دريا جدا زيباست براي هميشه و زيبايي اون تموم شدني نيست . براي نهار از يه مغازه اي يه مرغ درسته خريده بوديم كه با اون جوجه بزنيم براي ساروي ها جوجه كباب آماده چيز غريبي بود ما هم مجبور شديم مرغ درسته بخريم . به فروشنده گفتم خانوم ما اينو كجا خردش كنيم گفت جلو مغازه شير آب هست ما هم مرغ و خرد كرديم يه جعبه توت فرنگي خريده بوديم شستيم و خلاصه هر كار آبي كه داشتيم انجام داديم فروشنده بدجور چپ چپ نگاهمون مي كرد . جوجه ها رو زديم و خورديم انصافا بد نشده بود . در مورد ساري بايد گفت شهري زيبا با مردماني ناجور . فكر مي كنم كلا شهرهاي توريستي مدلشون همين باشه . فقط مي خوان آدمو تيغ بزنن نامردا . خواب شب كنار دريا با لالايي امواج دريا جدا لذت بخش بود . صبح از ساري خارج شديم و به سمت چالوس خيلي از شهرهاي كنار دريا رو گشتيم آمل ، بابل ، بهشهر ، نور و محمود آباد كه اين آخري جدا تكه اي از بهشت روي زمين بود فاصله كوه و دريا خيلي از هم كم بود شايد فقط 5 يا 6 كيلومتر ساحل تميز با شنهاي درشت . كوه پوشيده از درخت و زيبايي چشم نواز طبيعت بود . در مسير برگشت در جنگل زيباي سيسنگان نهار صرف شد و به جاده چالوس نزديك شديم نكته جالب اين بود كه تمام ساحل دريا محصور بود و ويلاهاي شخصي مايه داران مردم را از ديدن درياي خودشان محروم كرده بود . ساحلي كه مال هفتاد ميليون ايراني است تنها در اختيار چند مايه دار است و بقيه مردم هيچ . از جاده چالوس به سمت تهران هم مسير جالبي است . پيچهاي تند و پشت سر هم كافيست يكبار جاده بپيچد و تو نپيچي . وقتي از بالاي كوه به مسيري كه در پايين كوه پشت سر گذاشته اي نگاه مي كني ناخودآگاه سرگيجه مي گيري ولي مختار جون برا خودش راننده اي شد در اين سفر . اواخر جاده چالوس گردن مختار جون به وضوح مي چرخيد و آرام نمي گرفت . خستگي رانندگي در جاده چالوس خيلي آزار دهنده اس . 190 كيلومتر را و چهار پنج ساعت رانندگي با سرعت نهايتا 50 كيلومتر در ساعت سفر تمام شد و دستجمعي خانه ما رفتيم و تفكيك اسبابي شد و شامي خورده شد و همسفران ما به خانه رفتند . ما مانديم و خاطرات سفري كه براي من مصداق بارز جمله معروف " اگه آقا بطلبه " بود . احتمالا پست قبلي من يه جورايي به گوش آقا رسيده بود . آقايي كه تو حرمش بيشتر از هر چيز ديگه اي غريبي خودنمايي مي كرد .آقايي كه انگار هميشه منتظره . آقايي كه انگار هميشه چشم به راه كسي هست كه بياد پيشش و زار زار گريه كنه و ازش حاجت بخواد آقايي كه وقتي ازش قلبا چيزي بخواي نه تو كارش نيست . برام جالب بود كه با اين همه زائر گفتن يا امام رضاي غريب چندان بي ربط به نظر نمي اومد . بد نيست هر وقت فرصتي شد اگه دستمون به حرمش نمي رسه از همينجا بگيم : |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا بالاخره قسمت شد ما هم يه سفري رفتيم و لقب زيباي مسافر برازنده قامت رعناي ما شد . ماجرا از آنجا آغاز شد كه ما خيلي پكر و دمق دم غروب پنجشنبه هفته پيش گفتم عيال جان حالا كه جايي نداريم بريم بيا يه زنگي به اين آبجي ما بزن بگو شب منتظرمون باشن شام بريم خدمتشون . از روز شنبه هم كه پيش پدريم و ديگه تا آخر هفته نمي تونيم از خونه بريم بيرون . خلاصه من روم نميشه من روم نميشه شماره رو گرفتيم و گوشي و داديم دست بچه كه بگو عمه جون مهمون نمي خوايد ؟ دم غروب رفتيم خونه خواهرمون و گل گفتيم و گل شنفتيم . ساعت هشت و نيم نه بود كه دوست گلم مختار جون زنگ زد كه سليمان جان به علت اوضاع خراب كاري و نداشتن فروش و در نتيجه خاموش بودن كوره ذوب مواد در شركت هفته بعد كلا شيفت ما تععططييله !!! از يك طرف ذوق كرديم كه اي ول يه هفته تعطيل از يك طرف غصه خورديم اي بابا اين علامت خوبي نيست كه مختار جون پيشنهاد سفر داد . سليمان جان مشهدمون جور شد . امام رضا قربونت برم بالاخره طلبيدي ما رو ؟ ما هم كه به قول معروف كور از خدا چي مي خواد ؟ معلومه دو چشم بينا . موضوع رو با عيال در ميون گذاشتيم و اون بنده خدا هم از ذوق زيارت امام رضا اشكي تو چشاش حلقه زد و موافقت خودشو اعلام كرد . زنگيديم كه مختار جون ما آماده ايم فلان چيز با تو و بهمان چيز با ما البته انصافا ما جز وسايل شخصي چيزي با خودمون نبرديم و مختار جون همه چيزش به راه بود . باور بفرماييد من اون شب ساعت 5 صبح بود كه خوابيدم نمي دونم چرا ! ساعت نه يا نه و نيم بود كه عيال بيدارمون كرد كه بلند شيد دير شد الان مختار ميره ما جا مي مونيم . پاشيد ديگه تنبلا من و دختر گلم كه گرم خواب بوديم بيدار شديم يه صبحانه سرپايي خورديم و شروع كرديم به جنب و جوش حاضر شدن . الو مختار جون چيزي كم و كسر نيست ؟ نه داداش همه چي رديفه . راستي من گواهينامه رو ميارم خسته شدي ميشينم پشت فرمون باشه باشه . نهار و خورديم و حاضر شديم حالا مگه مختار مياد همينجوري يه ساعتي نشستيم و منتظر زنگ مختار شديم . اين وسط دختر گلم ميگه آخه بابا پس كي ميرسيم مشهد . گفتم بچه جون بذار مختار بياد سوار شيم وقت رسيدنش هم ميشه . انتظار به سر رسيد و مختار رسيد و موعد سفر رسيد و راستي راستي باورمون شد كه داريم ميريم امام رضا . خانوما با بچه عقب نشستن مختار پشت فرمون با ژست راننده بيابون و من هم خوب معلومه در نقش شوفر بغل راننده جلوس كردم .هيجانات اوليه به سر رسيد و ما هم رسيديم اول جاده مشهد . راستش هيچ كدوم مسير و بلد نبوديم و از روي تابلوهاي راهنما كشف مسير مي كرديم چند كيلومتر بيشتر نرفته بوديم و تو لاين سبقت با 100 تا مي رفتيم كه ده پونزده متر جلوترچشمم تو يه دور برگردون به تابلو امام رضا افتاد دستور ايست و گردش به چپ دادم ولي خيلي دير . مختار جون هم براي اين كه كم نياره با همون 100 تا پيچيد خلاصه ما نفهميديم سر پيچ ماشين پيچيد جاده پيچيد يا نپيچيد فقط صداي ترمز شديد ماشين و جيغ خانومها و يه نمه هم گرد و خاك همزمان ايجاد شد تو فاصله يك متري جدول ( گاردريل) تونستيم استپ كنيم عجب دست فرموني داره اين مختار . خلاصه با صداي صلوات خانومها و آب خوردن و دلداري دادن به هم ديگه ادامه مسير داديم و تازه فهميده بوديم اون تابلو مال خيابون امام رضاست نه مشهد . از دست اين قاليباف با اين تابلوهاش . عرض شود كه رفتيم و رفتيم از شهر زيباي رييس جمهور عزيز گرمسار هم گذشتيم و رسيديم به سمنان يكي از بيخود ترين شهرهاي ايران همين سمنانه يه پارك در اندشت تو ورودي شهر كه نه سر داشت و نه ته يه گوجه خيار و نون پنيري زديم به عنوان عصرانه و جمع و جور كرديم و راه افتاديم فلان فلان شده ها يه تابلو راهنما نزدن تو شهر اشتباهي داشتيم مي رفتيم پياده شدم آدرس پرسيدم نشستم تو ماشين هنوز 100 متر نرفته بوديم پليس عزيز بنده رو بدون كمر بند رويت كرد آردي بزن كنار گفتم جناب سروان بسته بودم شما رو ديدم باز كردم . پليسه هم گفت چهار تومن جريمه ميدي كه دفعه بعد ما رو ديدي باز نكني . خلاصه دست جمعي پكر شديم و را افتاديم ديگه كم كم آفتاب داشت غروب مي كرد تا اينكه رسيديم به شاهرود داخل شهر دوري زديم و دنبال يه مهمونسرايي جايي بوديم كه استراحتي كنيم پيدا نشد . يه چيزايي شامل نون و كالباس و نوشابه و خيار شور خريديم و خروجي شاهرود يه جايي گير آورديم فكر كنم اسمش رستوران بود البته از نوع بين راهي كه شام و بخوريم . دو به دو رفتيم دستشويي البته ما سه تا بوديم از دستشويي اومديم بيرون يه بابايي خفتمون كرد ميشه 150 تومن گفتم پدر بيامرز رسم بود يه پنج تومني يا نه 10 تومني به نگهبان توالت مي دادند مرد حسابي چه خبره 150 تومن اصلا ما فقط همين بچه رو برديم دستشويي گفت داداش وقت ما رو نگير 150 بده خودتو راحت كن . گفتم نوع قضاي حاجت فرقي تو حساب كتاب نداره ما كارمون سبك بودا . خلاصه پول و داديم و كلي هم خنديديم و شروع كرديم به خوردن شام . من مي دونستم پول ميز ميگيرن اين بين راهي ها ولي از اون جا كه كسي حواسش به ما نبود و اونجا هم شلوغ بود گفتم مختار جون خوردي گوله كن بريم كه پول ميز پياده نشيم . داشتيم يواشكي جمع و جور مي كرديم كه در بريم مثل اين مرد هزار چهره چند نفر دورمون و گرفتن كه داداش پول ميز ميشه 500 تومن گفتم بابا چه خبره اينجا كه سر گردنه نيست گفت آقا 5 نفريد نفري 100 تومن ميشه 500 تومن . گفتم بابا اين بچه بغل من نشسته اصلا رو صندلي ننشسته بود . سر مبارك و درد نيارم اومديم بيرون و مختار جون گفت داش سلي تو بشين . خلاصه نشستم پشت فرمون و را افتاديم هوا تاريك جاده باريك منم راننده . فكر كنم نزديك به 300 كيلومتر و تخته گاز رفتم تا برسيم به سبزوار كمرم بد جور تير مي كشيد ولي خوب راننده بيابون شده بوديم ( حداقل براي چند ساعت ) و اين حرفا و اين دردا اصلا معني نداره واسه من . سبزوار كه رسيديم يكي سرشو كرد تو ماشين داداش آب جوش نمي خواي ؟ كلوچه سبزواري نمي خواي گفتيم چرا مي خوايم . ساعت حدودا 2 نصفه شب بود جايي هم ما رو تحويل نمي گرفتن ناچار دو سه ساعتي تو يكي از پاركها خوابيديم . خانومها تو ماشين من و مختار هم رو زمين من كه اصلا خوابم نبرد ولي مختار انگار هفت شبانه روز نخوابيده باشه خر و پفي مي كرد بيا و ببين ماشالله . چند دقيقه گذشت و من ديدم يه گله سگ دارن بهمون نزديك ميشن. ازشون ترسيده بودم عين خودشون !!! مختار و بيدار كردم گفتم مختار جون اين سگها نخورن ما رو يه وقت ؟ گفت چيكار داري حيوون خدا رو بگير بخواب دلت خوشه . ته دلم گفتم آفرين به اين همه خونسري و شجاعت . البته من تا خود صبح بيدار بودم . ساعت شش جمع و جور كرديم و را افتاديم به سمت نيشابور تو را كلي چاي و كلوچه خورديم . دختر گلم هر چند دقيقه يكبار يه چيزي مي گفت و خستگي از تنمون در مي اومد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
چيز خاصي ندارم بگم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:6 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
ميزان حوصله ام به صفر رسيده . اينكه ميگن حوصلم سر رفته شايد عبارت درستي نباشه معمولا چيزي كه زياد باشه سر ميره غير از اينه ؟ شايد اگه يه دستگاهي مثل حوصلمتر وجود داشت همتون مي فهميديد حوصله من خيلي سرده ( زير صفره ) ! . تعطيلات نوروز تا نيومده ذوق مي كنم آخ جون تعطيلات صفا . . . يكي نيست بگه آخه بدبخت تو رو چه به تعطيلات تو بايد همش سر كار باشي . به قول بزرگان دين كار بهترين تفريح است من فكر مي كنم اين جمله فقط مال منه . يه ماه مونده بود به تعطيلات فهميدم قراره از يه جايي هفت هشت ميليون پول دستم برسه كه همش مال خودمه . نشستم هزار تا نقشه كشيدم براي خودم . ميرم يه 405 فيمت مي كنم احتمالا بتونم يدونه 81 يا 82 بخرم . نه بابا هشت ميليون دارم يه تومن هم خودم جور مي كنم ميگن سيلو ماشين جاده اس . اي بابا چرخاش اسپورت نميشه . اصلا يه دونه ريو قسطي مي خرم هشت تومن ميدم بقيه اش قسط . تو اين مملكت نفس هم قسطي بكشي كسي بدش نمي آد . چرا بد باشه ماشين 4 ميليون تومني و نقد ميدن 12 ميليون ، قسطي كه ميشه ميرسه به بيست ميليون با سود كاملا اسلامي كه هيچ اشكال شرعي هم نداره . نه بابا اعصاب قسط و اقساط ندارم . نخنديد بهم يه پيكان ميگيرم 84 دو گانه سوز گور باباي كم بنزيني دوگانه رو عشقه فوقش 5 ميليون . بقيشو ميذارم بانك مسكن من بايد تو اين سن و سال به فكر يه سرپناه براي زن و بچه ام باشم . آفرين اين يعني آينده نگري . يه بشكن اساسي ميزنم و ميگم عيال بيا كه يافتم امسال عيد بالاخره ماشين داريم دوست داري اول كجا بريم . مثل هميشه لبخندي تحويلم ميده و ميگه چيه دوباره توهم . ميگم نه به جون خودم ، توهم كدومه برگشت و رفت آشپزخونه دنبال نهار ظهر . آخ چادر مسافرتي نداريم ، خدايا چيكار كنم پنچري هم بلد نيستم بگيرم . راستي حتما بايد ماشين مجهز به سي دي باشه خيلي جواد ميشه اگه بخوام نوار عقب جلو كنم وسط سفر . اومديم وسط جاده بچه يه آهنگي هوس كرد من عينك دوديمو دربيارم تو داشبورد دنبال نوار بگردم ، خوب من تازه كارم راننده جاده نيستم يه وقت تصادف مي كنم خداي نكرده . ولي سي دي خوب خيلي راحته . كنترل و مي گيرم دستم شماره 65 به بعد مخصوص آهنگهاي بچه گونه اس . بايد بزنم كنار جاده آتيش ، منقل جوجه و .... يه تني هم به آب بزنيم بد نيست . خسته شدم از بس پشت پنجره اتوبوس آب بازي مردم و كنار رودخونه جاده قزوين رشت تماشا كردم . شمال رسيديم چيكار كنيم حالا يه توك پا بريم دوهزار سه هزار خندم ميگيره آخه نادان دوهزار سه هزار مال مازندرانه رشت دو هزارش كجا بود ؟ اوه اوه ماشين جوش آورده الان بايد چيكار كرد ؟ از رشت راه مي افتم سمت آستارا . دخترم نه جلو نبايد بشيني خطرناكه همون عقب برات امنه . پشت فرمون چايي مي خورم آه قندم افتاد . زير پامو نگاه مي كنم سرعت 110 . بوق بلند كاميون روبرويي چقدر شبيه زنگ گوشخراش تلفن خونمونه . چيكار داري مي كني تلفنو جواب بده . صداي عيال بود . ها ها چي شده ها الان جواب ميدم . بفرماييد . چه روياي شيريني بود ! داداش محمد بود ببين سليمان جان برادر من ان شالله اين پول كه دستت اومد يه مقدار جمع كن بذار روش منم كمكت مي كنم يه خونه اي چيزي بخري . آخه ! آخه نداره تو اگه الان خونه نخري ديگه نمي توني بخري از فرداش افتاديم دنبال خونه پولمون خيلي كم بود . مگه خونه ميدن با اين پولا خلاصه روز آخر سال بيست و نهم موفق شديم يه آپارتمان 50 متري پيش خريد كنيم . تحويل يكساله . پولشو بايد تو سه قسط بديم هر چند من زير قسط اولش يه جورايي زاييدم . خلاصه هر چي پس انداز و عيدي و پول و نقدينگي داشتيم جمع كرديم داديم دست مردم و دوباره مثل سي و چند تا عيد گذشته زندگي نشستيم پاي تلويزيون . خدا كنه اين يكي مثل اوني كه چند سال پيش مي خواست ما رو صابخونه كنه از خدا بي خبر و نامرد نباشه . مثل اون زالو وار به جون پولاي من نيفته كه من سه سال فقط خسارت بدم . امروز نمي دونم سوم يا چهارم عيده هنوز از جامون تكون نخورديم جايي هم نرفتيم يعني نمي تونيم بريم . آخه آدم بي پو لو چه به سفر . ميشينيم تو خونه حالشو مي بريم آجيل مي خوريم و صفا مي كنيم . خدا پدر اين مهران مديري رو بيامرزه آخر شب يه لبخندي گوشه لبمون مياره . خدايا ما كي ميتونيم بريم تعطيلات ؟ لب آب ، جنگل ، جوجه ، باربي كيو ، عينك دودي و جاده بالا و . . . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:15 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان وبلاگی
عید همتون مبارک راستش اسفندماه وبلاگ من یکساله شد در این مدت تجربه جدید وبلاگ نویسی برام خیلی جالب بود من نویسنده خوبی نیستم . صادقانه اعتراف می کنم . ولی حسن اینکار آشنایی با شما دوستان عزیز بود . دوست داشتم مطلب یا خاطره ای بنویسم به عنوان آخرین یادداشت ۸۶ ولی می خوام نظر خواهی کنم از دوستان خوبم که در این مدت منو شرمنده کردن و به من سر زدن . می خوام بدونم ضعف و قوت نوشته های من به طور کلی کجاست ؟ مخصوصا دوستانی که همیشه با من بودن و باعث قوت قلب من . صمیمانه آرزو می کنم سالی خوش و خرم همراه با صحت و سلامتی و شادی در کنار خانواده های محترمتون داشته باشید . باز هم تشکر می کنم از گلی از محی از رویا از الهام و الی و یاسر و همه اون عزیزانی که برای اسمشون حضور ذهن ندارم عید همتون مبارک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:58 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
ضلع شمالی میدون آزادی منتظر ماشین بودم یه جوونی 18 – 19 ساله جلومو گرفت آقا تو رو خدا یه 3000 تومن ناقابل به من بدید کیفمو زدن منم سربازم باید چند ساعت دیگه خودمو تو رشت به پادگان معرفی کنم وگرنه جریمه میشم . هیچ کسی هم اینجا ندارم ازش پول بگیرم آدرستون هم بدید براتون می فرستم راستش من معمولا حس کنم طرف راست میگه بتونم یه کمکی می کنم ولی خوب این حس خیلی قویه به این راحتی گول نمی خورم . راستس یه نمه حس شیطونیم گل کرد . از اونجایی که موهای بلند و صدا و قیافه طرف اصلا به سرباز نمی خورد و اینکه فلان فلان شده اگه کسی و اینجا نداری پس اینجا چکار می کنی یه نمه هم وقت آزاد داشتم تصمیم گرفتم اذیتش کنم . این مورد می دونم که برای خیلیهاتون پیش اومده ولی از اینجا به بعدش فکر نکنم . گفتم ببین داداش من نوکرتم 3000 تومن که قابلی نداره تو سرباز وطنی من هر کاری بتونم وظیفمه برات انجام بدم بریم ترمینال ! بفرستمت رشت . بنده خدا یکه خورد نه آقا من خودم میرم مزاحم شما نمی شم گفتم به خدا اگه بذارم من اینجا باشم سرباز وطن سرگردون بشه اصلا و ابدا . خلاصه به هر زحمـــتی بردمش ترمینال . رفتم براش یه بلیط رشت گرفتم و بلیط و به خودش ندادم می دونستم که نمیره راننده رو پیدا کردم و شرح ماوقع رو براش گفتم اونم انگار سرش درد می کرد واسه این کارا گفت رو چشم قربان می برم خود رشت اگه بشه اونجا هم یه دربست میگیرم تا دم در خیالی ببرتش . خیلی حال می کنم اینارو آدم کنم . اینوگفت و فریاد زد چهارونیم رشت سوار شن . خلاصه این پسره اصرار می کرد که بابا من باید چند جا سر بزنم . من اصلا فردا می خوام برم من و راننده هم گفتیم اصلا تعارف نکن که ما همگی در خدمت سرباز وطنیم . امکان نداره تو بذاریم با این وضعیت بمونی . بنده خدا داشت اشکش در می اومد . خلاصه اتوبوس راه افتاد و نگاههای اون پسره منو تعقیب می کرد شاید تو دلش می گفت ای کاش امروز کارو تعطیل می کردم . من قصد مردم آزاری نداشتم ولی شاید یه جورایی این قضیه باعث می شد سرش به سنگ بخوره دوما برای یه آدم معتاد که خرج عملشو از مردم گدایی می کنه مگه تهران با رشت فرقی می کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
نمي دونم چقدر با اوضاع احوال زندگي من آشنا شديد ولي اين روزا گيج گيجم . اصلا نمي دونم دارم چكار مي كنم . براي آپ كردن هم راستش اصلا دوست ندارم مطلب آبكي بنويسم . ولي بزودي آپ مي كنم . ضمنا از اين همه محبت خواننده ها جدا شرمنده ميشم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:33 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته قبل نوبت ما بود که خانه پدر باشیم و از او مراقبت کنیم . ساعت یازده و نیم شب است . یکی از همین سریالهای آبکی تمام می شود . با اکراه کلاه بر سر می کنم و از زیر پتویی که از شدت سرما به خود پیچیده ام خارج می شوم . خانه پدری ویلایی است و از دستشویی و توالت فرنگی در داخل ساختمان خبری نیست . باید از اتاق خارج شوم . سوز سرما گونه های لاغرم را سرخ می کند . همسرم صدایم می زند " داری میری حیاط کلاه سرت بذار " دستشویی رفتن اصلا کار ساده ای نیست خواهش می کنم مرا درک کنید کارم تمام می شود و برمی گردم . احساس می کنم چند دانه برف روی کلاهم نشسته است . موبایلم را برای ساعت 45 : 5 کوک می کنم . ( احساس خوبی نسبت به کلمه آلارم ندارم ) اهنگ بیداری را چک می کنم . موزیک سریال سرزمین شمالی است . چشمانم را روی هم می گذارم و خیلی زود خوابم می برد . دخترم از من می خواهد گوشی را به او بدهم تا با آن بازی کند . از او می خواهم زیاد آن را دستکاری نکند . دلمو سوزوندی برو حالشو ببر با بالاترین صدا به جای موزیک سرزمین شمالی مرا دیوانه وار از خواب می پراند . خدایا چرا این بچه ها نمی دانند که نباید دست به موبایل بزنند . سردرد می گیرم . دهانم تلخ است و تمام عضلاتم گویا از سرما به هم پناه آورده اند خشک خشک . موقع را ه رفتن صدای تک تک مفاصلم به گوش می رسد . تا حالا کاغذ مچاله را باز گشایی کرده اید ؟ با چشمان کاملا بسته ( لطفا با فیلم معروف اشتباه نگیرید ) شیر آب را باز می کنم و صورتم هدف دو مشت آب می شود . سریع آن را خشک می کنم و در یخچال را باز می کنم یک لیوان شیر با دو تا خرما صبحانه خوبی بود اگر لیوان شیر از دستم نمی افتاد . به هر زحمتی کف آشپزخانه را تمیز می کنم . پیراهنم را می پوشم دکمه آخر اوه مای گاد یه سوراخ اضافه مجبورم دوباره همه دکمه ها را باز و بسته کنم . این یکی از بدترین ضد احوالی است که ممکن است برایم پیش آید . حاضر می شوم . برس نیازی نیست . وقتی کلاه می گذارید چه نیازی به وقت تلف کردن برای برس موها ! از اتاق خارج می شوم . سفیدی زمین و زمان شوکه ام می کند . می دانم که خیلیها امروز غافلگیر خواهند شد . زیر برف دنبال کفشهایم می گردم . آنها را زیر تلی از برف پیدا می کنم . داخل کفشـــهایم پر از برف است . آنها را خالی می کنم و می پوشم . ( احساسم در این لحظه قابل نوشتن نیست ، لطفا خودتان آن را درک کنید ) درب حیاط را باز میکنم ولی برای بستن آن کلی به زحمت می افتم . می دانم که با سر و صدای بستن در چند نفری از خواب پریده اند . خدایا مرا ببخش ! جوی کوچک کوچه پر از برف است و تشخیص محل آن مقداری مشکل ، زمین می خورم بله همین اول کار آقا دایی بنده به شدت درد می گیرد . تا محل سرویس محل کارم لاک پشتی حرکت می کنم با رعایت تمام جوانب . آخ سرم ! برف چرا اینقدر سنـــــــگین است سرم را بالا میگیرم کارگر شن پاش شهرداری از من معذرت خواهی می کند . پوزخند تلخی تحویلش می دهم و دور می شوم . خیلی دیر شد . به چند متری سرویس محل کارم می رسم . ماشین حرکت می کند . آه مرا جا گذاشته اند . با سرعت به دنبالـــش می دوم و موفق می شوم مشتی به بدنه آن بزنم تا بشنود و توقف کند . اگر جا می ماندم باید مانند صدها نفر دیگر کنار خیابان منتظر تاکسی می شدم ولی کو تاکسی ؟ سر می خورم و این بار کف دست اولین نقطه ای است که به زمــین می رسد . داخل سرویس گوشه ای کز می کنم . بدنم به وضوح می لرزد . سرما ی سگ سوز عنوان قشنگی است برای این هوا . مسیر نیم ساعته را دو ساعته طی می کنیم راننده سرویس غر می زند . ماشین سر می خورد . وقتی به محل کار می رسیم تمام لوله ها یخ زده اند . توالت تعطیل . نصف پرسنل از جمله من حالت انفجار گرفته ایم ( گلاب به رویتان مثانه ها معمولا در سرما پر کارند ) ولی خوب شرایط جواب نمی دهد . خدایا زندگی چقدر زیباست . پشت میزم می نشینم خودکار از دستم می افتد و حروف روی کیبورد را تشخیص نمی دهم . عصر که به خانه بر می گردم توالت برای نیم ساعت اول استراحتگاه قشنگی است . دخترم از پشت در فریاد می زنم " بابا زود بیا بیرون آدم برفی درست کنیم " تصمیم می گیرم بر اعصابم مسلط باشم . یک آدم برفی قد خودم البته قدری کوتاه تر و چاق تر درست می کنم و مانند پیکره تراشهای بزرگ فخر فروشی می کنم . تمام لوله های خانه یخ زده اند . البته با دور اندیشی تمام از دیشب چند دبه آب در دستشویی گذاشته ام . برف را داخل قابلمه بزرگی می ریزم و روی گاز آب می کنم وقتی جوش بیاید آنرا روی لوله ها خواهم ریخت غافل از سرنوشت بد لوله ها . سه تا از لوله ها ترک می خورند و دنباله لوله کش آواره خیابان می شوم . ساعت 9 شب است . شب است و سکوت است و برف است و من . به علت بی آبی و یخ زندگی دخترم و مادرش راهی خانه مادر بزرگ شده اند . زنگ می زنم و مژده درست شدن لوله های آب را می دهم و آنها برمی گردند . شب دراز نکشیده خوابم می برد . دخترم متکایی زیر سر من می گذارد و ساده و کودکانه آرزو می کند آدم برفی زیبا تا فردا آب نشود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:11 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسم و پاک می کنم می نویسم و پاره می کنم می نویسم و اطرافم پر می شود از کاغذ پاره های خط خطی آنها تنها هنر انگشتان من هستند خدایا ! نوشتن حرف دل چقدر سخت است
آقا ! دفتر چهل برگ چند ؟ نه نه ببخشید صد برگ نه اصلا هزار برگ فروشنده هم به من می خندد آنها نمی دانند حرف دلم از این حرفها بیشتر است دفتر جواب نمی دهد آسمان دفترم باش ! بگذار برای تو بنویسم بگذار تو را خط خطی کنم ولی افسوس نوشتن چقدر سخت است برایم چه فایده بنویسم و پاره کنم بنویسم و پاره کنم بنویسم و . . . . آسمان ، دنیا ، دفتر ، و قلم ! بگذارید فریاد بزنم نعره بزنم داد بکشم اشک بریزم و باز هم فریاد بزنم شاید خالی شوم زندگی ! بگذار تو را خطاب کنم و فریاد بر سر تو بکشم بگویم که از دست تو دلگیرم بگویم که نمی دانم چطور باید بخندم چطور گریه کنم و چطور بغضم را برای هزارمین بار فرو بخورم آری ! زندگی پرم ، تو را به آسمان و هر چه پاکی قسم خالی شدن را به من بیاموز و باز هم برایت می نویسم می نویسم و پاک می کنم می نویسم و پاره می کنم می نویسم و اشک می ریزم نجاتم بده تا در میان اشک و بغض و گریه و البته کاغذ پاره ! غرق نشوم . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:56 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
به بهانه اولین دانه برف که رویم را بوسید و بر گونه ام نشست چه زود فرا می رسد زمان ساده شدن طبیعت از الوان دلفریب پاییز چه زیباست این قرارداد نا نوشته تحمل طبیعت به سر میرسد رنگ و رنگ بازی تمام به دستور برف همه جا سفید یک رنگ ساده بدون ذره ای آلودگی طبیعت عریانی را انتخاب می کند فصل یکرنگی آغاز می شود زمستان لباسی تکرنگ بر تن دنیا می کند مانند سربازان در حالی که همه گوش به زنگ فرمانده اند مثل استخر وقتی همه برهنه اند نه آنجا هم مایوهای رنگی تفاوت را القا می کند شاید مثال بهتر مرده شور خانه باشد مثل لحظه هایی از زندگی یا مردگی که هیچ کس بر دیگری برتری ندارد طبعت اگر طالب نو شدن ، زیبا شدن ، دور ریختن برگهای پژمرده و دلربایی بیشتر است باید جامه بدرد لخت شود دلبری کند به یکرنگی زمستان ، سفیدی و پاکی آن ایمان آورد زندگی بدون لباس زیر برف و یخ را تحمل کند تا بهار به نجاتش آید بیایید به برف نورسیده بگوییم روی ما هم ببار سپیدمان کن سیاهی مان را بشوی دل تاریکمان را روشن کن کمکمان کن تا جوانه انسانیت از شاخه هایی که هنوز زنده اند سر بزند برای درس گرفتن و آموختن و عمل کردن تخته سیاه از این سفید تر سراغ دارید؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 8:18 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
عرض شود خدمت انور مبارک باسعادت شما که :
من یه شباهتی با بروسلی دارم یعنی یه جورایی شبیه اونم رفتید تو فکر اول کار ، نه اصلا فکر نکنید کاراته بازم یا مثلا از لگد بازی خوشم میاد نه عزیز من ، من تنها جایی که پام بالاتر زانوم اومده رژه ایام سربازی بود اونم از ترس اون استوار فلان فلان شده بود . تازه هیچ علاقه ای هم به ورزش رزمی و بروسلی و فرانکی و آرنولد و از این دست آت آشغالا ندارم . فقط یه شباهت دارم . یه فیلمی دیدم از داش بروس خودمون شایدم ندیدم یکی برام تعریف کرد که یه سوسکی از بالا سر بروسلی رد میشد با صدای پای سوسک بروسلی از خواب پرید یعنی مثلا حواس طرف خیلی جمعه . بله منم خوابم این مدلیه با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشم ولی خوب مشابهت حواسی ندارم. از قضا دختر گل من هم مثل خودمه . هفته پیش که من شبکار بودم یعنی شیفت بدبختی من بود هر روز ساعت 8 صبح از سر کار می رسیدم خونه به عبارت صحیحتر جنازم می رسید خونه . پنجشنبه ساعت 10 شب رفتم سر کار که جمعه صبح برگردم . موقع برگشت هم گفتم خوب حالا صبح جمعه اس دیگه دارم میرم خونه بذار یه کله پاچه ای بگیرم ببرم خونه دور هم بخوریم خوش میگذره آخه میدونید من اصلا جنبه پولدار بودن و ندارم یه ده شاهی پول ته جیبم بود . رفتم تو طباخی و ادای حرفه ایها رو درآوردم . داش اسمال یه دست کامل برام بذار ببرم . سرمو بالا گرفتم دیدم نوشته دست کامل 10000 تومن . گفتم نه نه نه کی میخوره این همه رو یه مغز و یه زبون کافیه دو تا پاچه هم بذار روش. خلاصه کله پاچه به دست رفتم جلو در خونه ( خونه ما یه مجتمع 16 واحدیه ) دست کردم تو جیبم دیدم ای بابا دسته کلیدمو دیشب خونه جا گذاشتم . من اول صبح که میرم خونه سعی میکنم خیلی ساکت و بی سر و صدا برم که خانومم و بچه از خواب نپرن . صبحانه رو آماده می کنم و ساعت 10 دیگه همه بیداریم منم تو این فاصله به کارای خودم که بیشتر چرخیدن تو اینترنته می رسم . خلاصه مجبور شدم زنگ بزنم . بالاخره صبح جمعه بود و کسی از ساختمون خارج نشده بود و در همچنان قفل بود . به عیال گفتم کلید و از پنجره بنداز بیرون بیام تو گفت نه میام پایین . منم گفت بیا . القصه رفتیم بالا و اومدیم در واحد خودمونو باز کنیم . کلید تو در نرفت بدبخت شدیم عیال اول صبحی خواب آلو یادش رفته کلید و از پشت در بر داره و همینجوری در و بسته و اومده پایین . هر چی زور زدیم فایده نداشت . موندیم پشت در مجبور شدیم در بزنیم . هر چی در زدیم دختر ما برعکس همیشه خواب خواب انگار نه انگار پدر مادر بدبخت موندن پشت در . زنگ زدیم دوباره در زدیم با موبایل شماره خونه رو گرفتم شاید سر و صدای تلفن کاری کنه آقا بچه پاشو کرده تو یه کفش الا و بلا بیدار نمی شم بمونید پشت در پدرتون در بیاد . بابا جان تو که همیشه مثل این بروسلی بودی پس چی شد . دهنمونو چسبوندیم پشت در مینو جان دخترم گلم بیا درو باز کن بیدار شو مامان بابا یخ زدن تو سرما . نه آقا نشد که نشد . کم کم همسایه ها بیدار میشدن و تو را پله یه نگاهی هم به ما مینداختن حالا خوبه زیاد همدیگه رو نمیشناسیم . خلاصن نشستیم جلو در و منتظر شدیم بچه خودش بیدار شه . واااااااااای کله پاچه بدبخت مثل خودمون یخ کرد .گفتم عیال بی خیال بیا ترتیب این بیچاره رو بدیم یخ کرد حیوونی دو طرف پاگرد نشستیم و اولش ناخونک زدیم و بعدش هم جدی جدی شروع کردیم به خوردن یه مغز و یه زبونو و دو تا پاچه بدون قاشق بدون نون و چنگال مثل انسانهای اولیه با دست و چنگول و پنگول . مردم می خندن چیکار کنم بخندن پول دادیم داره از دست میره باید بخوریمش مگه ما سالی چند بار پولدار میشیم . البته شانس آوردیم رفت و آمدی به اون صورت نبود تو راه پله ها ابرومون می رفت به خدا . بلند شدیم و دوباره یه زوری زدیم راستش دیگه داشت اعصابم خرد میشد می خواستم قفلو بشکنم از طرفی گفتم نکنه بچه ترسیده باشه و از ترس نیاد درو باز کنه . گفتم جهنم میرم عقب و مثل این فیلما با پهلو به در میزنم جهنم بشکنه . حالا نگو بچه اومده دور باز کرده و بدون اینکه حرفی بزنه دوباره رفته خوابیده در هم کیپ شده ولی دیگه قفل نبود خلاصه رفتم عقب و یک دو سه رفتم تو در در وا شد منم پرت شدم تو پذیرایی . وقتی چشم من و دخترم تو چشم هم افتاد گفت اصلا دوستون ندارم هم بابا رو هم مامانو نذاشتید من بخوابم همش همش سرصدا می کنید . و این بود صبح جمعه زیبای من خستگی یه هفته شبکاری همچین اساسی در رفتا خیلی اساسی . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:47 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رو به خدا قبل از خوندن پست جدید کم و کسریاشو ببخشید انقدر درگیرم که نمی دونم باید چه جوری بنویسم . بزودی که انشاالله حال دختر گلم بهتر شد یه مطلب قشنگتر با تمرکز بیشتر می نویسم . خلاصه بعد از مدتها كه همش سفر ختم و چهلم و عزا مي رفتيم ( بلا به دور ان شاالله ) بالاخره كارت دعوتي دستمون رسيد كه آقا سليمان همراه خانواده محترم دعوتيد آقا پاشيد بيايد عروسي . حالا كجا ؟ بله كردستان . عيال بيا بي خيال شو بابا ميريم تو سرما يخ مي كنيم ها . اصلا ميدونيد اين شانس هيچ وقت دوست نداره با ما باشه . حالا اگه ختمي چيزي بود فكر مي كنيد آدرس كجا بود معلومه مسجد سر كوچه . بعد از عمري عروسي دعوت شديم اونم كردستان . بايد رفت كاريش نميشه كرد راستش خودم بيشتر هوس يه عروسي اونم از نوع كردي كه سر و صداي زيادي داره زده بود به سرم . به خاطر وضعيت پدر و اوضاع و احوال خاصي كه داريم به لحاظ روحي خيلي نياز داشتيم يه سفر بريم . سر مبارك و درد نيارم 7 صبح بيدار شديم و با اخذ دو روز مرخصي با كلي بار و بنديل از جمله چمدون بزرگه و چند تا خرت و پرت ديگه راه افتاديم . بابا من هزار بار گفتم تا ماشين نگيرم ديگه سفر نمي رم ولي اين خدا اصلا گوشش بدهكار داد بيداد ما نيست خدا جون قربون كرمت بده اين ماشينو راحتمون كن ديگه والا چيزي كم نميشه از درگاهت . خيلي سخته يه دستت چمدون روي دوشت يه ساك مسافرتي دست بچه تو دستت . خلاصه ما هم زديم تو رگ لارجي و گفتيم آقا خدا اين آژانس و برا همين روزا گذاشته ديگه . رفتيم در ترمينال غرب يكي اومد با دو متر قد كجا ؟ گفتم چيكار داري مرد حسابي مفتشي مگه ؟ با لهجه غليظ كردي گفت : سنندجي ؟ البته من موضوع رو گرفته بودم ولي براي اين كه سفر شاد باشه و چند تا مطلب برا وبلاگ جور كنم طول سفر همش تو كوچه علي چپ بودم . گفتم نه داداش سليمانم ولي ميرم اونورا . بريم آقا بليط دارم براي همين الان . از من به شما نصيحت حداقل تو ترمينال غرب هر كي گفت همين الان حركته بدونيد اتوبوس دو ساعت ديگه راه مي افته . بليط گرفتيم ديديم بله يك ساعتي بايد منتظر باشيم . ساعتشو بي خيال الان راه مي افتيم يارو منو هالو گير آورده بود منم كه قول داده بودم در طول سفر فقط بخندم و اصلا عصباني نشم گفتم كاك بهرام چه خياليه باشه برا سه ساعت ديگه منتظر ميمونيم . خلاصه دقيقا دو ساعت بعد جناب راننده اومد نشست و با قيافه حق به جانب گفت كسي جا نمونده ؟ بريم ؟ مسافرها هم هر كدوم يه چيزي بار راننده كردنو و راه افتاديم . تصور كنيد اتوبوس Scania صدو چند ميليوني سوار شده باشي وقتي راننده بياد بالا دخترم كه خيلي بابت راه نيفتادن ماشين كلافه شده بود با صداي بلند بگه بابايي اين ميني بوس اصلا به درد نمي خوره پياده شيم با اتوبوس بريم عروسي عكس العمل راننده و بقيه مسافرارو . با سلام و صلوات راه افتاديم . يه نوار كردي هم تا خود مقصد پدر اين گوش ما رو درآورد . خلاصه رسيديم به مراسم . جدا و واقعا عروسي كردها خيلي قشنگه تو يه فضاي باز همه مهمونا دور هم ده بيست نفر وسط حياط دست هم و گرفتن و با ريتم خاص و اركست شاد كردي ميرقصن . دخترايي كه لباس رنگارنگ و پر از پولك و منجوق و مليله تنشون كردن و به شكلي زيبا و هماهنگ پاهاشونو تكون ميدن . پسرايي كه خودشونو وسط اونا جا كرده بودن و تمام زيبايي يه عروسي و به آدم نشون ميدادند . خيلي گرم از ما استقبال شد و قاطي مهمونا شديم . من هر كاري كردم نتونستم جلوي خودمو بگيرم رفتم وسط و با جماعت شاد كرد همراه شدم . ريتمشونو به هم زده بودم اصلا بلد نبودم برقصم حركت پاهام خيلي ناهماهنگ بود . ولي شادي رو با تمام وجود تو چهره تكتكشون حس ميكردم . پيــشنهاد مي كنم حتما يه عروسي كردي بريد اگه قسمتتون شد . خيلي فرق داره با بقيه عروسيا كه يا زن و مرد سوا تو دو تا خونه هيچ خبري از رقص و شادي نيست يا قاطي پاتي و حضور مهمونايي كه پارچه لباس يكيشون به اندازه روسري يكي ديگشون نيست . البته من مخالف هيچي نيستم . عروسي همه مدلش قشنگه به شرطي كه حاضرين به لحاظ روحيات با هم ست باشن . شب حنابندون رسم اينه كه بعد از اين كه دامادرفت خونه عروس و حنا رو ماليد به عروس برميگرده آخر شب داماد و ميبرن حموم و موقع برگشتن چند تا مرغ زير پاش مي كشند . داماد بيچاره هم تو اون سرما – اونجا خيلي سرد بود طوري كه تمام آبها يخ زده بودند اين وقت سال 25 آبان حساب كنيد وسط زمستون چه خبره – بخار از كله داماد بلند ميشد و طفلك مجبور بود يكي دو | ||