تبليغاتX
سلیمان

شاید خیلی ها اصلا زحمت اینو به خودشون ندن که مطلب منو بخونن یعنی همینکه تیترو بخونن بگن بابا ولمون کن دلت خوشه ولی در ادامه سلسله اعترافات که نمی دونم اولین اعترافو کی نوشته که بگم خدا به درد اعتراف دچارش کنه ان شاءالله البته اگه شراگیم بوده عیبی نداره ولی قبل از نوشتن اعتراف نامه باید همینجوری یه اعترافی بکنم که ساعت 4 بعد از ظهر رسیدم خونه جای چای و خسته نباشید یه دستمال خوشگل تهیه شده از لباسهای عید پارسال و پیرار سال دستم دادندو منو مثل یه سفینه کوتاه برد فرستادن به ارتفاع یک متری که بفرما بالای 4 پایه شیشه پاک کن و پرده بنداز و لوسترو دستمال بکش و سقفو گرد گیری کن و و خاک تو سرت کن و  کوفت و زهرمار کن و غیره و الان یعنی 9 شب خسته و کوفته اومدم پشت این کامپیوتر بی زبون که باهاش درد دل کنمو و مطلب بذارم تو این صفــــــحه یتیم مونده که هیشکی سراغشو نمی گیره  . البته آخر ساله جشن عاطفه ها نزدیکه مطمئنم یکی به ما سر میزنه سرتونو درد نیارم می خوام اعتراف کنم که :

1-   از هیچ دود و دمی خوشم نمی آد ولی چند روز پیش خودمو زدم به اعصاب خوردی و گفتم فقط سیگار اعصابمو آروم می کنه رفتم بغالی گفتم یه پاکت سیگار یارو گفت چی باشه ؟ گفتم مهم نیست فقط دودش زیاد باشه اعصابم خیلی خورده طرف یه پاکت فروردین بهم داد یکیشو روشن کردم پک اولو زدم تا شب سینم بهم پک زد و بیچارم کرد به سیگار و فروشنده و خودمو و اعصابم هر چی دوست داشتم بد و بیرام گفتم .

2-   اصلا کی گفته باید من اعتراف کنم ، نه می خوام بدونم به چی باید اعتراف کنم . یکی نیست بگه شراگیم تو که موضوع کم میاری برا چی اعتراف نویسی مد میکنی که یه ناشی مثل بیاد تموم حرفای دلشو برای چهار تا محرم و نامحرم روکنه ؟ اعصاب ندارم حالا شاید یه روزی به یه چیزایی اعتراف کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:41  توسط سلیمان  | 

ناگفته ها براي مادر

مادر بهارنزديك است و تو باز هم نيستي طبيعت آغاز ديگري را منتظر است و براي پايان تو ديگر آغاز نامفهوم است . شبهاي طولاني زمستان به كوتاهي رضايت مي دهند  ولي فاصله من وتو باز هم بيشتر و بيشتر ميشود . طبـــــــيعت  با گل و بلبل دلبري مي كند و با چهره اي فريبا جاذبه اي دوست داشتني مي سازد و چهره بي رحم خود را پشت  زيباييهايش پنهان مي كند .

 شايد باور نكني مادر ، ولي از بهار بيزارم  نمي خواهم شاعرانه سخن بگويم ولي حقيقت اين است كه بي تو از بقيه ايام سال هم بيزارم .... اصلا بي تو چه فرقي مي كند كه بهار باشد يا زمستان ، بي تو زشت و زيبا ،سياه و سفيد برايم فرقي ندارد .

 مادر نمي خواهم بي تو بودن مايه گفتارم باشد . مي خواهم بگويم از وقتي به سوي آسمانها اوج گرفتي و تنهايم گذاشتي زندگي زيبا نيست . مادر وقتي از تنهاييت در كودكي برايم مي گفتي و چشمان زيبايت به زلال اشك برايم غريبه مي شد وقتي از نامهربانيهاي نامادري و ناملايمات روزگار برايم مي گفتي ، وقتي برايم از مرگ طوبي دختر 6 ساله ات مي گفتي كه چطور هيچ كس زير بازويت را نگرفت و شريك غمت نشد فقط وفقط دلم برايت مي سوخت و براي آرامش قلبم شايد دو قطره اشك هم مي ريختم ولي اشك كودكــيم فقط براي دل كوچك خودم بود و داستان طولاني غمهايت را فقط گوش ميكردم و براي مظلوميت نقش اول داستان اشك مي ريختم .

حالا كه نيستي و تنهايم گذاشته اي  و حالا كه من زندگي را بهتر و بيـــــشتر درك مي كنم بازهم براي خاطرات تلخ تو اشك ميريزم . اما اينبار فقط براي تو و دل درياييت . براي تو و تمام بزرگواريت .

مادر وقتي نيستي انگار پشتم خاليست . وقتي نيستي انگار من و زندگي همديگر را دوست نداريم .

فرشته زيباي زندگي دلم براي ديدار روي ماهت واي چقدر تنگ است .

 از گفتن كلمه كاش بيزارم چون صدا زدن روزها و چيزهايي است كه از دست رفته اند و تكرار نمي شوند ولي اجازه بده فقط براي يكبار بگويم كاش بودي .

كاش بودي و هنگام شروع سال نو در آغوشت مي گرفتم  و زار زار گريه مي كردم و بغض سالهاي نبودنت را به نام اشك به دامانت مي ريختم .

 مادر براي نوشتن از تو و گفتن با تو هميشه كم آورده ام و اينبار هم ...

بهترينم دلم چون ابر بهــــار گرفته و نمي بارد . كاش بودي و آسمان ابري دلم به رعد حضورت مي باريد . كاش بودي مادر ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:5  توسط سلیمان  | 

برف و سرما بيداد مي كرد و چون تيري تا مغز استخوان نفوذ مي كرد. ساعت از 9 شب گذشته بود و پدر باز هم دير كرده بود . بايد به دنبالش حداقل دو خيابان از خانه فاصله مي گرفتم و تا جايي كه اتوبوسها مسافران را پياده مي كردند مي رفتم .

پدر در اتوبوس اول و دوم نبود و روي كلاه سبز كودكانه ام پر بود از دانه هاي سپيد برف . در فرو رفتگي ديوار خودم را جا كردم تا سرما بيش از اين مرا نوازش نكند .

اتوبوس ترمز كرد و پدر به عنوان آخرين نفر پياده شد . خود را به او رساندم و دستم را به سويش دراز كردم ؛ رويش را بوسيدم و بسوي خانه روانه شديم . انگار خستگي معني و مفهومي براي او نداشت . در مسير خانه پاسخ كنجكاويهاي كودكانه ام فقط لبخند دوست داشتني او بود . پدر باز هم دير كردي و پاسخ او باز هم مثل هميشه فقط يك كلمه تكراري و نامفهوم براي من بود " اضافه كار"

پدر هميشه قبل از آفتاب از خواب بيدار مي شد و همراه ماه به خانه مي آمد و ماه و پدر چقدر زيبا خانه محقرمان را روشن مي كردند .

پدر , روز , آفتاب و خانه برايم واژه هايي گنگ بودند  . صداي زنگ ساعت 5 صبح خواب شيرين مرا به هم مي زد  ولي نواي نماز پدر آرامشي دوست داشتني نصيبم ميكرد . پدر كارگر و نان آور خانه و مادر مدير و مسئول خرج خانه كارگردانان داستاني بودند كه در آن 4 كودك بايد بزرگ مي شدند و هر كدام براي خود زندگي جديدي تشكيل مي دادند . پدر اما براي بازيگران داستان هميشه نصيحت داشت :

جسم و ذهن بيكار كارخانه شيطان است و نان حلال متضمن خوشبختي و سعادت .

اكنون سالها از ان دوران مي گذرد.

و من با تمام وجود سختي كار و شيريني كسب نان حلال را حس مي كنم و دريافته ام كه شرافت كار بر نوع كار مقدم است .

مردان واقعي كساني هستند كه روز را با زحمت و كار پشت سر مي گذارند تا شب هنگام با سري افراشته و خاطري آرام درب خانه را به صدا درآورند .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط سلیمان  | 

چكمه هاي نارنجي

بهار با ناز و كرشمه اي فراوان از هر روزنه اي كه مي توانست خود را نشان مي داد و دلبري مي كرد زمستان سرد و سخت آرام آرام بار سفر مي بست و شهر با عطري دل انگيز از جنــــــس بهار  به استقبال سال نو مي رفت . آخرين گروه برفها در كنار ديوارها همچنان اسرار بر ماندن داشــتند ولي مگر با  آفتاب بهار هم مي توان مقابله كرد .

مردم روستا خانه هاي كاه  گلي را به استقبال بهار مي آراستند و جامه نو بر تن زندگي مي كردند . گليم و جاجيم آويخته بر ديوارها و طنابها بيش از هر چيز ديگري چشم را نوازش مي داد . كودكان در كو چه پس كوچه هاي روستا از برنا مه هايشان براي عيد مي گفتند . يكي مي گفت : نخود و كشمش از هر چيز ديگري  برا ي ميهماني عيد بهتر است . ديگري ميگفت : مادر آلوها را در آب خواهد ريخت تا براي عيد حسابي خيس بخورند و ادامه مي داد پسته و آجيل براي سلامتي خوب نيست و جواب مي شنيد پدر گفته :  خوردن مغز بادام و فندق و از اين جور چيزها  در عيد خوبيت ندارد وبراي من سوالي بي پاسخ پيش مي آمد . چرا پدرها اعتقاد دارند همه چيزهاي خوشمزه و البته گران براي سلامتي مضرند ؟

پدر كي به خانه مي آيد ؟ محمد رضا مادر را با اين سوال كلافه كرده بود . پدر از سالها پيش براي كار به شهر رفته بود  شايد ماهي بيشتر از يكي دو روز  نمي توانست در كنار خانواده باشد . پدر پيغام داده بود كه به زودي خواهد آمد و براي محمد رضا هديه اي زيبا خواهد آورد . كودك در پوست خود نمي گنجيد .

صداي پدر در خانه مي پيچد و يك چشم به هم زدن كودك را در  آغوش خود مي بيند . چاييت سرد نشه . مادر اين را گفت و براي بار گذاشتن نهار به آشــــــپزخانه رفت . محمد رضا آرام و قرار نداشت و بي صبرانه منتظر هديه اش بود كه پدر چكمه هاي نارنجي زيبا را از كيسه همراهش خارج كرد . فريادي از شادي كشيد چكمه ها را پوشيد و براي پز دادن راهي پاتوق كودكانه شد . بچه ها هر كدام سوالي مي كردند و بعضي هم در دل آرزو مي كردند كاش جاي محمد رضا بودند .  

تا برف زمستان آب شود و و باران بهار بند آيد در كوچه هاي چيزي جز گل و لاي به چشم نمي خورد  . محمد رضا از اينكه ديگر پاهايش گل آلود نخواهد شد خوشحال بود و حاضر نبود چكمه ها را لحظه اي از خود دور كند .

سال تحويل شد و پس از ديد و بازديدهاي داخلي كم كم سرو كله مهمانان شهري پيدا شد . دوستان و همكاران پدر قرار بود براي يكي دو روز به خانه آنها بيايند و در هواي پاك روستا  نفسي تازه كنند  . مهمانها رسيدند و پس از چاق سلامتي و احوال پرسي كرسي گرم نرم را غنيمت ديدندو صحبتشان گل انداخت و از هر دري گفتند و شنيدند . محمد رضا كه حوصله اش سر رفته بود از اتاق خارج شدو در حياط مشغول بازي شد . كفشهاي زيبا و براق چشمانش را خيره كرد نگاهي به چكمه ها  و كفشها انداخت . چه خوب بود اگر يك جفت از آن كفشها داشت . غرق در تفكرات كودكانه با روياهاي خود خلوت كرد . چشمانش برقي زد و فكري به سرش زد و طوري كه مادر متوجه نشود به اتاق پشتي رفت قيــــچي خياطي مادر را برداشت و به سراغ چكمه ها رفت .

براي اينكه چكمه پلاستيكي شبيه كفش شهري شود ساق چكمه ها بريد و بعد با ظرافتي كودكانه چاكي دقيق از بالا تا نوك چكمه ها كه حالا ديگر براي خودشان كفشي شده بودند داد و دو طرف برش سوراخهايي ايجاد كرد و تكه نخي را بند كفشش كرد .

از اختراع و ابداع خود چنان هيجان زده بود كه نتوانست بيش از اين مكس كند جفت پا به ميان اتاق مهمانها پريد و گفت : كفشهايم قشنگند نه ؟

محمد رضا انفجار خنده مهمانهاي شهري و آه تلخ پدر و مادر دوست داشتني اش را تا سالهاي سال نكرد و نخواهد كرد .

اكنون كه نزديك 40 سال از آن دوران مي گذرد محمد رضا به عنوان استاد تاريخ  دانشگاههاي تهران هر سال خاطره اش را براي دانشجويانش بازگو مي كند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:32  توسط سلیمان  | 

می خواهم امشب تو را در ویرانه کنج قلب خویش مهمان سازم و در انتهای سکوت بغض بی بهانه را به اشک دیده ای تقدیم سازم .

می خواهم امشب قصه دل گویم و حدیث جان . پس ای حبیب به حدیث دل گوش فرا ده که تو با خون دل آشنایی .

 بهترینا زندگی ساز قشنگی دارد که باید با آن هم آواز شوی . اگر اینگونه نباشی بازنده لحظه هایی و این یعنی کمال ناشایستگی و ناپختگی .

تو خود خوب میدانی که عمر آدمی پرنده ایست که به اندازه لحظه ای در قفس نمی ماند . چنان می گذرد که حتی گذرانش را در نمی یابی . پس چرا در این لحظه های ناپایدار دل به وجود خزان عادت دهیم در حالی که بهار کوتاه است . چرا بهار را درنمی یابیم بهاری که بوی عشق و صفا می دهد ، امید را زنده می کند ، آیا گمان نمی کنی صحبت از برگ ریزان گناه است ؟ پاییز بهانه ایست برای کشتن امید . در حالیکه تو بهاری و سراپا امید  . تو هم نفس با نسیم صبحی و چشمان تو آسمان پر ستاره فروردین است. چرا می خواهی ستاره بهاریت را در آینه زنگار زده پاییز مدفون سازی ؟ تو برای من بهاری . پس همیشه بهار بمان و هرگز گله از تقدیر مکن که خوشبختی .

چون دلی به زلالی بهار داری و چشمی به صافی آسمان  در یک روز بهاری  وقلبی به وسعت تمام خوبیها .

 

تو خوشبختی ، اگر خوشبختی را در عشق بجویی .

جانا دلت مملو از مهر یزدان و خالی از عشق دنیا باد .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 9:56  توسط سلیمان  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 9:56  توسط سلیمان  | 

این نوشته برای تست این وبلاگ می باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:35  توسط سلیمان  |