تبليغاتX
سلیمان

تو رو به خدا قبل از خوندن پست جدید کم و کسریاشو ببخشید انقدر درگیرم که نمی دونم باید چه جوری بنویسم . بزودی که انشاالله حال دختر گلم بهتر شد یه مطلب قشنگتر با تمرکز بیشتر می نویسم .

خلاصه بعد از مدتها كه همش سفر ختم و چهلم و عزا مي رفتيم ( بلا به دور ان شاالله ) بالاخره كارت دعوتي دستمون رسيد كه آقا سليمان همراه خانواده محترم دعوتيد آقا پاشيد بيايد عروسي . حالا كجا ؟ بله كردستان . عيال بيا بي خيال شو بابا ميريم تو سرما يخ مي كنيم ها . اصلا ميدونيد اين شانس هيچ وقت دوست نداره با ما باشه . حالا اگه ختمي چيزي بود فكر مي كنيد آدرس كجا بود معلومه مسجد سر كوچه . بعد از عمري عروسي دعوت شديم اونم كردستان . بايد رفت كاريش نميشه كرد راستش خودم بيشتر هوس يه عروسي اونم از نوع كردي كه سر و صداي زيادي داره زده بود به سرم . به خاطر وضعيت پدر و اوضاع و احوال خاصي كه داريم به لحاظ روحي خيلي نياز داشتيم يه سفر بريم .

سر مبارك و درد نيارم 7 صبح بيدار شديم و با اخذ دو روز مرخصي با كلي بار و بنديل از جمله چمدون بزرگه و چند تا خرت و پرت ديگه راه افتاديم . بابا من هزار بار گفتم تا ماشين نگيرم ديگه سفر نمي رم ولي اين خدا اصلا گوشش بدهكار داد بيداد ما نيست خدا جون قربون كرمت بده اين ماشينو راحتمون كن ديگه والا چيزي كم نميشه از درگاهت . خيلي سخته يه دستت چمدون روي دوشت يه ساك مسافرتي دست بچه تو دستت . خلاصه ما هم زديم تو رگ لارجي و گفتيم آقا خدا اين آژانس و برا همين روزا گذاشته ديگه . رفتيم در ترمينال غرب يكي اومد با دو متر قد كجا ؟ گفتم چيكار داري مرد حسابي مفتشي مگه ؟ با لهجه غليظ كردي گفت  : سنندجي ؟ البته من موضوع رو گرفته بودم ولي براي اين كه سفر شاد باشه و چند تا مطلب برا وبلاگ جور كنم طول سفر همش تو كوچه علي چپ بودم . گفتم نه داداش سليمانم ولي ميرم اونورا . بريم آقا بليط دارم براي همين الان . از من به شما نصيحت حداقل تو ترمينال غرب هر كي گفت همين الان حركته بدونيد اتوبوس دو ساعت ديگه راه مي افته . بليط گرفتيم ديديم بله يك ساعتي بايد منتظر باشيم . ساعتشو بي خيال الان راه مي افتيم يارو منو هالو گير آورده بود منم كه  قول داده بودم در طول سفر فقط بخندم و اصلا عصباني نشم گفتم كاك بهرام چه خياليه باشه برا سه ساعت ديگه منتظر ميمونيم . خلاصه دقيقا دو ساعت بعد جناب راننده اومد نشست و با قيافه حق به جانب گفت كسي جا نمونده ؟ بريم ؟ مسافرها هم هر كدوم يه چيزي بار راننده كردنو و راه افتاديم . تصور كنيد اتوبوس Scania  صدو چند ميليوني سوار شده باشي وقتي راننده بياد بالا دخترم كه خيلي بابت راه نيفتادن ماشين كلافه شده بود با صداي بلند بگه بابايي اين ميني بوس اصلا به درد نمي خوره پياده شيم با اتوبوس بريم عروسي عكس العمل راننده و بقيه مسافرارو . با سلام و صلوات راه افتاديم . يه نوار كردي هم تا خود مقصد پدر اين گوش ما رو درآورد .

خلاصه رسيديم به مراسم . جدا و واقعا عروسي كردها خيلي قشنگه تو يه فضاي باز همه مهمونا دور هم ده بيست نفر وسط حياط دست هم و گرفتن و با ريتم خاص  و اركست شاد كردي ميرقصن . دخترايي كه لباس رنگارنگ و پر از پولك و منجوق و مليله تنشون كردن و به شكلي زيبا و هماهنگ پاهاشونو تكون ميدن . پسرايي كه خودشونو وسط اونا جا كرده بودن و تمام زيبايي يه عروسي و به آدم نشون ميدادند . خيلي گرم از ما استقبال شد و قاطي مهمونا شديم . من هر كاري كردم نتونستم جلوي خودمو بگيرم رفتم وسط و با جماعت شاد كرد همراه شدم . ريتمشونو به هم زده بودم اصلا بلد نبودم برقصم حركت پاهام خيلي ناهماهنگ بود . ولي شادي رو با تمام وجود تو چهره تكتكشون حس ميكردم . پيــشنهاد مي كنم حتما يه عروسي كردي بريد اگه قسمتتون شد . خيلي فرق داره با بقيه عروسيا كه يا زن و مرد سوا تو دو تا خونه هيچ خبري از رقص و شادي نيست يا قاطي پاتي و حضور مهمونايي كه پارچه لباس يكيشون به اندازه روسري يكي ديگشون نيست . البته من مخالف هيچي نيستم . عروسي همه مدلش قشنگه به شرطي كه حاضرين به لحاظ روحيات با هم ست باشن .

شب حنابندون رسم اينه كه بعد از اين كه دامادرفت خونه عروس و حنا رو ماليد به عروس برميگرده آخر شب داماد و ميبرن حموم و موقع برگشتن چند تا مرغ زير پاش مي كشند . داماد بيچاره هم تو اون سرما اونجا خيلي سرد بود طوري كه تمام آبها يخ زده بودند اين وقت سال 25 آبان حساب كنيد وسط زمستون چه خبره بخار از كله داماد بلند ميشد و طفلك مجبور بود يكي دو ساعتي وسط مجلس ميدونداري كنه . من و چند تا ديگه از دوستان رفتيم يه خونه ديگه بخوابيم خانم و آقاي صاحبخونه هم با روي باز به استقبال ما اومدن شايد جالب باشه براتون خونه اون بنده خدا كه رسيديم ساعت يك نيمه شب بود دو تا از مرغاي سربريده شده رو هم با خودمون برده بوديم . خانم صاحبخونه از ما خواست بيدار بمونيم تا مرغها رو تميز كنه و بپزه بياره براي ما جدا من از حوصله اون خانوم تعجب كردم يه ساعت بعد دو تا مرغ پخته شده با بقيه مخلفات روي يه سفره جلوي ما و من تو فكر اين بودم كه اگه اين وقت شب همچين مهموني براي ما برسه آيا ما از اين كارا مي كنيم براشون ؟

فردا صبح دوباره ريتم كردي و رقص و شادي پوشيدن لباس دامادي هم جالب بود يه چهار پايه وسط حياط در حضور همه حاضرين داماد روي اون ميره و دوستان و اطرافيان داماد دور داماد و محدود ميكنند تا ديد نداشته باشه شلوار و زير پوش عوض ميشه و بقيه لباسها هم جلوي انظار عموم يكي يكي تن داماد ميشه چرا فكر بد مي كنيد لباسهاي خيلي زيري رو داماد خودش قبلا عوض كرده - تا غروب كه رفتيم دنبال عروس و آورديم داديمش تحويل دوماد جالب بود رسم پرتاب سيب قرمز و انار از طرف داماد به سمت عروس سنتهايي كه الان شايد خيليها به اون بخندن ولي من لذت بردم از اجراي اون مراسم  . يادم رفت بگم دو تا جمله دخترم مينو شب حنابندون به داماد مي گفت تو چه دامادي هستي كت شلوارت كو ؟ بعد از اومدن عروس و موقع خداحافظي در حضور عروس و دوماد  ميگفت بابا من عروس و ديدم خيلي خوشگل بود ولي اين داماد خيلي زشته اصلا دوستش ندارم . اون بنده خدا ها هم مونده بودن چي بگن ؟

وقتي از مراسم برگشتيم عيال و مينو هر دو به شدت سرما خوردن و دو سه روزي هست همينجوري دنبال دوا درمونيم . غروب كه از دكتر بازي خسته شده بودم به عيال گفتم ميدوني چرا ما انقدر كم ميريم عروسي چون جنبه عروسي نداريم جفتتون هم مريض شديد .

پ . ن

وقتي به اين سفر و ماجراهاش فكر ميكنم با خودم ميگم هنوز تو گوشه كناراي اين مملكت هستن مردمي كه از صفا و صميميت يه چيزايي يادشون مونده .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:12  توسط سلیمان  | 

تنديس بلورين بهترين نويسنده

 

پنجم ابتدايي كه بودم اين معلم ما گفت عزيزانم بنويسيد نامه اي به يك رزمنده در جبهه . من هم نوشتم و آخرش هم شعر معروف نمك در نمكدان و نوشتم و فرستادم فرداش اومدم مدرسه ديدم بله انشاي من همون نامه من شده انشاي منتخب و سر صف صدام كردن بيا بالا سليمان كه تو اول شدي و اين كتاب و تقديم مي كنيم به سليمان چون خيلي قشـنگ نوشته حالا كتاب چي بود بله توله سگ بازيگوش اثر نمي دونم كي . راستش من همه جوايز دوره تحصيل و يادگاري نگه داشتم چند روز پيش داشتم بررسي مي كردم كارتون مارتوناي انباريو . اين كتاب و پيدا كردم . به جون خودم وقتي كتاب و به دخترم نشون دادم گفت بابا اين مال بچه كوچولوهاس . ببريم بديم علي كوچولو بخونه اين كتابو علي كوچولو بچه دو ساله خواهرمه گفتم آخه اي بچه اي پيشرفته اي مد روز اي دانشمند آخه بچه جون اين كتاب و 20 سال پيش به پاس تلاشهاي بي پايان پدر جانت در امر خطير نويسندگي جلوي پونصد تا دانش آموز با فرستادن پنج تا صلوات كه يادمه از دومين صلوات يكي در ميون فرستادن بهش اهدا كردن و كلي هم سر بابات منت گذاشتن كه به تو جايزه داديم قيمت براي مصرف كننده يا همون خواننده 35 ريال

القصه رفته بوديم ميدون انقلاب راستش ما بعد از تولد مينو تو اين چهار ساله سينما نرفتيم از ترس اينكه مبادا بچه سر و صدا كنه  و مشكل پيش بياد  . خلاصه هفته پيش طاقتم طاق شد و گفتم عيال پاشو دست بچه رو بگير بريم سينما ديگه نمي تونم طاقت بيارم دلم تنگ سينماست و .... راه افتاديم بسم الله ميدون انقلاب . اولين سينما رو رفتيم تو باور نمي كنيد نكنيد ولي اصلا نگاه نكردم ببينم فيلم اين سينما چي هست بليط گرفتيم آقا لطفا دو تا بليط بچه گفت نخير سه تا  جلو آقاي گيشه اي خنديدم و با ادب گفتم بچه جان تو احتياج به بليط نداري آقا گير داد كه الا و بلا ما سه نفريم بايد سه تا بگيري اين كه من سه تا گرفتم يا نه بماند خوتون حدس بزنيد هميشه كه نبايد آخر فيلمو گفت اينم بگم ما اونروز هرچي ماشين سوار شديم و هر جا خواستيم پولي به تعداد نفرات بديم يه دعوايي داشتيم با دختر گلم خلاصه اينكه اونروز عيال فهميد كه ديگه بايد يه پيمونه بيشتر برنج بريزه تو قابلمه بچه داره بزرگ ميشه . از در كه رفتيم تو اول بوفه سينما بابا چيپس بابا پفك بابا آدامس گفتم دخترم اينجا سينماس استاديوم كه نيومديم بچه البته من در نهايت تسليم شدم رفتيم تو سالن اوووه بابا چه تاريكه اينجا ولي خوشبختانه نترسيد نشستيم فيلم ببينيم بابا در چيپسو باز كن بخوريم يكي من يكي هم تو و مامان بايد شما هم در پاكت چيپسو باز كنيد و بخوريد من تنهايي نمي خورم خلاصه مثل آدماي نديد پديد حالا نشستيم دقيقا وسط سالن دو تا چيپسم گرفتيم دستمون با سروصدا داريم مي خوريما بيا و ببين . غرولند چند نفر و علنا شنيدم ولي خوب همينه كه هست مي خواستن امروز نيان سينما . وسط فيلم ديديم آقا بچه نيست اي داد بيداد بچه كو ؟ همه حضار در سالن مشاهده كردن كه يه بچه زوركي مي خواد از سكوي جلوي پرده سينما بره بالا و يه دستي به اين تلويزيون بزرگه بزنه ببينه آخه چه جوري ميشه تلويزيون به اين بزرگي يه دفعه ديديم سي چهل نفر با هم داد ميزنن بچه بيا پايين .  ملت فيلم و ول كرده بودن و مشغول تماشاي بچه بودن  و هر و كر ميكردن و مي خنديدن خلاصه مينوي من براي چند لحظه سينما رو بهم ريخت بنده با كمال شجاعت اعلام كردم كه حضار محترم بنده معذرت ميخوام بچه اس ديگه چيكارش كنم . فيلم تموم شد و خيلي از حضار وقتي از كنار ما چه تو سالن و چه تو لابي سينما رد مي شدن لپ دختر ما رو مي گرفتن مي خنديدن و مي گفتن دفعه ديگه كي مياي بگو ما هم حتما ميايم . مثل اينكه كاراي دختر من از فيلم خيلي بامزه تر بوده . وقتي برگشتيم خونه فكر كرديم بهتره براي سينما رفتن يه چند وقت ديگه هم صبر كنيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:36  توسط سلیمان  | 


يه سوال

تا حالا از نزديك جنازه ديديد  يا بهش دست زديد . اصلا ببينم نظرتون درباره جنازه چيه . نه فكر نكنيد مخم مشكل پيدا كرده نه اصلا . هفته اي كه گذشت يكي از دوستاي خوب من پدرشو از دست داد فكر نكنم  سنش بيشتر از 55 سال بود . سن بالايي نيست مخصوصا وقتي ميشنويم مثلا تو فلان كشور بيوه آقاي پيترسون همراه با برادر دوقلوش جشن تولد 97 سالگيشونو جشن گرفتن . دوست ندارم درباره علل فوت زود رس بحث كنم يا از اين مدل حرفا بزنم .  چند وقت پيش برادر كوچكتر اين دوست ما رو گرفتن به جرمي كه اصلا من نفهميدم چي بود كردنش تو زندان كاري هم به علت و معلول قضيه ندارم . گذشت تا اينكه ده پونزده روز پيش مادر همين دوستمون سكته كرد و تو سي سي يو بيمارستان دارآباد بستري شد اوضاع انقدر خراب بود كه بنده خدا ده روز فقط تو سي سي يو خوابيد . از قضا زد و تو اين گير و دار پدر شون هم سكته كرد . دوست خوب بنده با سه تا داداش كوچكتر از خودش پدر رو ميرسونن بيمارستان شماره 2 و بعد از كلي تلاش پدر رو دوباره به زندگي برمي گردونن . دوست بنده ( با عرض پوزش به خاطر تكرار زياد كلمه دوست من ) با داداش كوچيكه همينكه خيالشون از بابت پدر راحت ميشه تصميم ميگيرن برن عيادت مادر . تا اينا پا رو از بيمارستان بيرون ميذارن پدرشون اوضاش دوباره بهم ميريزه و تموم ميكنه . تصور كنيد اوضاع يه خونواده رو پدر مرده و مادر با اوضاعي وخيم تو بيمارستانه و برادرشون هم تو زندان و اين در حاليه كه پدر رو دفن كردن و مراسم هم گرفتن نه مادره خبر داره نه برادره . اگه به مادر بگن وضعيت چطور ميشه آيا اون قلب مريض تحمل شنيدنشو داره ؟

ببخشيد ناراحتتون ميكنم ولي اين پست كاملا واقعيه . رفتيم بيمارستان جنازه رو تحويل گرفتيم و آورديم تو قبرستونو و البته اول برديم تو غسالخونه . راستش من هيچوقت فكر نمي كردم بتونم يه جنازه رو از نزديك ببيــنم ولي سال 79 وقتي مامان از دنيا رفت و تو غسالخونه خيلي راحت بغلش كردم و هاي هاي گريه كردم ديگه هيچوقت از مرده نترسيدم . خلاصه واستادم بالا سر جنازه اين مرحوم و تمام مراحل شستـــشو رو با دقت نگاه كردم . مردي كه تا ديروز پدر 7 تا بچه بود الان بدون كوچكترين اراده اي روي سنگ غسالخونه توسط مرده شور چپ و راست ميشد و صداش در نمي اومد . تو غسالخونه بودم ولي فكرم كاملا جاي ديگه بود خودمو تصور كردم كه خوابيدم اونجا و دارن ميشورنم . تا چند دقيقه ديگه هم ميكنن تو يه وجب جا رو مو با خاك كاملا مي پوشونن . آخر دنيا براي همه ما همينه . به خودم اومدم ديدم شستشو تمومه و ميت و براي دفن گذاشتن تو تابوت .

پيشنهاد ميكنم اونايي كه خيلي تو اين دنيا زور ميزنن اونايي كه دنيا براشون خيلي عزيزه اونايي كه حاضرن هر كاري بكنن و هر دلي و بشكنن و هر كسي رو خرد كنن و زندگيها رو از هم بپاشونن و بين آدما فاصله بندازن و با دروغ و دغل و ريا و پاچه خواري و آدم فروشي و هر كثافت كاري ديگه اي به مقصود خودشون برسن هر چند وقت يه بار برن تو غسالخونه و شستن يه جسد و از نزديك ببينن . البته آدمهايي كه گفتم نه بلكه همه . باور كنيد از شنبه كه روزگار اين خونواده رو ديدم و ماجراي بالا برام پيش اومد از تمام دنيا زده شدم به خيلي از كاراي مردم خندم ميگيره اخلاقم عوض شده . شايد بگيد چند روز ديگه از سرت مي پره اوضاع عادي ميشه ولي اي كاش اين مستي تا ابد با من باشه و از سرم نپره . ببخــــشيد كه اين دفعه خاطرم طنز نبود ولي .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:22  توسط سلیمان  |