|
|
|
|
|
معلمامون . اول ابتدایی : یه خانومی بود به اسم خانم انارکی . آقا ما هر وقت اینو می دیدیم یاد انار می افتادیم . خداییش سالهای بعد وقتی عکس دست جمعی کلاس اول رو نگاه می کردم دیدم راس راستی اناری بود واسه خودش . دوم ابتدایی : یه خانومی بود به اسم ساعتی یا ساعتچی . خوشگل ، ناز ، مامان انقدر من از این خوشم می اومد می خواستم بپرم بغلش همچین لپشو ماچ کنم که جاش تا چند سال بمونه . سوم ابتدایی : یه آقایی بود به اسم گل محمدی . پسرم تو حتما یه روز واسه خودت کسی میشی . گل محمدی گندت بزنه با اون پیش بینیت . چهارم ابتدایی : اقا معلم ما با نوای کاروان بود بنده خدا . عاشق پشت جبهه بود . همش می گفت آی جنگ فلان شد بلان شد ولی از جبهه رفتن خبــری نبود . اگه من شهید شدم شما سعی کنید راه منو ادامه بدید . هنوزم زنده اس ماشالله . پنجم ابتدایی : یکی به اسم حسینی . من مي نويسـم معلم شما بخونيد سیب زمینی . فقط فلکمون می کرد یتیم مونده بی خاصیت . یه روز وقتی می خواست منو فلک کنه گفت بند کفشاتو باز کن دولا شدم بندو وا کنم پشت شلوارم ترکید . شلوارمو درآوردم رفتم دفتر گفتم ببخشید نخ سوزن دارید اینجا ؟ راهنمایی معلما زیادتر شدن ولی گلای سرسبدشون اینا بودن : اول : یه معلم عربی به اسم .......... دویست کیلو وزن یک مترو نیم قد روز اول وقتی نشست رو صندلی پایه صندلی شکست . یه بار هم نتونست خودشو نگه داره عذر می خوام ببخشید یه بادی در داد نزدیک بود ما از کلاس پرت شیم بیرون . دوم : یکی داشتیم حرفه و فن درس میداد . یه کهنه بچه تو کیفش داشت هر کی نتونه جواب بده باید اینو بپیچه به خودش. بشینه رو طاقچه . همه بچه ها حرفه و فن 20 شدن . یکی دیگه هم داشتیم وقتی می خواست با آدم صحبت کنه یه بار کامل دکمه پیران آدمو تا پایین باز می کرد و نخهای اضافه رو می کند و دوباره دکمه هارو می بست . سوم : آقای علیزاده دینی یک مترو بیست سانت قد 35 کیلو وزن دست بزن وحشتناک . من مبصر بودم خودم آخر شلوغی بودم وقتی رفت که برگرده وسط کلاس معرکه گرفته بودم یهو دیدم یکی خوابوند زیر گوشم . خاله ریزه اومده بود تو کلاس کسی متوجه نشده بود . تو چه مبصری هستی خودت از همه بدتر ی . اول دبیرستان : داداش بزرگم شد معلم ما برای اینکه سوتفاهم نشه همیشه باید درس جواب میدادم امتحان هم هیچوقت 20 نمی شدم چون احتمال داشت سوتفاهم بشه . تو مسابقات و غیره هم حتی اگر اول می شدم من نباید برنده می شدم چون ممکن بود سوتفاهم بشه . دوم دبیرستان : یکی داشتیم به اسم ......... شلخته ، کثیف ، بدبو ، ریش بلند و نتراشیده با لهجه غلیظ شمالی طوری که وقتی روز اول اومد تو کلاس هیچ کس از جاش بلند نشد خودش گفت برپا بعد گفت شما فکر کردید من اومدم سطل آشغالو خالی کنم ؟ نه بابا من معلم مثلثات شما هستم . سوم دبیرستان : یکی بود معلم هندسه میومد تو کلاس به طور متوالی تف می کرد رو زمین تا آخر وقت وقتی زنگ می خورد موقع بیرون رفتن کف کلاس می شد سرسره تفی . چهارم دبیرستان : یه معلم فیزیک داشتیم میومد تو بدون سلام و علیک تخته رو سه قسمت می کرد می نوشت و پاک می کرد می نوشت و پاک می کرد تا زنگ بخوره . اول سال یه بار گفت چیزایی که رو تخته می نویسم درس اون روزتونه یادداشت کنید به دردتون می خوره . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:30 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
خجالت خجالت خجالت آقا انقدر من خجالتی بودم علی الخصوص در برخورد عزیزکان زیباروی موجود در اطراف . یه بار نشد یکی از دخترکان فامیل یا دوست و همسایه با بنده صحبت کنند و من از خجالت سرخ نشم . حالا شاید عزیزانی که بنده رو میشناسند بخونند بگن تو که راست میگی ولی به خدا آب می شدم می رفتم تو زمین وقتی به یکیشون می رسیدم . القصه زمان گذشت و سن ما از 26 گذشت خط سبز پشت لبمون یه کم سیاه تر شد و یه روز صبح اول وقت از خواب که بیدار شدم دلو زدم به دریا و چشمارو بستم و رفتم وسط افراد خونواده بدون مقدمه بلند و شمرده گفتم آقا من زن می خوام . بعد از انفجار خنده انگار بادم خالی شد . عقب گرد کردم و از خجالت تا سر خیابون دویدم . با ژست عصبانی و حق به جانب تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به نقطه ای دور (مثلا خواستم ادای عاشقارو دربیارم ) البته عصبانیت بنده واقعی نبود فقط برای اینکه بگم یه فکری هم به حال من کنید . کم کم متوجه نگاههای متعجب رهگذران عزیز شدم بعضی ها هم لبخندی میزدند و رد می شدند . چشمتون روز بد نبینه یه نگاه به خودم انداختم دیدم از حولم با همون زیر پوش و شلوارکی که پام بود از خونه زدم بیرون و بقیشو خودتون حدس بزنید . با همون سرعتی که رفته بودم برگشتم و اینبار انفجار خنده شدیدتر بود . خلاصه ضایع شدیم رفت . چند وقت که گذشت دیدم راستی راستی اینا دارن یه کارایی می کنن . حالا من از یک طرف دارم ازخوشحالی ضعف می کنم از یک طرف هم برای رد گم کنی میگم بابا حالا وقتش نیست زوده ، چه عجله ایه . سر مبارکتونو درد نیارم تشریفات انجام شد و بنده با یک دسته گل بزرگ که مثل اونو تا حالا برای هیچ کس حتی برای تولد بابام هم نخریده بودم باضافه دو کیلو شیرینی تر اعلا که همیشه آرزو داشتم بشینم یک کیلوشو تنهایی و بدون مزاحم بخورم راهی خانه همسر آینده و خوب البته همسر عزیزم که الان با هم زندگی می کنیم شدم . اینو بگم که من اصلا این دختر خانومو ندیده بودم و ما از طریق فامیل به هم معرفی شدیم . تو رو خدا این چند خطو که می خونید دلتون به حال من نسوزه . البته اختیار با خودتونه . اولین مورد همون دم در ورودی که رسیدیم پیش اومد من که خوب یه مقدار هم خجالتی بودم یه مقدار با فاصله از بقیه افراد خانواده ایستادم . خواهر خانم بنده که گویا خیلی منتظر ما بود درو باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی و خوشامد گویی به افراد خانواده بنده همه رو به داخل دعوت کرد و اصلا منو ندید و در حالی که من با اشتیاق فراوان و با لبخندی که کلی تمرین کرده بودم پشت در بودم و منتظر تعارف مخصوص ایشان بودم سرکار خانم درو با لگد پشت سرش بست و من که داشتم به سمت د اخل حرکت می کردم چیزی نمونده بود با دماغ بخورم به در بسته . خانواده بنده هم که انگار برای اونا رفتیم خواستگاری انگار نه انگار اصل کاری پشت در مونده خلاصه مثل این که یکی یاد ما افتاد . درو باز کردند و بنده با ابهتی فراوان وارد منزل بخت شدم . قدم دومو که برداشتم پام به در کنتور آب گیر کرد و خلاصه داشتم با کله میرفتم تو شکم خواهر خانم که خودمو کنترل کردم و ببخشید ببخشید گویان رفتم تو . خواهر عزیز بنده هم حالا هی از من می پرسه کجایی تو چرا نمیای تو و من ته دلم غرو لندی برادرانه کردم و بالای مجلس جلوس کردم . خلاصه سلام و احوالپرسی و تعارفات اولیه که تمام شد همه به اتفاق گفتند اگه میشه دختر و پسر با صحبتی کنند و نظرات هم رو بشنوند . من که امیدوار بودم بعد از ازدواج کمی از خجالتم کم میشه وارد اتاق شدیم دیدم بابا این دختر خانم بنده خدا بدتر از من خجالتی . نیم ساعتی صحبت کردیم و آخرش به خودم جرئتی دادمو گفتم خانم ببخشید شما نمی خواید قیافه منو نگاه کنید . خودتون حساب کنید عیال چقدر خجالتی تر از من بود . وقتی صحبتمون تموم شد برگشتیمو عروس خانم سینی چای رو آوردند و بنده هم چای برداشتمو و گذاشتم سرد بشه که بگم خدا این شانس منو چیکار کنه می پرسید چرا . خانواده عروس در اتاق پذیرایی گلهای زیبایی داشتند که حشره ای ریز که مخصوص این گلهاست با کله شیرجه زد تو چای منه بیچاره . حالا مادر خانم تند تند میگن چرا داماد ما چاییشو نمی خوره . بخور عزیزم سرد میشه . خواهر خانم هم میگن که حتما از چایی خوششون نمی آد . خلاصه چشارو بستم و چای و قند و حشره و کلی حرص و جوشو با هم سر کشیدم . خواستگاری تمام شد و بعد از چند جلسه جواب بله گرفتیمو برای ما دو تا یه صیغه محرمیت خونده شد . قرار شد فردا صبح بنده به اتفاق عروس خانم و چند نفر از خانواده ایشون برای آزمایش قبل ازدواج بریم آزمایشگاه . صبح ساعت 7 مقابل در خونشون حاضر شدم که مادر خانم مهربان گفتند من مقداری کسالت دارم اگه مشکلی نیست خودتون دو تا با هم برید . من هم که تا اون موقع همش دنبال فرصتی بودم که با نامزدم تنها بیرون بریم و راحتتر صحبت کنیم نزدیک بود از خوشحالی بپرم بغل مادر خانومو و ماچش کنم یه مقدار خودمو کنترل کردم و گفتم البته خوشحال میشدیم در خدمت شما باشیم . ( البته احتمالا ته دلش گفت تو که راست میگی ) . رسیدیم سر خیابونو و قرار شد تاکسی سوار شیم . حالا حساب کنید دو تا آدم خجالتی اولین بار با هم بیرون اومدن یه تاکسی جلوی اونا ترمز میزنه که عقب سه نفر نشستن و ما هم مجبور بودیم جلو بشینیم . دو نفری صندلی جلو و تحت فشار نشستیم . وقتی رفتیم جواب آزمایشو بگیریم عیال از من سوال کرد خوب چی شد ؟ گفتم هیچی گروه خون ما به هم نمی خوره کاری نداری ؟ خداحافظ . بنده خدا عیال رنگش پرید . سریع شوخی بودن موضوع رو اطلاع دادمو و برگشتیم و به این ترتیب زندگی مشترک ما شروع شد . پ – ن داستان زندگی تا زمانی که زنده ایم ادامه دارد و ما بازیگرانی هستیم که بدون دیالوگ باید جمله های آن را بسازیم و به هم بگوییم . تماشاگر این بازی هم کسی نیست جز خود ما . کارگردان و تهیه کننده و بازیگر و در نهایت تماشاگر خوبی برای زندگی باشیم . صحنه های اکشن فقط برای تماشاگران خشنی که درگیر صحنه نیستند جذاب است . صحنه های مهر را در زندگی بیشتر کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:33 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش برای انجام واجبی از وجوبات زندگی عازم یکی از شهرهای خوش آب و هوای شمال غربی کشور بودم . خلاصه چون اصولا زندگی مستاجری و حقوق کارمندی و خرج و مخارج بالا و از این دست مرثیه ها اجازه نمی دهد که ما پس از چند سال کار و تلاش حداقل وقتی از پنجره پایین را نگاه می کنیم چشممان به جمال رعنای حداقل یک پراید بیافتد و مثل دیگران وقتی از در بیرون آمدیم سوئیچی در سوئیچدان بچرخانیم و حالی ببریم مجبوریم مسافتهای کوتاه و بلند درون شهری و برون شهری را با اتوبوسها و مینی بوسهای موجود طی کنیم آن روز هم آمدیم و در اطراف پل مدرن و شیک فردیس کرج بر روی اتوبان فوق مدرن تهران – قزوین ایستادیم . البته نگران نباشید که مقصد ما قزوین نبود و چشمها را پنج کیلومتر قبل و پنج کیلومتر بعد از این شهر زر خیز بستیم که اگر هم مشکلی برایمان پیش آمد آن را به چشم نبینیم و با عرض پوزش فقط احساس کنیم . القصه داستان از آنجا شروع شد که اتوبوس ما زیر پل مهر شهر ترمزی زد تا تعدادی دانشجوی عزیز که نور چشم این مملکت هستند سوار شوند و آخر هفته ای بازدیدی از خانواده داشته باشند . عزیزان که سوار شدند مشاهده نمودیم شامل نود درصد دخترکان به خیال خودشان زیبا رو و ده درصد پسرکان آس و پاس بودند . قبل از سوار شدن این عزیزان مسافران دیگر سکوتی مطلق اختـــــیار کرده بودند طوری که حتی کسی به دیگری تخمه هم تعارف نمی کرد . چشمتان روز بد نبیند سر و صدایی به پا شد که نگو و نپرس . میترا کثافت چرا رفتی عقب . فاطی بیا جلو بشین خنک تره . شکم راننده رو دماغ اون یکیو– این یک جمله به لحاظ رعایت مسایل ادبی حذف می گردد - بهروز آشغال کیفمو بده . داداش کبریت داری . ساناز کَری مگه با توام اون بی ساحابو از تو گوشت دربیار . مانی جون بلوتوثو روشن کن یه حالی بهت بدم . خلاصه سر مبارک خوانندگان عزیز را ( البته اگر خواننده ای وجود داشته باشد ) درد نیاورم اوضاع کاملا بهم ریخته بود . این وسط هم یکی از دخترکان که تنها افتاده بود از آن همه جای خالی در اتوبوس آمد و در جوار بنده حقیر جلوس کرد . چند دقیقه نگذشته بود که بیست سوالی خانم شروع شد کجا تشریف میبرید برا ی چی میرید ؟ چند سالتونه ؟ چه کاره اید ؟ فکر میکنم باید آدم تحصیلکرده ای باشید . خلاصه واسه ما خالی میبست که آی من اصلا دوست ندارم با این قرطی ها بگــــردم و اصولا در مسیر تنها می شینم و از این فرمایشات که یکی از آقایون سیخ سیخی اومد بالا سرمون که سولماز جون کارت تموم شد بیا عقب فرهاد از تنهایی دق کرد و آن عزیز دل هم نگاهی به بنده حقیر کرد که ببخشید باید برم عقب کار واجبی پیش اومده لابد . بلوتوث بازی عزیزان که شروع شد ما هم یه تلنگری به مغزمون خورد بلوتوثو روشن کردیم پانزده شانزده تا اسم پشت سر هم ردیف شد . باتیستوتا ، چلنگر ، تخمه ژاپنی ، سه پایه ، بانو هن ، 2006 ، یارممد ، مهتاب ، زاغارت و . . . . خلاصه ما هم که با رفتن این خانم یه مقدار دست و بالمون باز شده بود اسمو عوض کردیم و با اسم زیر شلواری وارد معرکه بلوتوث بازی شدیم به خیال اینکه فکر می کنند یکی از خودشونه و شناسایی هم نخواهیم شد . تا دلتون بخواد عکس و کلیپ دادیم و گرفتیم اونا بلوتوث بازی می کردند به حساب مامان پاپا ما هم به حساب خودمون چند دقیقه یکبار هم یکی از عقب داد میزد زیر شلواری حالشو ببر . یا مثلا یه بار هم یکیشون گفت زیر شلواری دیگه کی بود . در آستانه لو رفتن بودم که بقل دستیش گفت فکر کنم ممد خره امروز اسمشو عوض کرده . عرض شود که دو ساعت مسیر ما نفهمیدیم چطور گذشت و وقتی به همراه تعدادی از عزیزان از اتوبوس پیاده شدیم نفس عمیقی کشیدم که آخیش راحت شدیم . اتوبوس رفت و من که داشتم راجع به اتوبوس و دانشجوهای همسفر فکر می کردم همون عزیز دلی که اول پیش بنده نشسته بود زد پشتم و گفت : زیر شلواری دمت گرم خیلی حال دادی / |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:5 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
من اصولا نويسنده خوبي نيستم البته اين اعتقاد شخصي خود بنده حقير است . البته مطالبي كه تا به امروز نوشتم يه جورايي با احساسات من سازگاره . اين كه مي گويند آنچه از دل برآيد بر دل نشيند در مورد من البته قسمت اول صدق مي كنه ولي قسمت دوم مربوط به خواننده عزيز ميشه . اين مطلب اختصاص داره به ليگ برتر فوتبال ايران و اينكه حرف دلمو در اين ورد بيان كنم . علي دايي بله علي دايي سوژه ايست كه تمامي ندارد . اصلا بهتر بگم مي خوام درباره علي دايي بنويسم . سن من به اونجايي كه علي دايي در تيم تاكسيراني در دسته دوم تهران گلزني مي كرد قد ميده و حداقل از همونجا مي تونم مطلب بنويسم . راستش وقتي بعد از بازي با مس گفت اين آخرين بازي من بود يه جوري بغض گلوي منو گرفت و ته دلم گفتم گل كاشتي قهرمان . من از كسايي بودم كه خيلي وقتها طرفدار سرسختش بودم و خيلي وقتها مي خواستم سر به تنش نباشه . ولي الان كه از دور به دايي و كارنامه او نگاه ميكنم مي بينم ما خيلي با او بي رحم بوديم . خيليها ناجوانمردانه به او تاختند ولي نيديدند روزي را كه علي دايي با لگد ناجوانمردانه دروازه بان بحرين (بازيهاي آسيايي 92 هيروشيما ) دچار پارگي ميزناي شد و علي رغم خونريزي داخلي بازي را با غيرت ادامه داد و بعد بيمارستان عمل و يك سال جدايي از فوتبال . كجا بودند تاببينند روزي را ( مقدماتي جام جهاني 1994 آمريكا ) كه تيم ملي با بازيكناني بي تعصب و كادر فني كه از همه چيز سردرمي آوردند جز فوتبــــال چطور كيسه بوكس كره و عربستان و عراق شده بود و در حالي تيم ايران در ميان 6 تيم پنجم شد علي دايي آبروداري كرد و بهترين بازيكن بازيها انتخاب شد و در همان مسابقات با سري بانداژ شده و چشماني كه به لطف مشت بازيكن حريف چيزي تا بيرون آمدنش از حدقه فاصله نداشت يكتنه با دو گل كره شمالي را شكست داد و از آخر شدن فوتبال ايران جلوگيري كرد . چه زود فراموش كردند اين پهلوان بزرگ را كه در بازيهاي آسيايي 98 بانكوك در حالي كه او تازه در باير مونيخ جا افتاده بود و نظر مساعد هيتسفيلد سختگير را به خود جلب كرده بود براي رويارويي با تيمهايي مثل لبنان و قزاقستان دعوت تيم ملي را پس نزد او بهتر از من و شما مي دانست كه سفر به ايران در آن مقطع به معناي از دست دادن جايگاه تازه به دست آمده بود ولي ايران و ايراني بودنش را به باير( جايگاهي كه خيلي از فوتباليستهاي قرطي امروزي آرزوي ذخيره شدن در آن را دارند ) نفروخت. چطور به آقایان برخورد وقتی بکن بایر در تهران تنها سراغ اورا گرفت . همين مالديني عزيز كه چند شب پيش جام قهرمانان باشگاههاي اروپا را بغل كرده بود وقتي از مهار او برنيامد با تكل وحشتناكش دايي ما را متوقف كرد تا كارت زرد داور را جلوي چشمانش ببيند و دايي لحظاتي بعد با فرو ريختن سقف دروازه ميلان عقده گشايي كرد . آيا او نمي تواند افتخار فوتبال اين مملكت باشد . او چه در زماني كه بازيكن تاكسيراني و تجارت و پرسپوليس و السد بود يا زماني كه در ارمينيا بيلفلد و باير مونيخ و هرتابرلين بازي كرد هيچگاه كم فروشي نكرد و هميشه با تمام توانش بازي كرد . بازيهاي ملي كه جاي خود دارد . شيرجه اي كه او براي باز كردن دروازه كويت زد باور كنيد پرندگان طول در دوميداني نمي توانند بزنند فراموش نمي كنيم روزي را كه در ميان 8 مدافع عربستاني آنطور قهرمانانه دروازه عربستان را فرو ريخت يا روزي كه دروازه كره جنوبي و چلسي و بقيه را گلباران كرد و شخصيت بي نظير او كه هيچگاه به حريف بي احترامي نكرد هيچگاه روي زمين ولو نشد و با هيچ داوري بحث نكرد صحبت در مورد دايي پايان ندارد ولي در پايان بر سر و دست علي دايي كه پرچم پرافتخار فوتبال ايران در جهان است بوسه ميزنيم و ميگوييم قهرمان تا ابد در دل ما باقي خواهي ماند . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:25 توسط سلیمان
|
|
||