تبليغاتX
سلیمان

سه چهار سال پیش یکی از دوستان عزیز ما با هزار مکافات و بدبختی و بیچارگی و نگشتن و نخوردن و انواع و اقسام وام و قرض و بدهی خونه ای خرید تقریبا 50 یا 60 متر والا دقیق نمی دونم چرا دروغ بگم .

این بنده خدا به خاطر بدهکاریاش خیلی تو فشار بود . البته دوست ما  به خاطر اینکه خونه خیلی گرون بود یا اینکه بهتر بگم با پولی که داشت نمی تونست راحت و بی دردسر خونه بخره مجبور شد برای تامین یه مقدار از پول خونه مستاجر بیاره و خودش یه جای جمع و جورتری  کرایه کنه و زندگی کنه . خلاصه این طفلک اسمش شد صابخونه . بابا صابخونه تحویل بگیر ما رو . ایام گذشت و چند ماه بعد تابستون از راه رسید و مستاجر عزیز پیغام زد که آقا پختیم از گرما این خونه هم که کولر نداره . رفتیم پیشش گفتیم آقا هر خونه نوسازی از این مشکلات داره دیگه . برگشتیم و دوست عزیز ما هم که از قضا خیلی آدم دلرحمیه عزا گرفته بود که بابا مستاجرم داره از گرما می پزه چه خاکی به سرم کنم پول ندارم کولر بخرم .

بعد از پرس و جوی فراوان یکی دیگه از دوستام که برعکس اولی خیلی وضعش توپ بود البته بدون اینکه من موضوع را براش بگم خیلی تصادفی گفت کولرهای هر سه طبقه رو نو کردیم قدیمیها رو کسی نمی خواد ؟  از جام پریدم گفتم چند میدی گفت ای بابا فقط یکی پیدا شه اینارو ببره پول نمی خواد . گفتم یکیش مال من . در واقع داستان من هم از همینجا شروع شد . بعد از کلی گشتن یه وانت پیدا کردم گفتم آقا میریم یه کولر 5000 از تهرانپارس بار میزنیم میبریم اول مارلیک پیاده می کنیم چقدرمیشه ؟ گفت 12000 تومان ما هم گفتیم باشه خوب کولر مفت بود جهنم 12000 تومان کرایه میدیم . اما بگم از راننده . یه پیرمرد تقریبا 55 ساله ریش بلند سر و وضع نامرتب چشمها یه مقدار چپ البته از پشت عینک ته استکانی اینطوری دیده می شد . راننده راننده ادکلن بنزینی نوار یساری وانت مدل 52  راستش سر و وضعش و دیدم دلم سوخت گفتم بذار با این بریم یه نونی بخوره بنده خدا .. آقا ماشین و یه ربع ساعت هل دادیم به سلامتی روشن شد . صدای  یساری و تکرار راننده با بوی سیگار ویژه و تق وتوق ماشین قاطی شده بود شیشه پایین نمی آد خرابه گرمت شد درو یه نمه باز کن یه بادی بیاد تو رسیدیم تهرانپارس ( ماجراهای بین راه بماند ) سر یه چهار راه  پشت چراغ قرمز دستشو کرد زیر داشبورد یه بطری نصفه نوشابه درآورد با یه استکان از بس کثیف بود نمی دونم شیشه ای بود یا پلاستیک . جون من نخوری ناراحت میشم . آقا من مشکل دل و روده دارم نمی خورم هزار تا بهونه آوردم الا و بلا باید بخوری استکانو گرفتم و گفتم وای عجب ماشینی اونور خیابونه همینکه برگشت خواستم سریع نوشابه رو از شیشه بپاچم بیرون تصور کنید صحنه رو بعد از پاشیدن نوشابه تازه بفهمی شیشه ماشین خرابه پایین نمی آد . راننده برگشت که بگه کدوم ماشین اوضاع منو دید . ببخشید دستم لرزید ریخت رو در .

شنیدم یواشکی گفت دستت بلرزه میریزه رو شلوارت نه رو در . بگذریم رسیدیم خونه دوستمون و توهمین اوضاع من دیدم گلاب به روتون بد جور نیاز به قضای حاجت دارم . کولر و بار زدیم و راه افتادیم اصلا یادم نیفتاد خونه دوستم دستشویی برم . قبل از گفتن بقیه ماجرا باید عرض کنم گلاب کاشان و قمصر و نیاسر و خلاصه هر چی گلاب تو این مملکته به روی ماه شما خوانندگان عزیز . تو رو خدا ببخشید معذرت می خوام نمی خوام بی ادبی بنویسم . شما فقط یه خاطره شاید بامزه از من می خونید .

بله همینکه راه افتادیم دل درد شدیدی گرفتم و واقعا احتیاج به توالت داشتم . حالا تصور کنید ساعت پنج بعد از ظهر یه روز تابستونی خیلی گرم تو یه وانت بوگندو  البته شیشه بالا ترافیک تهرون و دلدرد شدید از همون نوعی که خودتون بهتر میدونید . اومدیم جلوتر راننده گفت خیلی کمرم درد می کنه بزنم بغل چند دقیقه استراحت کنم . گفتم بابا استراحت تو سرت بخوره دارم میمیرم ( البته تو دلم گفتم ) بیا بریم تو رو خدا . چند دقیقه بعد دوباره را افتادیم . حالا فشار داره لحظه به لحظه بیشتر میشه اینم صدای یساری و تا آخر بلند کرده من بدبخت هم دارم عرق میریزم آفتاب راست تو چشمم . آفتابگیر هم نداشت ماشین بی صاحاب . تو جاده چند بار خواستم بگم بزن بغل من کارمو بکنم ولی واقعیتش اون موقع که بچه هم بودم کنار جاده کاری نکردم نمی تونستم بگم اصلا هیچ حرفی نمی تونستم بزنم . خودمو محکم چسبونده بودم به صندلی وای که این دست اندازها بیچاره کردن منو . جدا به حد انفجار رسیده بودم تو این سی و یکی دو ساله عمرم هیچ وقت همچین اوضاعی نداشتم . حالا اگه بچه بودم به جهنم می ریختم تو شلوارم راحت می شدم ولی خوب من که نمی شد . خلاصه هر لحظه داشتم لحظه انفجارمو جلو چشام میدیدم . ( گلاب به روتون و اولش گفتم که دیگه تکرار نکنم ولی باز ببخشید گلاب به روتون ) خلاصه رسیدیم اول مارلیک راننده هم که دیگه کلافه شده بود از طولانی بودن مسیرو از اینکه خیلی کار ما طول کشید مدام سرم غر میزد که ای بابا این همه راه اومدیم این چه وضعشه و از این حرفا تو رو خدا یه لحظه خودتونو بذارید جای من ببینید چه اوضاعی داشتم من بیچاره . فشار از همه طرف . اول مارلیک راننده گفت یک متر جلوتر نمی رم 12 تومن و بده من برم گفتم بابا جون بابات خوب ننت خوب دو تا کوچه جلوتر بریم نمی میری که حالا . با هزار بدبختی اونم تو شرایطی که داشتم راضیش کردم رفتیم جلو در خونه . از ماشین پیاده شدم دولا دولا رفتم بیرون از یه مغازه دار خواهش کردم که اوضام خیلی خرابه این کولر و کمک کن بذار پایین . بنده خدا قبول کرد و کولر و گذاشتن پایین با راننده کلی جر و بحث کردیم سر کرایه آخرش اعصاب قاطی کردم هر چی تو جیبم بود زدم تو سینش گفتم بیا همش مال تو . نه داداش ما مرام داریم پول اضافه نمی گیریم . کارت خیلی طول کشیده اضافه را هم که اومدیم باید 15 تومن بدی  بگذریم که چه جوری ردش کردم راننده رو .

زنگ زدم خانوم ببخشید کولر آوردیم براتون درو باز می کنید . در و باز کرد و با کمک همون مغازه داره کولر و گذاشتیم تو . خانومه از پشت آیفون گفت پشت در باشه شب آقامون اومد میگم خودش میبره بالا نصبش می کنه . من باور کنید به حد مرگ رسیده بودم از فشار . در ساختمون که هشت واحدی هم بود باز بود رفتم تو که از خانومه خواهش کنم اجازه بده من دستشویی برم . قاطی کردم کدوم واحد بود . همه درارو میزدم که بخشید ما برای شما الان کولر آوردیم ملت هم انگار یه احمقی دم غروب بخواد مزاحمشون بشه بهم می خندیدند درو می بستن . بگذریم واحد مربوطه رو پیدا کردم و در زدم . خانومه درو باز کرد  گفتم ببخشید ما الان برای شما یه کولر آوردیم گفت خوب . گفتم دارم میمیرم به خدا گفت برا چی ؟ خدا مرگم بده . گفتم تورو خدا اجازه بدید برم دستشویی . بنده خدا فکر کرد من معتادم می خوام برم اون تو تزریقی چیزی بکنم . گفت نمیشه آقامون نیستن گفتم خواهش میکنم خانم راس راستی دارم میمیرم . خلاصه بر و بچه هاشو جمع کرد تو اتاق خوابو خودش هم رفت تو آشپزخونه و گفت بفرمایید . فکر کنم اولش از اون قیافه من که حتما حدس میزنید با اون اوضاع چطوری بوده ترسید تو آشپزخونه واستاد که اگه چاقویی چیزی لازم شد سریع دسترسی داشته باشه ولی همینکه رفتم تو و تو روشنایی قیافه من و دید خودش فهمید چه خبره بنده خدا . پریدم تو دستشویی و ببخشید شلوارمو نمی دونم درآوردم یا نه ، نشستم و چشامو بستم  چه نعمتیه این توالت چنان بلند گفتم آخیش که صدای خنده خانومه رو از تو آشپزخونه شنیدم . حداقل 20 دقیقه کارم طول کشید . بلند شدم آبو باز کردم مگه میره پایین لامصب  بازم ببخشید به خاطر بی ادبیام  فکر کنم 10 تا 20 دقیقه هم طول کشید تا با استفاده از همه ابزارهای موجود در توالت بتونم اونجارو تمیز کنم . وقتی اومدم بیرون دیدم خانومه که از ایستادن خسته شده نشسته و منتظره تا من بیام بیرون . سلام داداش تو سالمی . قیافه خودمو تو آیینه پذیرایی دیدم وحشت کردم دقیقا مثل یه خانومی که 20 دقیقه پیش  3 قلو زایمان کرده باشه . بنده خدا خانومه برام آب قند آماده کرده بود . آب قند و خوردم و با یک دنیا ببخشید و معذرت می خوام گفتن اومدم بیرون نمی دونم تا چند روز داشته دستشوییو تمیز می کرده ولی یک دنیا براش دعا کردم . رسیدم خونه و بدون اینکه حرفی بزنم خوابیدم و به همه گفتم دنبال یه کار خیر بودم خیلی خسته ام . فردا صبح چند ساعتی دیرتر سر کار حاضر شدم  .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:17  توسط سلیمان  | 

 


میگم الکی الکی این وبلاگ ما هم شد وبلاگ خاطره نویسی . اوایل که می نوشتم دوست داشتم هر وقت خواستم بنویسم با حسی که همون موقع دارم بنویسم . یه تعداد از وبلاگها رو خوندم دیدم بابا خیلیا هر چی می نویسن غم و غصــــه اس . البته مطالب قشنگی می نویسن ولی با خوندن این وبلاگها یه مقدار عقایدم تغییر کرد . من طنز نویس نیستم و فکر می کنم  عزیزانی که به بنده محبت دارند و سر میزنند زیاد بنده رو در مورد نوشته هام مورد لطف قرار میدن . ولی حداقلش اینه که وقتی مطالبمو می خونن دیگه دلشون نمی گیره و غصه نمی خورن . راستش می خوام یه وبلاگ جدید ایجاد کنم و مطالب غصه دار و تو اون بنویسم به صورت کاملا ناشناس حتی به کامنتها هم جواب نمی دم فقط غصه دار می نویسم تا هر کی خوند آخرش دیگه براش لپ سالم نمونه . باور نکنید تو رو خدا من دلم نمی آد . ما چند وقت پیش رفته بودیم مشهد حالا نگید چرا همش مشهد . خاطره قبلی مال سال 67 بود این یکی سال 85 . اردیبهشت 85 . دفعه قبلی ما هیچ کاره بودیم و گوش به فرمان ایندفعه دیگه خودم کاپیتان بودم و همه کاره . البته داستانش طولانیه . داستان تهیه بلیط و این حرفا بماند . بنده و عیال و دختر گلم سه نفری سوار قطار شدیم . من اولین بارم بود سوار قطار می شدم . یه وقت نگید بدبخت ندید پدید . من اصلا مسیرم اصولا قطاری نیست . دو تا چمدون گنده تو دستم بود به زور خودمو تو دالون قطار جلو میبردم که برسیم به کوپه خودمون . این وسط بچه گیر داده بود منو بغل کن . دختر گل منم وقتی گیر بده دیگه ول کن نیست یکی از چمدونا رو دادم به عیالو و هن و هن کنان بچه بغل رفتم تو کوپه . نشستیم دیدیم اسباب پذیراییو چیدنو کلی خوشحال شدیم آقا ما هم که از حولمون شام هم نخورده بودیم همه رو خوردیمو و  تموم کردیم . تو همین هیری بیری دیدیم در وا شدو یه زن و شوهر حدودا 60 ساله به عنوان همسفر ما اومدن تو .  به خانم گفتم بدبخت شدیم رفت یه کلوم نمی تونیم صحبت کنیم باید تا خود مشهد لال بشیم  . پیرمرده و زنش هم یه غرولندی کردن و نشستن . واقعیتش ما انتظار داشتیم با یکی هم تیپ خودمون همسفر بشیم و احتمالا و ایضا همسفرامون هم همچنین . پیرمرده گفت عجب قطار مزخرفی از پذیرایی چرا خبری نیست ؟ وای بدبخت شدیم همه رو ما خورده بودیم . عیال زد بغلمو گفت  تحویل بگیر . من بیچاره قطار ندیده از حولم می خواستم برم پایین یه چیزی واسه اینا بگیرم دیدم بابا قطار خیلی وقته راه افتاده . خلاصه یکی دو ساعت گذشت و دختر گلم یخ فضا رو شکست . یه کم با هم صحبت کردیم که آره ما هم پدرمون هم سن شماست و اونا هم گفتن ما هم بچه هامون هم سن شما هستنو و از این حرفا خلاصه کلی با هم رفیق شدیم و کارمون به عکس یادگاریو از این حرفا کشید . البته در کل آدمهای خشکی بودن . خلاصه اواخر سفر یه ایستگاهی ایست کردیم . پیر مرده گفت اینجا کجاست گفتم خوب معلومه نیشابوره دیگه آقا ما دیدیم همه دارن پیاده میشن . پیر مرده گفت از اولشم میدونستم اینا مسافر مشهد نیستن . منم سرمو چرخوندم سمت بیرونو گفتم ایستگاه قشنگی داره این نیشابور . بیخیال منتظر حرکت قطار بودیم دیدیم بازرس اومد  گفت چرا پیاده نمی شید . گفتیم ما مشهد میریم . گفت بابا مشهده دیگه زایر مست ندیده بودیم اولش حول شدیم بعد خندیدیمو و پیاده شدیم .  از راه آهن که اومدیم بیرون احساس کردم اومدیم رشت میپرسید چرا ؟ خودتونو بذارید جای من وقتی پیاده بشید و چند نفر دوره تون کنند و بگن اتاق خالی خونه خالی اتاق یه تخته دوتخته اتاق با حموم و . . .چه فکری می کنید .  تو رو خدا ببخشید این بی ادبی ها رو ولی خوب ما شنیدیمو دیدیم . خوشبختانه ما مسیرمون مشخص بود و مستقیم رفتیم زایر سرایی که از قبل رزرو کرده بودیم . نمی خوام در مورد شهر مشهدو زیارت و جاهای دیگش چیزی بنویسم فقط بگم دخترم روز دوم به خاطر غذایی که توی به اصطلاح بهترین رستوران مشهد خوردیم مسموم شدو دو روزی که اونجا بودیم گرفتار این بچه شدیم . طفلی چند کیلو وزن کم کرد . از مشهد بگم که اگر حرم آقا رو بذاریم کنار قشنگترین جای مشهد گلاب به روتون دستشوییهای حرم بود . آقا من انقدر خوشم اومده بود که دوست داشتم هر وقت دستشوییم گرفت  برم اونجا . خلاصه به عقیده بنده اگه سایه امام رضا رو این شهر نباشه . . . .   . . آدمای خوب مشهدی یه وقت ناراحت نشن خدانکرده . ولی نماینده هاشون که همون راننده ها و بازاریا و رستورانیها باشن فوق العاده . . . . بودن . فقط یه روز رفتیم توس دو تا خانم دیدیم که با بقیه یه مقدار فرق داشتن . از دختر گلم خوششون اومده بود و مدام سربه سرش میذاشتن . رفتیم جلو دیدیم بابا خارجی هستن . خلاصه بنده یه مقدار دست پا شکسته باهاشون صحبت کردم و پیش عیال وانمود کردم کارم خیلی درسته . سفر تموم شدو اومدیم برگردیم نشستیم تو کوپه گفتیم ایندفعه خدا کنه همسفرامون هم تیپ خودمون باشن دیدیم آقا یه پیرمرد 80 ساله چاق و تپل مپل و گردالو با یه خانم هم سن خودش ولی نی قلیون و مانکن اومدن تو . من عزا گرفتم عیال از من بدتر . ولی همین که اومدن تو همچین سلام و علیکی کردن که تمام سختی سفر یادمون رفت . پیرمرده تا خود تهران گفت و خندید متولد 1305 بود و پیرزنه هفت هشت سالی جوونتر مارو جای بچه های خودشون یا بهتر بگم نوه نتیجه هاشون دونستنو و حجاب از سر برداشتنو و پیرمرده شلوار راحتی پوشید و ساندویچها رو در آوردن و شروع کردن به خوردن به ماهم  تعارف کردن من گفتم پدر جان شرمنده میفرمایید . پیر مرده زد زیر خنده که بخور یه وقت  تا تهران ضعف نکنی استخون . همچین گفت استخون که تصمیم گرفتم وقتی برگشتم یه باشگاهی جایی برم سی چهل کیلو وزن اضافه کنم . خلاصه پیرزنه جستی زد و روی تخت طبقه دوم پرید و خوابید چنان خرو پفی میکرد این پیرمرده که صدای قطارو نمی شنیدیم . برای نماز صبح قطار ایستادو ما هم پیاده شدیم یه هوایی بخوریم . اومدم سوار قطار بشم قاطی کردم کدوم واگن و باید سوار بشم قطار می خواست راه بیافته من هنوز سوار نشده بودم . عجب غلطی کردم پیاده شدم . خلاصه از یه سوراخی پریدم تو قطارو با عرض تعجب از اینکه واگنها به هم راه دارن ، نخندید به خدا نمی دونستم به هم راه دارند اگه میدونســــتم خودم هم از همون سر قطار سوار می شدم دیگه .  خودمو رسوندم دیدم پیرمرده هنوز داره خروپف میکنه و پیرزنه نیست ای داد بیداد پیرزنه جا موند بیچاره شدیم . حاجی پاشو زنت جا موند . گفت پیداش میشه بذار بخوابیم اذیت نکن . حالا من داشتم خودمو می خوردم پیرمرده خروپف می کرد دوباره برگشتم کل قطارو رفتم و برگشتم خبری نبود که نبود .  یه دفعه دیدیم بله حاج خانوم اومد تو گفتم شما کجا موندید من قطارو زیر و رو کردم گفت عزیزم من چهل بار بیشتر اومدم این مسیرو نترس جا نمی مونم . سر مبارکتونو درد نیارم با همسفرای خوبمون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه . خسته و کوفته . تصمیم گرفتم اگه از این به بعد خواستم برم مشهد حتما بلیط رفت برای صبح می گیرم و برگشت عصر همون روز . البته اگه وضعمون خوب بشه بتونیم با هواپیما بریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:37  توسط سلیمان  | 


منشور اخلاقی و لزوم رعایت مفاد آن

اصولا هر کس در زندگی شخصی فرصتهایی پیدا می کند تا داشته های ذهنی و شخصیتی خود را بروز دهد و به اصطلاح خود واقعیش را نشان دهد . حال این فرصت چیست و چگونه بوجود می آید ، چندان لازم نیست درباره آن بحثی شود چون قابل پیش بینی نیستند . موارد و موقعیتهایی پیش می آید که شاید تا چند روز یا حتی چند  ساعت قبل از آن روحمان هم از موضوع خبر نداشته باشد  .  به عنوان مثال اکثر فیلمهایی که می بینیم  موضوع این چنینی دارند .مثلا یکی از آشنایان که الان حدود 70 سال سن دارد تعریف می کند که روزی در ایام جوانی اوضاع مالی بسیار بدی داشته صبح که از خانه خارج می شود اسکناس 10 تومانی پیدا می کند ( حدودا بین سالهای 1330 تا 1335 )  مقداری از آن را صرف تهیه مایحتاج ضروری خانه می کند و با بقیه پول تعدادی جارو می خرد با فروش جارو ها پول بیشتری بدست می آورد و کم  کم  اوضاع زندگی بهتر می شود خانه می خرد و با زن و فرزندانش زندگی آبرومندانه ای را آغاز می کند . شاید بپرسید از کجا معلوم صاحب اصلی پول نیازمند نبوده و یا این که بهتر بود پول را به صاحبش بر می گرداند . این پرسش کاملا بجاست ولی برخورد آدمها با فرصتها ، پرسش کننده را کاملا قانع می کند . همان مرد ادامه می دهد چند روز بعد که با کار و تلاش صاحب پول بیشتری شدم در چند نقطه محل اعلامیه پیدا شدن پول زدم ولی کسی برای دریافت آن مراجعه نکرد . با پیدا نشدن صاحب پول احساس کردم دستی فرازمینی این پول را برای خروج من از بن بست زندگی در مسیرم قرار داده و  همان موقع پول را تحویل یتیمخانه ای دادم تا خرج ایتام شود و از همان موقع هر سال در سالروز پیدا شدن پول از طرف صاحب  پول مبالغی را صرف امور خیریه می کنم . موارد اینچنینی شاید در زندگی خیلی از آدمها پیش بیاید .  تصادف رانندگی  در خیابان ، کمک به طرف مصدوم و دلباختگی طرفین تصادف در نهایت ازدواج و در آخر خوشبختی یا بدبختی .  رفتار صادقانه و مردانه یک کارگر ساده در محل کار و دادن امتیازات و پستهای بالا  به خاطر صداقت و پاکی به او توسط مقامات بالادست و یا حتی برعکس خیانت در امانت که باعث مخدوش شدن چهره ای که سالها محبوب بوده می شود نمونه های واقعی و یا حتی سینمایی چنین اتفاقاتی در زندگی است باید با موارد این چنینی برخوردی منطقی تر داشته باشیم . رمز و راز فراوانی در اطراف این اتفاقات وجود دارد و معتقدم زندگیهای زیادی با این مسائل و با این اتفاقات به سوی خیر یا شر مسیر عوض کرده اند . مثلا همین وبلاگ نویسی برای خود من عاملی بود تا بتوانم  اندیشه و افکارم را به روی کاغذ بیاورم . اکثر مطالبی که نوشته ام واقعی است و شاید برای شاخ و برگ دادن به موضوع از موارد غیر واقعی (هر چند جزئی ) هم استفاده کنم . می شود از این وبلاگ استفاده های زیادی کرد . به اعتقاد من شخصیت موضوعی کاملا عمومی است یعنی برای هر کاری آدم باید شخصیت آن کار را داشته باشد . در نظر بگیرید مسافر کشی که هدفش از این کار تنها جابجایی مردم ، رضایت مسافر و در نهایت کسب روزی حلال است یا همکار دیگر او که شاید برای سوار کردن مثلا یک خانم مد روز از سوار کردن مردی سالخورده امتناع می کند ( زیاد وارد جزئیات این مثال نمی شوم چون جزئیات را خودتان واقفید ) . شخصیت وبلاگ نویسی هم چیزی است که متاسفانه در مواردی رعایت نمی شود . دوست دارم خودم را مثال بزنم در اولین روز ایجاد این وبلاگ تصمیم گرفتم مطلب پیش پا افتاده و ابتدایی و سبک وارد وبلاگ نکنم . اصلا  قصد خود ستایی ندارم و می دانم که شاید مطالب من در نظر بسیاری از کسانی که دست به قلم دارند حتی قابلیت خواندن هم نداشته باشد ولی وجدانم از این راحت است که هر موضوعی را انتخاب نمی کنم و قبل از نوشتن خیلی به آن فکر میکنم  وقتی مطلب می نویسم خواننده را در نظر می گیرم . هزینه اینترنت ، هزینه تلفن و مهمتر از همه وقت خواننده آنقدر مهم است که برای نوشتن مطالبم دقت بیشتری کنم . کسانی که به وبلاگ من سر میزنند همان اندازه برای من عزیزند که مهمانان خانه من .  با این که سعی کرده ام مطالبم ته مایه طنز داشته باشد تا برای خواننده جذاب تر  شود ولی برای خواننده و مخصوصا کامنت گذار ارزش طنز قائل نیستم بلکه ارزش واقعی و انسانی قائل هستم  . همانطور که اول مطــلب گفتم می شود از فرصتها استفاده های زیادی کرد . مشخصا من اگر به عنوان یک آدم لاقید وارد این عرصه شوم می توانم هر مطلبی راست و دروغ ولی بی ارزش و با اهداف آنچنانی  بنویسم  تا کسانی را که همیشه در دنیای واقعی نتوانستم اطرافم داشته باشم در دنیای مجازی اینترنت به دور خود جمع کنم . فرض کنیم مطلبی می نویسم و دختر خانمی درباره مطلب من نظر می دهد آیا این اجازه را دارم که به عنوان یک آدم متاهل و کسی که یک خانواده را اداره می کند سلام و احتمالا تعریف آن دختر خانم را پیش خود جور دیگری تعبیر کنم و به قول معروف چایی نخورده پسرخاله طرف شوم . وبلاگ نویسی فرصت خوبی در زندگی نصیب من کرد تا صادقانه حرف دل بزنم  . همیشه وقتی پشت کامپیوتر می نشینم از همسرم می خواهم کنارم بنشیند و سفر اینترنتی را با هم باشیم  . به دوستانمان سر بزنیم و از اظهار نظرها و لطف آنها لذت ببریم . صادقانه بگویم و صادقانه بشنوم . عزیزانی که در وبلاگ من نظر میدهند میهمانان خانه من هستند و قدم آنها را بر روی چشم می گذارم . یکی از دوستانم سال گذشته از طریق همین وبلاگ و چت با مردی استرالیایی آشنا شد و کار به جایی رسید که طرف نصف دنیا را طی کرد و به ایران آمد تا با دوست من و خانواده اش حضوری آشنا شود و چند هفته ای مهمان آنها بود . می پرسم اگر در دو طرف قضیه صداقت نبود آیا چنین اتفاقی می افتاد ؟ محی ، عــسل ، گلی خانوم ، کوچولوهای عاشق ، ماندانا و بقیه عزیزان را هیچگاه ندیده ام و نمی شناسم  . اما از اینکه بعد از نوشتن هر پست به من سر میزنند و نظر می دهند بی اندازه خوشحال می شوم و خوشحالم از اینکه از این طریق توانسته ام با دوستان بسیار خوبی آشنا شوم و در وبلاگ آنها که آیینه ذهن و فکر آنهاست مطالب و نوشته های بسیار ارزشمندی پیدا کنم  . در هر صورت ما همیشه یک مشکل داشته ایم و آن انحراف از مسیر اصلی و تصمیمی است که گرفته ایم . اشتباه ما این است که  در حالی که میدانیم موقعیت پیش آمده  در زندگی هیچ ربطی به هدف ما ندارد از آن برای رسیدن به هدفمان استفاده می کنیم در حالی که رسیدن به هدف موقعیت و راه دیگری را می طلبد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:48  توسط سلیمان  |