تبليغاتX
سلیمان

راستش مي خواستم قسمت دوم سربازي و بعد از چند تا پست ديگه بنويسم ولي خوب ديدم اگه ننويسم ممكنه يادم بره خاطرات شيرين سربازي ديگه نتونم بويسم .

بگذريم از اون صحنه هايي كه يكي از سربازا كه خير سرش مثلا مسئــــول آموزش ما بود و قد خر نمي فهميد و مثل گاو هميشه فكش مي جنبيد و شب ساعت ده تا دوازده لم مي داد بالاي يكي از تختاي آسايشگاه و هزار هزار و پونصدتايي به ما بشين برپا مي داد و ما هم كه ديگه خوب عادت كرده بوديم هزار تا كه سهله ده هزار تا هم ميداد كم نمي آورديم و گوشت رون پامون شده بود عين سنگ و درست 10 ثانيه بعد از اينكه دراز مي كشيديم خوابمون مي برد يا مثلا صحنه سينه خيز رفتن سمت ديگ غذا براي صرف نهار يا اينكه از بس فرصتمون براي نهار خوردن نهار كه ميگم فكر نكنيد نهار راستكي منظورم همون نصف قاشق عدس پلوي كرم آلوده -  كم بود كيسه فريزر مي كرديم روي يقلاوي ( ظرف مخصوص غذا ) بعد از غذا خوردن كيسه رو در مي آورديم و مينداختيم دور و در كمال تعجب ميديديم ظرف غذا بعد از خوردن غذا پاك پاكه . يا مثلا وقتي ميدونستيم موقع تمرين نظام جمع ( رژه ) چند ساعتي حق لب زدن به آب و نداريم پاكت سانديس و پر آب مي كرديم و ميذاشتيم تو جيب پيرنمون و وقتي هم مي خواستيم يواشكي بخوريمش اون سرگروهبان خير نديده بي . . . ما رو ميديد و آب و پرت ميكرد يه گوشه و كلي هم تنبيه مي شديم به ياد ظهر  عاشورا مي افتاديم به خدا .

راستش يكي دو مورد هم هست كه هيچوقت فراموش نمي كنم ساعت 9 شب بود و ما اونروز خيلي رو اعصاب سرگروهبان راه رفته بوديم و مي دونستم شب بيچاره ايم . حول و حوش ساعت 9 هم موقعي بود كه ما فرصت داشتيم يه چند ركعتي نماز بخونيم خلاصه من ديدم تنها راه فرار پناه آوردن به نمازه رفتيم روي سكو كه مثلا اسمش نماز خونه بود و يه تكه سنگ هم شد مهر ما و شروع كرديم به راز و نياز حالا يه چشمم به مهره يه چشمم به جلوي گروهان تنبيه شروع شده بود بشين برپا شماره يك حالت شنا شماره دو برپا و . . . موعد رسيد و ما رو صدا كرد اونايي كه دارن اون بالا الكي نماز مي خونن زود باشيد تمومش كنيد وگرنه ميايم سراغتون . بچه ها يكي يكي تموم كردن نماز و ميگم  رفتن تو صف تنبيهي ها ولي سليمان ول كن خدا نبود . فقط مي دونستم دارم دولا راست ميشم حالا چي ميگم و چند ركعت خوندم و اصلا اين نماز چي هست خدا داند . يك ساعتي گذشت و سر گروهبانه خونش به جوش اومد اومد واستاد جلوي من منم براي اينكه نشون بدم چقدر از خود بي خود شدم موقع نماز اومدم برم ركوع  كلم محكم خورد تو دماغ  سرگروهبان آقا سرگروهبان عصباني كلافه بيچارت مي كنم خفت مي كنم اشكتو در ميارم واسه من مي بافت كه من دوباره نيت كردم سه ركعت نماز مغرب . . . ديدم صداش خيلي رفته بالا قطع كردم و گفتم سرگروهبان يعني ما دو ركعت نماز نمي تونيم بخونيم تو اين پادگان خلاصه با هر مصيبت و كلكي بود از تنبيه اون شب فرار كردم البــته شباي ديگه نامردا تلافيشو بد جوري سرم در آوردن .

مورد آخر رفته بوديم صحرا آموزش جنگهاي چريكي يكي از سربازاي آموزشي بنده خدا خيلي ساده بود و بد جوري از اين گروهبانا مي ترسيد . بهش گفتن تو بايد بخوابي زمين و با ريختن خار و خس روي خودت خودتو همرنگ محيط كني و به اصطلاح استتار كني تا وقتي نگفتيم نبايد بياي بيرون آقا ما يه دو ساعتي آموزش ديديم و به خط شديم و برگشتيم توي گروهان آمار گرفتن يكي كمه . بله حدس زدنش خيلي راحته چند نفري برگشتيم صحرا ديديم بله اين بنده خدا هنوز زير خار و خاشاك مونده و هر چي همبهش مي گيم بابا بيا بيرون تموم شده مي گفت نه بايد سرگروهبان دستور بده .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:36  توسط سلیمان  | 


مي خوام ماجراي خدمت سربازي و بنويسم ولي چون خيلي طولانيه چند قسمتش مي كنم قسمت اول و خونديد راضي بوديد اعلام كنيد ادامه بدم در غير اينصورت با موضوع ديگه اي در خدمت دوستان هستم  – ملالي نيست جز دوري شما – ارادتمند - سليمان

رفته بوديم به قول خودمون خدمت مقدس سربازي به جون خودم خيلي سخته ميدونيد يعني تا سرباز نباشيد  نمي دونيد چي ميگم خود خدمت و نمي گم . آموزشي اونم اول اولاش -  واي كه با چه حسرتي كله رو كچل كرديم و با گريه زاري خداحافظي كرديم و راهي شديم – جلو در لشگر 16 زرهي قزوين – بر و بچه ها و نوسربازان وطن كه جمع شدن ساعت حول و حوش 9 شب بود يه گروهبان خشن مال دژباني لشگر جلو در واستاده بود هي تكرا ر ميكرد پدرتونو در مياريم بيچارتون مي كنيم فكر كرديد اومديد خونه خاله نه عزيز من تمام شد دوران آزادي حالا هيچي نشده نه شلوغي كرديم نه كاري كرديم طرف مي خواست بگه آره مثلا ما هم هستيم ميتونيم سر چند نفر داد بزنيم پاچه مي گرفت مثل . . .  البته بعدا فهميديم يارو تنبيه شده بوده اون شب تو پادگان مونده بود دق دلشو سر ما خالي كرده . بگذريم دو سه تا ديگه اضافه شدن هر كي يه چيزي مي گفت عكس تو كيفتون باشه امشب بازداشتگاه پادگان مي خوابيد چاقو انگشتر ممنوع .  آقا منم كه راستش بدجور ترسيده بودم دستمو كردم تو كيفم و عكس دو تا از رفقا كه تو كيفم بود و درآْورم گفتم قربان بفرماييد يارو يه پوز خند زد منو مسخره كردي عكس سبيل نه عكسهاي اونجوري فكرشو بكنيد يهو از جيب همه همينجوري عكس بود كه مي پاچيد بيرون اين عكسها پيش من مي مونه فردا مي دم فرمانده لشگر بيچارتون كنه عكس مبتذل تو كيفتون ميذارين خلاصه سربازها كه آقا بيخيال گذشت كن جووني كرديم . عكسها رو گذاشت تو جيبش و مطمئنم همه رو برداشت براي خودش پدر سوخته . بعد از چند تا بشين برپا جلو در پادگان گفتن بريد تو اومديم داخل و قرار شد فرمانده لشگر بياد و از ما بازديد كنه فرمانده لشگر كه بعدا فهميديم درجش تيمساريه اومد ما هم خسته كوفته ولو شده بوديم رو زمين انگار نه انگار تيمسار داره مياد آقا تيمسار قاطي كرد اين چه وضعشه شهر شلوغ شد دژبانا اومدن ما رو بلند كردن برپا به جاي خود خبر دار ما هم خوب نمي دونستيم بايد چه جوري وايستين صحنه كمدي شده بود خلاصه نشستيم تيمسار گفت عزيزان من به خونه خودتون خوش اومديد شما سربازان وطنيد الان تشريف مي بريد داخل گروهان از شما پذيرايي ميشه يه كنسروي چيزي امشب موقتا بهتون ميدن بخوريد تا انشالله فردا غذاي بهتري بهتون بديم به خباز خونه هم گفتيم براتون نون تهيه كنه . تيمسار كه رفت اين گروهباناي بي همه چيز افتادن به جون ما تا خود گروهان سينه خيز رفتيم دويست سيصد تا بشين پاشو رفتيم  جملگي پاهامون لق شده بود . منتظر شام بوديم ديديم يه چند تا بربري سوخته آوردن هر چهار نفر يه بربري يكي از گروهبانا نعره كشيد بخوريد آقا ما از ترسمون بربري سوخته بدتركيبو خورديم تا ته . رفتيم تو آسايشگا ه كه بخوابيم باور كنيد راه نمي تونستيم بريم  ساكو پرت كرديم بغل تخت و ولو شديم رو تخت . تخت كه چه عرض كنم مثل فيلم مالنا يه روغنكاري اساسي نياز داشت . حالا تختا همه دو طبقه همش هم لق و توق به خيال اينكه الان مي خوابيم نفسي كشيديم ديديم گروه گروهبانهاي خشن امودن تو با لگد درو باز كردن و به بهونه اين كه به تيمسار بي احترامي كرديد دستور صادر شد دستا پايين پاها  بالا  اي بابا زشته سرگروهبان اين چه فرمايشيه  هر چي ياسين واسه اينا خونديم لا فايده . لنگ و پاچه ما رفت بالا و دستا پايين البته پاها رو تكيه داديم  به تخت . تنبيه شب اول كه تموم شد گفتن بشمار سه همه بايد رو تختاشون خواب باشن بيشرف كل بشمار سه رو دو سه ثانيه هم طول نداد منم كه طبقه دوم قرار شده بود بخوابم خودمو پرت كردم طبقه دوم و با همه وزنم اومدم روش كه چشمتون روز بد نبينه تخته زيري در رفت و سليمان و تخت و تخته و پتو و ابرو خلاصه همگي با هم خراب شديم رو سر و صورت نفر زيري بد بخت عين مرغي كه تازه تخم كرده باشه يه ناله اي كرد و خاموش شد من گفتم طرف مرد اسمشم نمي دونستم هي تكونش ميدادم تقي تقي  تو زنده اي زنده اي سرشو از ريز تخته بيرون آورد گفت حالا بي زحمت از روم پياده شو تا ببينم زنده ام يا نه از حولم همونطوري كه روش ولو بودم ازش سوال كرده بودم . خلاصه خوابيديم  و البته فقط دراز كشيديم و  ناله كرديم از پا درد و بقيه ماجرا صبح كه اون گروهبان پدر …. يه پيت حلبي خالي و پرت كرد وسط آسايشگاه و با رفيقش مثل رواني ها فقط به اون لقد ميزد چرتمون بد جوري پريد برپا برپا من از تخت پريدم پايين كه جلو تخت خبردار وايستم  پاهام شل شد و خوردم زمين سرمو بلند كردم ديدم به خاطر بشين برپاي ديشب هيچ زانويي قدرت نگه داشتن صاحابشو نداره شده بود عين زانوي اسبي كه دو هزار كيلو بار روش باشه . همه ولو شدن رو زمين خلاصه كشون كشون خودمونو رسونديم بيرون و روز اول خدمت شروع شد .

 قسمت دومشو بگم اشکتون در می آد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:9  توسط سلیمان  |