|
|
|
|
|
هفته قبل نوبت ما بود که خانه پدر باشیم و از او مراقبت کنیم . ساعت یازده و نیم شب است . یکی از همین سریالهای آبکی تمام می شود . با اکراه کلاه بر سر می کنم و از زیر پتویی که از شدت سرما به خود پیچیده ام خارج می شوم . خانه پدری ویلایی است و از دستشویی و توالت فرنگی در داخل ساختمان خبری نیست . باید از اتاق خارج شوم . سوز سرما گونه های لاغرم را سرخ می کند . همسرم صدایم می زند " داری میری حیاط کلاه سرت بذار " دستشویی رفتن اصلا کار ساده ای نیست خواهش می کنم مرا درک کنید کارم تمام می شود و برمی گردم . احساس می کنم چند دانه برف روی کلاهم نشسته است . موبایلم را برای ساعت 45 : 5 کوک می کنم . ( احساس خوبی نسبت به کلمه آلارم ندارم ) اهنگ بیداری را چک می کنم . موزیک سریال سرزمین شمالی است . چشمانم را روی هم می گذارم و خیلی زود خوابم می برد . دخترم از من می خواهد گوشی را به او بدهم تا با آن بازی کند . از او می خواهم زیاد آن را دستکاری نکند . دلمو سوزوندی برو حالشو ببر با بالاترین صدا به جای موزیک سرزمین شمالی مرا دیوانه وار از خواب می پراند . خدایا چرا این بچه ها نمی دانند که نباید دست به موبایل بزنند . سردرد می گیرم . دهانم تلخ است و تمام عضلاتم گویا از سرما به هم پناه آورده اند خشک خشک . موقع را ه رفتن صدای تک تک مفاصلم به گوش می رسد . تا حالا کاغذ مچاله را باز گشایی کرده اید ؟ با چشمان کاملا بسته ( لطفا با فیلم معروف اشتباه نگیرید ) شیر آب را باز می کنم و صورتم هدف دو مشت آب می شود . سریع آن را خشک می کنم و در یخچال را باز می کنم یک لیوان شیر با دو تا خرما صبحانه خوبی بود اگر لیوان شیر از دستم نمی افتاد . به هر زحمتی کف آشپزخانه را تمیز می کنم . پیراهنم را می پوشم دکمه آخر اوه مای گاد یه سوراخ اضافه مجبورم دوباره همه دکمه ها را باز و بسته کنم . این یکی از بدترین ضد احوالی است که ممکن است برایم پیش آید . حاضر می شوم . برس نیازی نیست . وقتی کلاه می گذارید چه نیازی به وقت تلف کردن برای برس موها ! از اتاق خارج می شوم . سفیدی زمین و زمان شوکه ام می کند . می دانم که خیلیها امروز غافلگیر خواهند شد . زیر برف دنبال کفشهایم می گردم . آنها را زیر تلی از برف پیدا می کنم . داخل کفشـــهایم پر از برف است . آنها را خالی می کنم و می پوشم . ( احساسم در این لحظه قابل نوشتن نیست ، لطفا خودتان آن را درک کنید ) درب حیاط را باز میکنم ولی برای بستن آن کلی به زحمت می افتم . می دانم که با سر و صدای بستن در چند نفری از خواب پریده اند . خدایا مرا ببخش ! جوی کوچک کوچه پر از برف است و تشخیص محل آن مقداری مشکل ، زمین می خورم بله همین اول کار آقا دایی بنده به شدت درد می گیرد . تا محل سرویس محل کارم لاک پشتی حرکت می کنم با رعایت تمام جوانب . آخ سرم ! برف چرا اینقدر سنـــــــگین است سرم را بالا میگیرم کارگر شن پاش شهرداری از من معذرت خواهی می کند . پوزخند تلخی تحویلش می دهم و دور می شوم . خیلی دیر شد . به چند متری سرویس محل کارم می رسم . ماشین حرکت می کند . آه مرا جا گذاشته اند . با سرعت به دنبالـــش می دوم و موفق می شوم مشتی به بدنه آن بزنم تا بشنود و توقف کند . اگر جا می ماندم باید مانند صدها نفر دیگر کنار خیابان منتظر تاکسی می شدم ولی کو تاکسی ؟ سر می خورم و این بار کف دست اولین نقطه ای است که به زمــین می رسد . داخل سرویس گوشه ای کز می کنم . بدنم به وضوح می لرزد . سرما ی سگ سوز عنوان قشنگی است برای این هوا . مسیر نیم ساعته را دو ساعته طی می کنیم راننده سرویس غر می زند . ماشین سر می خورد . وقتی به محل کار می رسیم تمام لوله ها یخ زده اند . توالت تعطیل . نصف پرسنل از جمله من حالت انفجار گرفته ایم ( گلاب به رویتان مثانه ها معمولا در سرما پر کارند ) ولی خوب شرایط جواب نمی دهد . خدایا زندگی چقدر زیباست . پشت میزم می نشینم خودکار از دستم می افتد و حروف روی کیبورد را تشخیص نمی دهم . عصر که به خانه بر می گردم توالت برای نیم ساعت اول استراحتگاه قشنگی است . دخترم از پشت در فریاد می زنم " بابا زود بیا بیرون آدم برفی درست کنیم " تصمیم می گیرم بر اعصابم مسلط باشم . یک آدم برفی قد خودم البته قدری کوتاه تر و چاق تر درست می کنم و مانند پیکره تراشهای بزرگ فخر فروشی می کنم . تمام لوله های خانه یخ زده اند . البته با دور اندیشی تمام از دیشب چند دبه آب در دستشویی گذاشته ام . برف را داخل قابلمه بزرگی می ریزم و روی گاز آب می کنم وقتی جوش بیاید آنرا روی لوله ها خواهم ریخت غافل از سرنوشت بد لوله ها . سه تا از لوله ها ترک می خورند و دنباله لوله کش آواره خیابان می شوم . ساعت 9 شب است . شب است و سکوت است و برف است و من . به علت بی آبی و یخ زندگی دخترم و مادرش راهی خانه مادر بزرگ شده اند . زنگ می زنم و مژده درست شدن لوله های آب را می دهم و آنها برمی گردند . شب دراز نکشیده خوابم می برد . دخترم متکایی زیر سر من می گذارد و ساده و کودکانه آرزو می کند آدم برفی زیبا تا فردا آب نشود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:11 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسم و پاک می کنم می نویسم و پاره می کنم می نویسم و اطرافم پر می شود از کاغذ پاره های خط خطی آنها تنها هنر انگشتان من هستند خدایا ! نوشتن حرف دل چقدر سخت است
آقا ! دفتر چهل برگ چند ؟ نه نه ببخشید صد برگ نه اصلا هزار برگ فروشنده هم به من می خندد آنها نمی دانند حرف دلم از این حرفها بیشتر است دفتر جواب نمی دهد آسمان دفترم باش ! بگذار برای تو بنویسم بگذار تو را خط خطی کنم ولی افسوس نوشتن چقدر سخت است برایم چه فایده بنویسم و پاره کنم بنویسم و پاره کنم بنویسم و . . . . آسمان ، دنیا ، دفتر ، و قلم ! بگذارید فریاد بزنم نعره بزنم داد بکشم اشک بریزم و باز هم فریاد بزنم شاید خالی شوم زندگی ! بگذار تو را خطاب کنم و فریاد بر سر تو بکشم بگویم که از دست تو دلگیرم بگویم که نمی دانم چطور باید بخندم چطور گریه کنم و چطور بغضم را برای هزارمین بار فرو بخورم آری ! زندگی پرم ، تو را به آسمان و هر چه پاکی قسم خالی شدن را به من بیاموز و باز هم برایت می نویسم می نویسم و پاک می کنم می نویسم و پاره می کنم می نویسم و اشک می ریزم نجاتم بده تا در میان اشک و بغض و گریه و البته کاغذ پاره ! غرق نشوم . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:56 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
به بهانه اولین دانه برف که رویم را بوسید و بر گونه ام نشست چه زود فرا می رسد زمان ساده شدن طبیعت از الوان دلفریب پاییز چه زیباست این قرارداد نا نوشته تحمل طبیعت به سر میرسد رنگ و رنگ بازی تمام به دستور برف همه جا سفید یک رنگ ساده بدون ذره ای آلودگی طبیعت عریانی را انتخاب می کند فصل یکرنگی آغاز می شود زمستان لباسی تکرنگ بر تن دنیا می کند مانند سربازان در حالی که همه گوش به زنگ فرمانده اند مثل استخر وقتی همه برهنه اند نه آنجا هم مایوهای رنگی تفاوت را القا می کند شاید مثال بهتر مرده شور خانه باشد مثل لحظه هایی از زندگی یا مردگی که هیچ کس بر دیگری برتری ندارد طبعت اگر طالب نو شدن ، زیبا شدن ، دور ریختن برگهای پژمرده و دلربایی بیشتر است باید جامه بدرد لخت شود دلبری کند به یکرنگی زمستان ، سفیدی و پاکی آن ایمان آورد زندگی بدون لباس زیر برف و یخ را تحمل کند تا بهار به نجاتش آید بیایید به برف نورسیده بگوییم روی ما هم ببار سپیدمان کن سیاهی مان را بشوی دل تاریکمان را روشن کن کمکمان کن تا جوانه انسانیت از شاخه هایی که هنوز زنده اند سر بزند برای درس گرفتن و آموختن و عمل کردن تخته سیاه از این سفید تر سراغ دارید؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 8:18 توسط سلیمان
|
|
||