تبليغاتX
سلیمان

زندگي ادامه دارد

 

 آسمان پيوسته سايه برسرم دارد

 

پوششي است مهربان

 

 زير سقف آسمان همه اعمال پوشيده اند

 

آي  فلاني !

 

خطا نكن .......  زير سقف كسي مرا نمي بيند

 

زندگي ادامه دارد

 

رود مي شويد آنچه به جا گذاشته ام از خود

 

و هر آنچه در غروب عاشقانه مان به او گفته ام

 

مي شويد و مي برد 

 

نا مهربان خاطراتم را كجا مي بري ؟

 

ناگفته هايم را با تو گفته ام ....... اسرارم را به دريا نريز

 

بگذار حرف دلم بر سنگفرش قلبت باقي بماند

 

راز هايم در اعماق دريا گم مي شود

 

زندگي ادامه دارد

 

آن صبح ناز پاييزي يادت هست ؟

 

وقتي كنارت دراز كشيدم و تو شدي سايبانم

 

آن صبح يادت هست ؟

 

وقتي به تو تكيه كردم . ساعتها با تو گفتم و هيچ از تو نشنيدم

 

وقتي از تو نااميد شدم با خود كلنجار رفتم

 

بر بال رويا سفر به گذشته ها را آغاز كردم

 

يكي مرا نجات دهد . بغض گلويم را مي فشارد

 

خدايا چقدر تنها شده ام

 

يادت هست به حالم گريستي و قطرات برگ را بر شانه ام ريختي

 

براي هميشه سنگ صبورم باش

 

زندگي ادامه دارد

 

داستاني است بي پايان اين قصه زندگي

 

بي خبر از اينكه ما بازيگران قصه ايم

 

زندگي را داستان خويش ميدانيم

 

آهاي بازيگران !

 

از خود چه نقشي در ذهن خواننده داستان بجا گذاشته ايد ؟

 

و ادامه دارد اين داستان ناتمام

 

پايان قصه را چه كسي برايمان تعريف خواهد كرد ؟

 

آيا لحظه اي ديگر ادامه دارد اين داستان ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:43  توسط سلیمان  | 


وقتي در 2 سالگي  خوردن شير مادر  ممنوع شد براي اولين بار در زندگي غصه خوردم . بعد از آن غصه ها يكي پس از ديگري آمدند .

غصه 4 سالگي  : اگه دفعه بعد تو شلوارم جيش مي كردم مامان دستمو داغ ميذاشت . ولي هر گز اين كارو نكرد . با اين حال شلوار ما بازم سنگين بود .

غصه 6 سالگي : براي اولين بار به خاطر رفتن به آمادگي بايد چند ساعتي از مامان دور ميشدم . زندگي در شرايط سخت .

غصه 8 سالگي : وقتي معلم به خاطر شيطنت زد زير گوشم به خاطر اولين چكي كه خوردم مدتها دمغ بودم آخه من شاگرد اول كلاس بودم .

غصه 10 سالگي : چي ميشد اگه يه دوچرخه مثل دوچرخه دوستم داشتم ولي بابا پولش انقدر زياد نبود . آخ دوچرخه هلاكتم .

غصه 12 سالگي :  عيديها رو جمع كرديم يه خورده هم مامان گذاشت روش تا بريم دوچرخه 10 سالگيو با دو سال تاخير بخريم ولي پول گم شد . بعدا فهميدم گم شدن پول فيلم بود كالاهاي اساسي خونه تمام شده بود پول لازم بوديم .

غصه 14 سالگي : يه چيزي گفتيم به دختر همسايه از داداش عزيز كتكي خوردم .... حالا نزن كي بزن البته من پسر خوبي بودم .

غصه 16 سالگي : پدر بعد از سالها كار و زحمت سكته كرد و خونه نشين شد . صداي تلويزيونو كم كنيد بابا داره استراحت ميكنه .

غصه 18 سالگي : تو امتحان ديپلم 7 تا تجديد داشتم خوب با 7 تا تجديد كه آدمو دانشگاه راه نمي دن .

غصه 20 سالگي : درس و دانشگاه خلاص سربازي بسم الله . اونايي كه رفتن مي دونن شب اول سربازي آدم چقدر روحيه داره اين ديگه غصه نبود مصيبت بود .

غصه 22 سالگي : به خيال خودمون وقتي از سربازي اومديم بايد مهندس مي شديم ؛ شديم پرسكارتق و توق بوم تاخ توخ .

غصه 24 سالگي : مامانو با همه مهربونياش گذاشتيم زير خاك . قصه مامان تموم شد . مگه بدون مامان ميشه زندگي كرد ؟

غصه 26 سالگي : همه رفتن و من موندم و حوضم .  خوب تازگيا شغلمون هم نيمه مهندسي شده ولي تنهايي هم بد درديه .

غصه 28 سالگي : بازپرداخت اقساط وام ازدواج وام قرض الحسنه وام بانكي وام كوفت و زهرمار 26 سالگي چه كيفي داشت تنهايي عجب چيز خوبي بود .

غصه 30 سالگي : خاك بر سرم بچه مريض شد ديروز پي پي بچه سفت بود چرا امروز شل شده پوشك 2500 تومان هر بار خرابكاري 250 تومن ...... موقع بر گشتن اين ليست 25 قلميو بخر . چرا دير اومدي خونه ؟ دنبال تهيه ليست بودم .

حالا همينجوري دو سال دو سال بريد بالا 

اينا رو گفتم كه بگم مشكلات و گرفتاريها و غصه ها و اين چيزا همشون نه ولي خيلياشون فقط  دو سال بعد خنده دار ميشن . پيچ و خم زندگي بقدري زياده كه وقتي جلوي خودت يه دو راهي ديدي نبايد فكر كني كه اگه از اون رد شدي ديگه راهو پيدا كردي نه مطمئنا يه سه راهي مشكلتر پيش روي شماست ادامه بديد تا آخر . بايد درست تصميم گرفتنو ياد گرفت تا با بزرگتر شدن مشكلات كلاف زندگي پيچيده تر نشه . يه دوستي داشتم مي گفت اگه مواقعي كه به خاطر مشكلات قاطي ميكني بتوني دو ثانيه سوت بلبلي بزني همه چيز حله .  اصلا منو چه به اين حرفا ميدونيد راستش وقت ندارم ادامه بدم حتما مي پرسيد چرا ؟ خوب ميگم براي اينكه صابخونه عزيز تر از جان مارو جواب كرده بايد برم دنبال خونه بگردم اگه يه آپارتمان سي چهل متري دم دستتون هست تو رو خدا از ما دريغ نكنيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:30  توسط سلیمان  |