تبليغاتX
سلیمان

كارشناسي

نمي دانم تا حالا براتون اتفاق افتاده كه نا خواسته وارد يك بحث داغ شويد . مثلا شب كه ميرسيد خونه مي بينيد باجناق عزيز با پسر گل و بلبل عزيزش نشستن و عيال هم با خواهرش در آشپزخانه مشغول فراهم كردن شام و خلاصه همگي منتظر شما كه برسيد خونه و گل بگيد و گل بشنويد . از قضا مسئله اي مطرح ميشه و هر كس به طريقي دل مطلبو ميشكونه و وارد بحث ميشه مثلا شروع مطلب از اينجاست كه اقا ديروز تو خيابون يه آقا پسر امروزي به يه دختر خانم امروزي تر مطلبي ادا فرمود و دختر خانم را خوش نيامد و درگيري و تجمع مردم و باقي ماجرا . يكي از خانوماي حاضر در آشپزخانه كه البته مهم نيست كدوم يكي باشه فرياد سر ميده كه اين جووناي اين مدلي بايد بگيري و در ملا عام آنقدر شلاق بزني كه آدم بشن و ديگه از اين كارا نكنن خانم بعدي هم ميگه نه بابا جوون چه گناهي داره مشكل از جامعه اس و اين وسط باجناق شروع ميكنه به كارشناسي كردن موضوع و بيان خاطراتي در اين باب . كه البته در داغترين لحظات بحث با باز شدن سفره اصلا يادش ميره كه چي مي گفت و جمله بعدي اينه كه عيال بشقابو بده مرديم از بس حرف زديم .

 

اينو نوشتم كه بگم متاسفانه همه ما خودمونو كارشناس و صاحبنظر در همه امور چه به ما ربطي داشته باشه و چه نداشته باشه ميدونيم از بيان هر نوع  نظر كارشناسي در مورد مسائل روز دريغ نمي كنيم و در بهترين حالت بعد از چند ساعـت فك زدن و خالي بستن و قيافه حق به جانب گرفتن و كارشناس جلوه دادن حداقل يكي مثل خودمونو در ظاهر قانع مي كنيم و با لبخندي رضايت آميز رضايت به پايان بحث ميدهيم . چند روز پيش داشتم روي ديوار يكي از عزيزان جملات تبليغاتي مي نوشتم (‌داخل پرانتز بنده گهگاهي كارهاي تبليغاتي پيش بيليد نه نمي گويم ) . مرغ فروشي بغلي به ما نزديك شد و فرمود : حالا نميشه كنار اين لوازم ساختموني كه مي نويسي با اون خط قشنگت يه مرغ هم اضافه كني . خلا صه من نمي دونستم بخندم يا گريه كنم جالب اينجاست وقتي گفتم آخه جور در نمي آد گفت ببين عزيزم كسايي كه لوازم ساختمونيو مي خونن ييهو چشمشون به مرغ هم مي افته ممكنه دو تا مرغ هم از ما بخرن و برعكس بنا براين به نفع هر دو مونه .

اين مثال بارزي بود از اينكه بابا مرغ فروش محترم تو چه ميدوني تبليغات يعني چي عزيزم تو برو مرغتو بفروش . متاسفانه بازار نظر دهي همه جا داغ داغ و مملكت از كار شناس پرپر . راننده تاكسي نظر سياسي ميده . پير مرد 70 ساله در باره مشكلات جوونا نظر ميده . خانوما در مورد مسايلي كه فقط به آقايون مربوط ميشه نظر ميدن و بالعكس . جوونا در مورد اينكه پيرا چكار كنن راحت ترن نظر ميدن و خلاصه اينكه اوضاع خيلي قاراشميشه .

 مي خوام سوال كنم اگر هر كسي فقط تو حيطه خودش وارد بشه آيا بهتر نيست هر كس در مورد مسايلي كه به خودش مربوط ميشه نظر بده بهتر نيست . بهتر نيست پا تو كفش هم نكنيم و بذاريم هر كس كار خودشو بكنه اونوقت چون هر كاري فقط به يك نفر يا گروه مربوط ميشه مطمئنا در مورد كم كاري هم بايد همون شخص يا گروه جوابگو باشن و راحتتر ميشه خوب و بد و از هم جدا كرد راستي شما نظركارشناسي در اين مورد ندارين ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:56  توسط سلیمان  | 

به قول افراد تازه به دوران رسيده  از وقتي خودمونو شناختيم سيزده بدر يا خونه همسايه مهمون بوديم يا همسايه خونه ما البته همسايه كه ميگم شامل فك و فاميل عزيزمون هم ميشد . صبح تا ظهر با بچه هاشون از سر و كول بابا جون و مامان جون بالا مي رفتيم ظهر ناهار بعد از ظهر خواب بزرگترها و سر و صداي ما و متعاقب اون عصبانيت بزرگترها پشت سرش چَك و پس گردني بابا جون به ما كه مزاحم خواب ما شديد و گريه زاري از ما و دلداري از مامان و خلاصه بهد از ظهر گشتي در چمنزارهاي اطراف و شب خواب و فردا مدرسه . اي داد بيداد تعطيلات تموم شد و ما مونديمو يه عالمه مشق ننوشته و دعا براي اينكه معلم عزيز تعطيلات بهش خوش گذشته باشه و بخواد يكي دو روزي تمديدش كنه .

خلاصه سالها گذشت و امسال بنا به دعوت خاله جان تصميم بر اين شد تا سيزده بدر شمــــال باشيم . ما هم كلي دلمونو صابون زديم به به و چه چه كرديم كه بله سيزده بدر لب ساحل و صداي آب و منقل و جوجه كباب و كاهو سكنجوين و بدمينتون و كايت و از اين دست قرتي بازيها و . . . .

دو روز زودتر خودمونو رسونديم خونه خاله و بعد از احوالپرسي و ديده بوسي و خالي بنديهاي متداول در ايام نوروز كه آي دلم براتون يه ذره شده بود و ساير تعارفات . با شوهر خاله عزيز راه افتاديم سمت بازار كه مقدمات سيزده بدر و فراهم كنيم . آقا ما هر مغازه اي رفتيم و هر چي خريديم شوهر خاله ما كه سكه 5 تومنيو از انبار كاه ميكشه بيرون زير چشمي دست منو نگاه ميكرد كه ميره تو جيبم يانه . اگه دست تو جيبم ميكردم خودشو ميزد به حواس پرتي كه مثلا دارم چيزاي ديگه انتخاب مي كنم تا موقعي كه من پولو بدم و بقيشو بگيرم بعد با لهجه خودشو و يه قيافه حق به جانب مي گفت آقا جان تو حسابي ما رو شرمنده كردي به خدا . وقتي هم دست تو جيبم نمي كردم مچ دستمو مي گرفت كه الا و بلا نمي ذارم حساب كني . خودتون حدس بزنيد آخرش كدوم بدبختي بايد حساب مي كرد . سرتونو درد نيارم برگشتيم خونه و شب خوابيديم كه فردا  قراره همه مدله بتركونيم .

صبح  بيدار شديم پا رو گذاشتيم بيرون از خونه بارون ما رو هل داد تو خونه كه حق بيرون رفتن نداريد . اومديم تو خونه و از پشت پنجره منتظر بوديم بارون بند بياد . ساعت يازده دوازده شدو بارون بند نشد كه نشد . شوهر خاله هم كه انگار از اين وضعيت خيلي هم بدش نمي اومد گفت اي بابا حيف از اين همه خرج و تداركات كه ما براي سيزده بدر ديديم . حالا كدوم خرجو ميگفت ما نفهميديم . بعد از ظهر اوضاع جوي بهتر شدو گفتيم شرايط مهياست بزنيم بيرون . نشستيم تو ماشين شوهر خاله ديديم اي داد بيداد تعداد بالاست و جا نمي شيم . شوهر خاله گفت اقا جان جلوي ماشين دو نفر بشينن جريمه ميشيم . من هم يه آژانس كرايه كردم و دنبال اينا راه افتاديم تو مسير هم تنها چيزي كه نديديم آقا پليسه بود وقتي هم به شوهر خاله گفتيم كفت آقا جان اينجا پليساش همه نامحسوسن خلاصه 4000 تومان پول آژانس افتاد گردن ما . سر قرار كه لب رودخونه بود به هم رسيديم و ( قرار دريا به خاطر بارندگي لغو شده بود ) شوهر خاله از اينكه بواسطه حمل فقط سه نفر فشار وارده به ماشينشو به جيب من بيچاره منتقل كرده بود لبخند فاتحانه اي به گوشه لب داشت . خلاصه ماشين پارك شدو كوله بار و برداشتيم كه بريم لب رودخونه ديديم دريغ از يك وجب جا براي نشستن و بدر كردن سيزده ناچار به سمت ماشين اومديم كه ديديم وامصيبتا قبض جريمه 4000 توماني به مناسبت پارك در محدوده غير مجاز زير برف پاك كن و خون بجوش اومده شوهر خاله و زبان بند آمده ما و سيزده بدر در نشده و باقي ماجرا .

حسابي پكر شديم و اين دفعه همه با هم نشستيم تو ماشين شوهر خاله و دنبال يه جا براي نشستن حساب كنيد ما چقدر بدبخت بوديم كه در شمال سرسبز از انزلي تا رشت دنبال يه جاي سبز براي نشستن مي گشتيم . بعد از كلي اينجا خوبه اونجا خوبه گفتن يه جايي گير آورديم بغل جاده ما هم مثل مثل آدمهاي نديد پديد سريع زير اندازو انداختيم و ولو شديم رو زمين كه به به چه طبيعت زيبايي و تعريف و تمجيد از شمال سبز . هنوز دو دقيقه نشده بود كه يه پير مرد پنجاه شصت ساله اومد طرف ما كه آقا يا 4000 تومن بديد يا سريع محلو ترك كنيد . ما نفهميديم سر و كله اين فلان فلان شده از كجا پيدا شد . آقا جر و بحث بالا گرفت خلاصه دست به يقه شدن شوهر خاله با پير مرده خيلي ديدني بود . اين وسط دختر خاله كه خيلي ترسيده بود از كيف پولش 4000 تومن درآورد كه آقا بيا پولو بگيرو ولمون كن شوهر خاله تا اين صحنه رو ديد مثل گربه شيرجه زد و پولو از دست دختر خاله گرفت و سر و صدايي شد كه بيا و ببين . خلاصه جل و پلاسو جمع كرديم و برگشتيم خونه . براي اينكه شوهر خاله جان كمي از عصبانيتش كم بشه گفتم شام همه مهمون من و در حالي كه شام صرف ميشد شوهر خاله گفت آقا جان ان شاالله سال ديگه چند روز زودتر بياييد تا با آمادگي بيشتري بريم سيزده و در كنيم تا مثل امسال شرمنده شما نشيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:20  توسط سلیمان  | 

عید همگی مبارک

امیدوارم اگه پارسالمون با پیرار سال فرق نداشت

حداقل امسالمون با پارسال فرق داشته باشه

تندرستی و سلامتی و بهروزی و موفقیت و شادی همه ایرانیها

آرزوی قلبی من حقیره

ان شاالله که همیشه بخندید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط سلیمان  | 

تابستان سال 67 من کلاس اول راهنمایی بودم و البته جزو شاگرد زرنگای مدرسمون . مدیر مدرسه هم

 

تصمیم گرفته بود بچه های زرنگ و به اصطلاح شاگرد اولها رو ببره یه اردوی تفریحی یک هفته ای به

 

مشهد . خلاصه صبح زود راه افتادیم و بسم الله به سمت مشهد . چیزی که برام خاطره شدو هیچ وقت

 

فراموشش نمی کنم زیارت حرم بود . البته نه خود حرم و جو روحانی و چیزای دیگه . خاطره نوع زیارت من

 

بود واستادم  دیدم هر کی میاد هر کی میاد عقب و گارد میگیره و با سرعت و قدرت جمعیت رو هل ( نمی

 

دونم هل درسته با حول یا حل خلاصه منظور فشار رایج تو مملکته ) میده و پیشروی به سوی حرم مقدس .

 

سرتونو درد نیارم من هم که همه وزنم با تشکیلات و لباس و بقیه چیزها 20 کیلو میشد یا نه واقعیتش یادم

 

نیست دیدم نمی تونم خودمو بکوبم به جمعیت – البته یه چیزی داخل پرانتز بگم که راننده اتوبوس ما گفته بود

 

 اگه می خواهید نخود کشمش تبرک سوغات ببرید لازم نیست همشو به حرم بمالید کافیه دو تا نخود و دو تا

 

کشمش بردارید و به حرم بمالید و قاطی بقیه نخودها کنید تا همه با هم دستجمعی متبرک بشند – بله داشتم

 

می گفتم که زورم به جمعیت نرسید . از ریزی خودم استفاده کردم و از لابلای جمعیت خودمو جلو و جلوتر

 

بردم تا اینکه دستم رسید به حرم ولی اون زیر مونده بودم داشتم خفه میشدم خلاصه از نرده های حرم گرفتم

 

و خودمو بالا کشیدم . خلاصه بعد از کلی ماچ و بوسه با حرم خواستم پایین بیام دیدم پام رو یه بلندی نرم و

 

میزونه و قدم تقریبا اندازه جمعیت شده و خلاصه ما هم از زیر پاییمون به عنوان یک فنر استفاده کردیم  بالا

 

می پریدم یه بوس از حرم دوباره میومدم پایین اینکارو چند باری تکرار کردم اومدم کنار به بقیه بچه ها بگم

 

من راه خوبی برای زیارت پیدا کردم دیدم آقا یکیو دارن از زیر دست و پای ملت بیرون می کشند و بدبخت

 

بیهوش و دهن کف کرده هیکل اندازه غول حداقل بالای 150 کیلو . خلاصه من فهمیدم زیر پایی معروف ما

 

همین شکم گنده این بابا بوده و بقیه ماجرا و دست پاچگی منو و چیزای دیگه رو هم خودتون حدس بزنید . ا

 

ما بشنوید از دو تا نخود کشمش ما که مالیده بودیم به حرم و ...  او نا رو گم کرده بودم به بچه ها و مدیرمون

 

گفتم یه دقیقه صبر کنید من یه چیز مهم گم کردم باید پیداش کنم همه اون بدبختها رو کلی معطل کردم دو تا

 

نخود از لای اون جمعیت پیدا کنم مدیرمون اومد گفت چی شد پیداشد گفتم نه پرسید چی گم کردی حالا کفتم دو

 

تا نخود که مدیر عصبانی شئونات حرم و رعایت نکرد و طوری زیر گوشم خوابوند که دو دور دور خودم

 

چرخیدم و  هر چی نخود و نخود بازی  بود ول کردم و برگشتیم . خلاصه مشهد میرید مواظب باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:58  توسط سلیمان  | 

زندگی در گذر است

نمی دونم آدما به چه دیدی به زندگی نگاه می کنن و اونو به چی تشبیه می کنند . یکی میگه زندگی مثل رودخونه است همیشه جاریه یعضی وقتا آروم بعضی وقتا طوفانی بعضی وقتا گل آلود و بعدشم زلال و ....

یه عده میگن زندگی یه پنجره اس . هر کی میاد یه نگاهی میکنه و میره  . حالا میتونه پشت پنجره گل باشه میتونه آتیش باشه میتونه زیبایی باشه یا زشتی باشه میتونه هر چی باشه مهم دل اونیه که از پنجره نگاه میکنه

آدما با دلشون زندگیو می بینن .

در واقع اون ور پنجره آینه دل آدماس .

بعضی ها میگن زندگی یه قصه است خلاصه هر کسی درباره زندگی یه نظری داره ولی من می گم

زندگی مثل هیچ چیزی نیست

زندگی مثل خودشه در واقع هیچ چیزی هم مثل زندگی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:13  توسط سلیمان  |