|
|
|
|
|
به سلامتی و خیر و خوشی اسباب کشی تموم شد موند تا سال دیگه که ببینیم دوباره گیر کدوم صابخونه می خوایم بیافتیم . از اينكه دير آپ كردم معذرت مي خوام . بگذريم اين سه تا حكايت به طور همزمان اومدن رفتن تو كله من حقير . به هر حال تقديم مي كنم به همه عزيزاني كه به من خيلي لطف دارن . سه حكايت همسايه ساده زمان جنگ كه يادتون هست البته بعضي ها شايد يادشون نباشه شهرهاي كشور پر بود از مردم جنگ زده مردمي كه لب مرز زندگي ميكردن خوب به خاطر جنگ خونه هاشون خراب شده بود و زندگي شون از بين رفته بود اون بنده هاي خدا هم جونشونو برداشته بودن و راهي مناطق امن كشور شده بودن . يكيشون شده بود همسايه ديوار به ديوار ما يه روز ديدم آقا صداي دعواي مادر و بچه همه جارو برداشته كلي صر و صدا به پا شده . مادر من هم – به سفارش يكي از دوستان عزيز از كلمه بنده استفاده نكردم – چادرشو سر كرد كه برم ببينم چه خبره . من هم دنبال مامان رفتيم خونشون مادر بچه كه لباس كردي هم تنش ميكرد فكر كنم اهل ايلام بودن اگه اشتباه نكرده باشم جلو اومد و با لهجه غليظ كردي گفت حاج خانم بگو از دست اين بچه چكار كنم معلمشون گفته فتوكپي بيار هر چي به اين بچه ميگم پول ندارم بخرم برات قبول نمي كنه من از كجا بيارم بدم فتوكپي بخرم برا مدرسه شون . حاج خانم تو رو خدا شما يكي نداري به ما قرض بدي كار ما راه بيافته . ما بعدا پسش ميديم . ما زديم زير خنده اون بنده خدا كلي تعجب كرد فكر كرد داريم مسخرش مي كنيم . مامان شناسنامه بچه رو گرفت داد به من و سفارش كرد زود برم كپي بگيرم و برگردم . مكتب خونه بابام پدر چند سال پيش زماني كه هنوز مريض نبود و حال و حوصله صحبت كردن داشت تعريف ميكرد حول و حوش سال 1315 تقريبا 70 سال پيش كه به مكتب خونه مي رفتن . ملاي مكتب به اينها آيه امن يجيب و ياد ميده و ميگه فردا از همتون مي پرسم بريد حفظ كنيد . محل مكتب خونه هم بالاي يه انباري بوده كه توش خرت و پرت زيادي بوده از جمله يه استوانه فلزي كه احتمالا ازش به عنوان بخاري استفاده مي كردن اين ساختمون هم همچين پي و بنيه اي نداشته و از اونايي كه موقع راه رفتن احساس ميكني داره خراب ميشه خلاصه تعريف ميشود كه شعبانعلي – كه چند سال پيش به رحمت خدا رفت - به عنوان يكي از پاسخ دهندگان وقتي از جاش بلند شد و شروع كرد به خوندن آيه هنوز نصفشو نگفته بود كه زير پاش خالي شد و سقف در اون قسمت خراب شد و فرو ريخت شعبانعلي هم همراه كاه و گل و بقيه مصالح به طبقه پايين و نهايتا انباري سقوط كرد . پدر تعريف ميكنه كه رفتيم پايين ديديم آقا بالا تنه شعبانعلي رفته تو بخاري و پاها مونده بيرون . خلاصه به كمك هم اين بنده خدا رو ميـارن بيرون . خوب اون موقع ها شاگرد ها خيلي از اساتيد حساب ميبردن . شعبانعلي وقتي مياد بيرون در حالي كه حواسش كاملا بهم ريخته بود سريع ميره جلوي ملاي مكتبخونه و ميگه بلدم به خدا ببين امن يجيب مضطر اذا دعا و يكشف السو . نامزدي و سينما قطعا همه اونايي كه ازدواج كردن ميدونن كه سينما يكي از بهترين محلها جهت گشت و تفريح در دوران نامزديه . من و همسر گرامي با توجه به اينكه قبل از ازدواج اصلا همديگه رو نديده بوديم و نمي شناختيم . اوايل نامزدي خيلي دنبال اين بوديم كه با هم باشيم و صحبت كنيم و حرفا و نظرات همديگه رو بشنويم . يادمه ماه رمضون بود و من ساعت نه و نيم ده صبح بود كه رفتم خونه پدر خانم و به مادر خانم عزيز گفتم اگه اجازه بديد ما با هم بريم بيرون يه دوري بزنيم و برگرديم . مادر خانم هم گفت سعي كنيد تا ظهر برگرديد افطاري مهمون داريم يه مقدار كمكم كنيد . خلاصه راه افتاديم و با دهان روزه يكي دو ساعتي قدم زديم خيلي خسته شديم دنبال يه پاركي جايي مي گشتيم كه يه مقدار هم بشينيم خستگي در كنيم چشممون افتاد به يه سينما گفتيم مي ريم سينما هم يه فيلمي مي بينيم هم خستگي در ميكنيم و برمي گرديم . نشستيم و يه چند دقيقه اي از فيلمو ديديم اصلا فيلم قشنگي نبود شروع كرديم به صحبت كردن البته به آهستگي كه صدامون بقيه تماشاچي ها رو اذيت نكنه خلاصه گفتيم و شنيديم و كلي هم به خيال خودمون برنامه ريزي براي مراسم عروسي و خريد و جهاز و از اين حرفا كه ديدم يكي داره ميزنه پشتم فكر كنيد كي بود . مسول سالن سينما كه عزيز من نيم ساعته مردم سينما رو خالي كردن و رفتن نزديك افطار سينما تعطيله فكر كنم حداقل سه بار فيلم تكرار شده بود تصور كنيد قيافه مادر خانوم و وقتي قراره تا ظهر برگردي خونه بموني و يك ساعت بعد از افطار بياي خونه . وقتي نشستيم سر سفره و بدون بسم الله و دعا بدتر از گرسنه هاي اتيوپي غذا مي خورديم انفجار خنده مهمونا خيلي شرمندمون كرد . اميدوارم تمامي مجردهاي عزيز يه روزي ازدواج كنند و زندگي جديد و با همه سختيها و البته قشنگياش شروع كنن . بلند بگو الهي آمين . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:57 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
براي محي يكي از اين سريالهاي تلويزيون شعر آخرش خيلي برام جالب بود . " زندگي فرصت لمس لحظه هاست لحظه هايي كه مياد و ميگذره " يه خونه اي داشتيم تو جايي به اسم هيدج نزديك زنجان . يه محل خوش آب و هوا و زيبا آخر طبيعت و قشنگي سبز سبز . انگور ، گردو ، سيب و گلابي تمومي نداشت قشنگيهاي اونجا . وقتي مي رفتي كنار موتورهاي آب از يه لوله خيلي بزرگ آب فراوون فواره ميكرد ميرفت بالا. آب سرد سرد بود . هيچي از قشنگي كم نداشت . سال 59 يا 60 به خاطر موقعيت شغلي پدر همه اون قشنگيها رو ول كرديم اومديم تهرون . چند سال مستاجري و بعدشم شديم صابخونه . اون موقع من فقط 5 يا 6 سالم بود . شعر بالا رو فراموش نكردم مي خوام درباره همون يك بيت صحبت كنم . تابستون تعطيلي مدارس بود همه تابستون مي رفتيم اونجا و سه ماه تموم خوش ميگذرونديم . سه ما ه پيش با دو تا برادرم رفتيم اونجا كه حالا تقريبا متروكه شده بود . البته هيدج حالا واسه خودش شهري شده منظورم خونه قديميه . رفته بوديم خرت و پرتهاي باقي مونده رو البته بدرد بخوراشو بذاريم خونه همسايه تا شهرداري براي خيابون كشي خونه رو خراب كنه . قاطي اسبابها يه ماشين اسباب بازي پيدا كردم . تقريبا شكل پاترول بود . بله مال خودم بود كلاس اول ابتدايي شاگرد اول شده بودم . داداش بزرگه برام جايزه گرفته بود با خودم برده بودمش مسافرت تا براي بچه هاي ديگه پز بدم . البته اين ماشين هر شب به نوبت خونه يكي از دوستام بود منم خداييش نه نمي گفتم . تو اون سه ماه همه كار ميكرديم از درست كردن يه خونه گلي كوچولو تا خاله بازي و سبزي كاشتن تو حياط خونه و گردو بازي و .... نه كامپيوتر داشتيم نه پلي استيشن نه پارك و نه چيزاي ديگه دستامون پوست مينداخت صورتمون زير آفتاب سياه مي شد مادر دعوامون ميكرد زوركي مارو ميفرستاد حموم ولي خيلي سرحالتر و شادتراز بچه هاي تپل مپل امروزي بوديم بچه هايي كه از بس پشت كامپيوتر ميشينن ببخشيد حتي شكل باسنشون تغيير ميكنه . زياد حاشيه نمي رم وقتي اسباب خونه رو خالي كرديم خونه خيلي تغيير كرد . يه جورايي بغضم گرفت از اون همه درخت فقط يه گردو گوشه خونه غريبي مي كرد . احساس كردم مادر كه سالهاست از كنار ما رفته گوشه حياط با خانم همسايه گل ميگن و گل ميشنون . تصور كردم پدري كه شايد از 10 سال پيش تو بستر بيماري افتاده سرحال و قبراق داره چاله چوله هاي حياطو درست ميكنه . تو افكار خودم با بچه ها داريم با طنابي كه از شاخه گردو اويزون كرديم تاب ميخوريم . دعوا و بزن بزن كه نوبت منه يا اينكه تو دو تا بيشتر تاب خوردي . يه نگاه به خودم انداختم و از خودم پرسيدم . راستي سليمان كجا رفت اون روزا ؟ چند تا از همسايه ها هنوز همون لطف گذشته رو دارن بچه ها كه حالا هر كدوم خودشون پدري شدن دوباره مشتاق گلبازي هستن اگه ماشينو بياري بيرون تو كوچه اعلام كني بچه ها بيايد ماشين بازي چند نفر با ذوق و شوق خودشونو پرت ميكنن تو خونت . راستي الان مادر كجاست ؟ پدر بعد از سالها بيماري و فراموشي اگه بياريش اينجا اصلا چيزي يادش مياد ؟ اون روزا اصلا به فكر قرض و بدهي و وام و چك از اين چيزا بودي ؟ اون موقع درجه آدميتمون رو چند بود ؟ خيلي غصه ام گرفته بود . وقتي تو راه برگشت بوديم همش به گذشته فكر ميكردم . حسرت نمي خوردم به اين فكر مي كردم كه آدما چقدر عوض ميشن . چقدر تغيير مي كنن . هيچي سر جاش نمي مونه حتي خونه اميد . حتي خونه شاديها حتي آدما . كاش ميشد هميشه بچه مي مونديم . نمي دونم چرا آدم بزرگا به اندازه بچه ها از صداقت خوششون نمي آد .. راست ميگه شعر بالايي تو زندگي آدم ميتونه همه لحظه ها رو لمس كنه همه لحظه ها رو احساس كنه مردي و نامرديو با تمام وجود احساس كنه . خوب و بد با چشاي خودش ببينه . ببيني كه چطور وقتي به يكي بيش از حد محبت كني طرف محبت تو رو حماقت معني كنه با خودش بگه بابا اين يارو هيچي حاليش نيست هر كاري كنيم باز به ما محبت ميكنه . ببيني آدمهايي كه ظاهرا مثل آهو مظلوم و مهربونن ولي باطنشون چيزي جز يه گرگ نيست . زندگي چيزي جز يه فرصت نيست . فرصت ديدن لحظه ها . لحظه ها و دوراني كه هيچ كدوم براي هيچ كس ثابت و هميشگي نيست . محي عزيز وقتي برات نوشتم سكه زندگي به جاي دو رو هزاران رو داره براي اين بود كه خودم خيلي هاشو ديدم . مطمئن باش دوراني كه توش هستيم موندگار نيست اوضاع فعلي هر چي كه هست يه روز عوض ميشه . هر چند شايد اون روز ما وجود نداشته باشيم . چيزايي كه نوشتم شايد بيشتر نمود علايق و روحيات خودم باشه ولي كليت زندگي من و تو همه آدمها همينه . هيچ وقت نميشه قانون طبيعت و عوض كرد . به خاطر اوضاع امروزت سعي كن ناراحت نباشي فردايي هم هست . فكر ميكنم دكتر شريعتيه كه ميگه گنجهاي دل شما حرفهايي است كه براي نگفتن داريد . خيلي حرفها هست كه آدم با نزديكترين عزيزش هم نميتونه بگه . حرفایی که نمی تونی به کسی بگی و اذیتت می کنن . شاید بشه با آب صحبت کرد و مثل خودش زلال شد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 17:15 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان گلم
تو رو خدا منو ببخشید . الکی نمیگم آی حس نوشتن ندارم و اعصاب ندارم و از این حرفا چند وقته گرفتار اسباب کشی و خونه عوض کردن و چیدمان هستیم خلاصه اوضاع روبراه نیست اولین فرصت آپ میشم به همتوتن هم خبر میدم . حالا فکر نکنید خونه خریدم نه بابا مستاجرم میدونی مستاجر. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:25 توسط سلیمان
|
|
||