|
|
|
|
|
عرض شود خدمت انور مبارک باسعادت شما که :
من یه شباهتی با بروسلی دارم یعنی یه جورایی شبیه اونم رفتید تو فکر اول کار ، نه اصلا فکر نکنید کاراته بازم یا مثلا از لگد بازی خوشم میاد نه عزیز من ، من تنها جایی که پام بالاتر زانوم اومده رژه ایام سربازی بود اونم از ترس اون استوار فلان فلان شده بود . تازه هیچ علاقه ای هم به ورزش رزمی و بروسلی و فرانکی و آرنولد و از این دست آت آشغالا ندارم . فقط یه شباهت دارم . یه فیلمی دیدم از داش بروس خودمون شایدم ندیدم یکی برام تعریف کرد که یه سوسکی از بالا سر بروسلی رد میشد با صدای پای سوسک بروسلی از خواب پرید یعنی مثلا حواس طرف خیلی جمعه . بله منم خوابم این مدلیه با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشم ولی خوب مشابهت حواسی ندارم. از قضا دختر گل من هم مثل خودمه . هفته پیش که من شبکار بودم یعنی شیفت بدبختی من بود هر روز ساعت 8 صبح از سر کار می رسیدم خونه به عبارت صحیحتر جنازم می رسید خونه . پنجشنبه ساعت 10 شب رفتم سر کار که جمعه صبح برگردم . موقع برگشت هم گفتم خوب حالا صبح جمعه اس دیگه دارم میرم خونه بذار یه کله پاچه ای بگیرم ببرم خونه دور هم بخوریم خوش میگذره آخه میدونید من اصلا جنبه پولدار بودن و ندارم یه ده شاهی پول ته جیبم بود . رفتم تو طباخی و ادای حرفه ایها رو درآوردم . داش اسمال یه دست کامل برام بذار ببرم . سرمو بالا گرفتم دیدم نوشته دست کامل 10000 تومن . گفتم نه نه نه کی میخوره این همه رو یه مغز و یه زبون کافیه دو تا پاچه هم بذار روش. خلاصه کله پاچه به دست رفتم جلو در خونه ( خونه ما یه مجتمع 16 واحدیه ) دست کردم تو جیبم دیدم ای بابا دسته کلیدمو دیشب خونه جا گذاشتم . من اول صبح که میرم خونه سعی میکنم خیلی ساکت و بی سر و صدا برم که خانومم و بچه از خواب نپرن . صبحانه رو آماده می کنم و ساعت 10 دیگه همه بیداریم منم تو این فاصله به کارای خودم که بیشتر چرخیدن تو اینترنته می رسم . خلاصه مجبور شدم زنگ بزنم . بالاخره صبح جمعه بود و کسی از ساختمون خارج نشده بود و در همچنان قفل بود . به عیال گفتم کلید و از پنجره بنداز بیرون بیام تو گفت نه میام پایین . منم گفت بیا . القصه رفتیم بالا و اومدیم در واحد خودمونو باز کنیم . کلید تو در نرفت بدبخت شدیم عیال اول صبحی خواب آلو یادش رفته کلید و از پشت در بر داره و همینجوری در و بسته و اومده پایین . هر چی زور زدیم فایده نداشت . موندیم پشت در مجبور شدیم در بزنیم . هر چی در زدیم دختر ما برعکس همیشه خواب خواب انگار نه انگار پدر مادر بدبخت موندن پشت در . زنگ زدیم دوباره در زدیم با موبایل شماره خونه رو گرفتم شاید سر و صدای تلفن کاری کنه آقا بچه پاشو کرده تو یه کفش الا و بلا بیدار نمی شم بمونید پشت در پدرتون در بیاد . بابا جان تو که همیشه مثل این بروسلی بودی پس چی شد . دهنمونو چسبوندیم پشت در مینو جان دخترم گلم بیا درو باز کن بیدار شو مامان بابا یخ زدن تو سرما . نه آقا نشد که نشد . کم کم همسایه ها بیدار میشدن و تو را پله یه نگاهی هم به ما مینداختن حالا خوبه زیاد همدیگه رو نمیشناسیم . خلاصن نشستیم جلو در و منتظر شدیم بچه خودش بیدار شه . واااااااااای کله پاچه بدبخت مثل خودمون یخ کرد .گفتم عیال بی خیال بیا ترتیب این بیچاره رو بدیم یخ کرد حیوونی دو طرف پاگرد نشستیم و اولش ناخونک زدیم و بعدش هم جدی جدی شروع کردیم به خوردن یه مغز و یه زبونو و دو تا پاچه بدون قاشق بدون نون و چنگال مثل انسانهای اولیه با دست و چنگول و پنگول . مردم می خندن چیکار کنم بخندن پول دادیم داره از دست میره باید بخوریمش مگه ما سالی چند بار پولدار میشیم . البته شانس آوردیم رفت و آمدی به اون صورت نبود تو راه پله ها ابرومون می رفت به خدا . بلند شدیم و دوباره یه زوری زدیم راستش دیگه داشت اعصابم خرد میشد می خواستم قفلو بشکنم از طرفی گفتم نکنه بچه ترسیده باشه و از ترس نیاد درو باز کنه . گفتم جهنم میرم عقب و مثل این فیلما با پهلو به در میزنم جهنم بشکنه . حالا نگو بچه اومده دور باز کرده و بدون اینکه حرفی بزنه دوباره رفته خوابیده در هم کیپ شده ولی دیگه قفل نبود خلاصه رفتم عقب و یک دو سه رفتم تو در در وا شد منم پرت شدم تو پذیرایی . وقتی چشم من و دخترم تو چشم هم افتاد گفت اصلا دوستون ندارم هم بابا رو هم مامانو نذاشتید من بخوابم همش همش سرصدا می کنید . و این بود صبح جمعه زیبای من خستگی یه هفته شبکاری همچین اساسی در رفتا خیلی اساسی . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:47 توسط سلیمان
|
|
||