|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان وبلاگی
عید همتون مبارک راستش اسفندماه وبلاگ من یکساله شد در این مدت تجربه جدید وبلاگ نویسی برام خیلی جالب بود من نویسنده خوبی نیستم . صادقانه اعتراف می کنم . ولی حسن اینکار آشنایی با شما دوستان عزیز بود . دوست داشتم مطلب یا خاطره ای بنویسم به عنوان آخرین یادداشت ۸۶ ولی می خوام نظر خواهی کنم از دوستان خوبم که در این مدت منو شرمنده کردن و به من سر زدن . می خوام بدونم ضعف و قوت نوشته های من به طور کلی کجاست ؟ مخصوصا دوستانی که همیشه با من بودن و باعث قوت قلب من . صمیمانه آرزو می کنم سالی خوش و خرم همراه با صحت و سلامتی و شادی در کنار خانواده های محترمتون داشته باشید . باز هم تشکر می کنم از گلی از محی از رویا از الهام و الی و یاسر و همه اون عزیزانی که برای اسمشون حضور ذهن ندارم عید همتون مبارک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:58 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
ضلع شمالی میدون آزادی منتظر ماشین بودم یه جوونی 18 – 19 ساله جلومو گرفت آقا تو رو خدا یه 3000 تومن ناقابل به من بدید کیفمو زدن منم سربازم باید چند ساعت دیگه خودمو تو رشت به پادگان معرفی کنم وگرنه جریمه میشم . هیچ کسی هم اینجا ندارم ازش پول بگیرم آدرستون هم بدید براتون می فرستم راستش من معمولا حس کنم طرف راست میگه بتونم یه کمکی می کنم ولی خوب این حس خیلی قویه به این راحتی گول نمی خورم . راستس یه نمه حس شیطونیم گل کرد . از اونجایی که موهای بلند و صدا و قیافه طرف اصلا به سرباز نمی خورد و اینکه فلان فلان شده اگه کسی و اینجا نداری پس اینجا چکار می کنی یه نمه هم وقت آزاد داشتم تصمیم گرفتم اذیتش کنم . این مورد می دونم که برای خیلیهاتون پیش اومده ولی از اینجا به بعدش فکر نکنم . گفتم ببین داداش من نوکرتم 3000 تومن که قابلی نداره تو سرباز وطنی من هر کاری بتونم وظیفمه برات انجام بدم بریم ترمینال ! بفرستمت رشت . بنده خدا یکه خورد نه آقا من خودم میرم مزاحم شما نمی شم گفتم به خدا اگه بذارم من اینجا باشم سرباز وطن سرگردون بشه اصلا و ابدا . خلاصه به هر زحمـــتی بردمش ترمینال . رفتم براش یه بلیط رشت گرفتم و بلیط و به خودش ندادم می دونستم که نمیره راننده رو پیدا کردم و شرح ماوقع رو براش گفتم اونم انگار سرش درد می کرد واسه این کارا گفت رو چشم قربان می برم خود رشت اگه بشه اونجا هم یه دربست میگیرم تا دم در خیالی ببرتش . خیلی حال می کنم اینارو آدم کنم . اینوگفت و فریاد زد چهارونیم رشت سوار شن . خلاصه این پسره اصرار می کرد که بابا من باید چند جا سر بزنم . من اصلا فردا می خوام برم من و راننده هم گفتیم اصلا تعارف نکن که ما همگی در خدمت سرباز وطنیم . امکان نداره تو بذاریم با این وضعیت بمونی . بنده خدا داشت اشکش در می اومد . خلاصه اتوبوس راه افتاد و نگاههای اون پسره منو تعقیب می کرد شاید تو دلش می گفت ای کاش امروز کارو تعطیل می کردم . من قصد مردم آزاری نداشتم ولی شاید یه جورایی این قضیه باعث می شد سرش به سنگ بخوره دوما برای یه آدم معتاد که خرج عملشو از مردم گدایی می کنه مگه تهران با رشت فرقی می کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط سلیمان
|
|
||