|
|
|
|
|
چيز خاصي ندارم بگم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:6 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
ميزان حوصله ام به صفر رسيده . اينكه ميگن حوصلم سر رفته شايد عبارت درستي نباشه معمولا چيزي كه زياد باشه سر ميره غير از اينه ؟ شايد اگه يه دستگاهي مثل حوصلمتر وجود داشت همتون مي فهميديد حوصله من خيلي سرده ( زير صفره ) ! . تعطيلات نوروز تا نيومده ذوق مي كنم آخ جون تعطيلات صفا . . . يكي نيست بگه آخه بدبخت تو رو چه به تعطيلات تو بايد همش سر كار باشي . به قول بزرگان دين كار بهترين تفريح است من فكر مي كنم اين جمله فقط مال منه . يه ماه مونده بود به تعطيلات فهميدم قراره از يه جايي هفت هشت ميليون پول دستم برسه كه همش مال خودمه . نشستم هزار تا نقشه كشيدم براي خودم . ميرم يه 405 فيمت مي كنم احتمالا بتونم يدونه 81 يا 82 بخرم . نه بابا هشت ميليون دارم يه تومن هم خودم جور مي كنم ميگن سيلو ماشين جاده اس . اي بابا چرخاش اسپورت نميشه . اصلا يه دونه ريو قسطي مي خرم هشت تومن ميدم بقيه اش قسط . تو اين مملكت نفس هم قسطي بكشي كسي بدش نمي آد . چرا بد باشه ماشين 4 ميليون تومني و نقد ميدن 12 ميليون ، قسطي كه ميشه ميرسه به بيست ميليون با سود كاملا اسلامي كه هيچ اشكال شرعي هم نداره . نه بابا اعصاب قسط و اقساط ندارم . نخنديد بهم يه پيكان ميگيرم 84 دو گانه سوز گور باباي كم بنزيني دوگانه رو عشقه فوقش 5 ميليون . بقيشو ميذارم بانك مسكن من بايد تو اين سن و سال به فكر يه سرپناه براي زن و بچه ام باشم . آفرين اين يعني آينده نگري . يه بشكن اساسي ميزنم و ميگم عيال بيا كه يافتم امسال عيد بالاخره ماشين داريم دوست داري اول كجا بريم . مثل هميشه لبخندي تحويلم ميده و ميگه چيه دوباره توهم . ميگم نه به جون خودم ، توهم كدومه برگشت و رفت آشپزخونه دنبال نهار ظهر . آخ چادر مسافرتي نداريم ، خدايا چيكار كنم پنچري هم بلد نيستم بگيرم . راستي حتما بايد ماشين مجهز به سي دي باشه خيلي جواد ميشه اگه بخوام نوار عقب جلو كنم وسط سفر . اومديم وسط جاده بچه يه آهنگي هوس كرد من عينك دوديمو دربيارم تو داشبورد دنبال نوار بگردم ، خوب من تازه كارم راننده جاده نيستم يه وقت تصادف مي كنم خداي نكرده . ولي سي دي خوب خيلي راحته . كنترل و مي گيرم دستم شماره 65 به بعد مخصوص آهنگهاي بچه گونه اس . بايد بزنم كنار جاده آتيش ، منقل جوجه و .... يه تني هم به آب بزنيم بد نيست . خسته شدم از بس پشت پنجره اتوبوس آب بازي مردم و كنار رودخونه جاده قزوين رشت تماشا كردم . شمال رسيديم چيكار كنيم حالا يه توك پا بريم دوهزار سه هزار خندم ميگيره آخه نادان دوهزار سه هزار مال مازندرانه رشت دو هزارش كجا بود ؟ اوه اوه ماشين جوش آورده الان بايد چيكار كرد ؟ از رشت راه مي افتم سمت آستارا . دخترم نه جلو نبايد بشيني خطرناكه همون عقب برات امنه . پشت فرمون چايي مي خورم آه قندم افتاد . زير پامو نگاه مي كنم سرعت 110 . بوق بلند كاميون روبرويي چقدر شبيه زنگ گوشخراش تلفن خونمونه . چيكار داري مي كني تلفنو جواب بده . صداي عيال بود . ها ها چي شده ها الان جواب ميدم . بفرماييد . چه روياي شيريني بود ! داداش محمد بود ببين سليمان جان برادر من ان شالله اين پول كه دستت اومد يه مقدار جمع كن بذار روش منم كمكت مي كنم يه خونه اي چيزي بخري . آخه ! آخه نداره تو اگه الان خونه نخري ديگه نمي توني بخري از فرداش افتاديم دنبال خونه پولمون خيلي كم بود . مگه خونه ميدن با اين پولا خلاصه روز آخر سال بيست و نهم موفق شديم يه آپارتمان 50 متري پيش خريد كنيم . تحويل يكساله . پولشو بايد تو سه قسط بديم هر چند من زير قسط اولش يه جورايي زاييدم . خلاصه هر چي پس انداز و عيدي و پول و نقدينگي داشتيم جمع كرديم داديم دست مردم و دوباره مثل سي و چند تا عيد گذشته زندگي نشستيم پاي تلويزيون . خدا كنه اين يكي مثل اوني كه چند سال پيش مي خواست ما رو صابخونه كنه از خدا بي خبر و نامرد نباشه . مثل اون زالو وار به جون پولاي من نيفته كه من سه سال فقط خسارت بدم . امروز نمي دونم سوم يا چهارم عيده هنوز از جامون تكون نخورديم جايي هم نرفتيم يعني نمي تونيم بريم . آخه آدم بي پو لو چه به سفر . ميشينيم تو خونه حالشو مي بريم آجيل مي خوريم و صفا مي كنيم . خدا پدر اين مهران مديري رو بيامرزه آخر شب يه لبخندي گوشه لبمون مياره . خدايا ما كي ميتونيم بريم تعطيلات ؟ لب آب ، جنگل ، جوجه ، باربي كيو ، عينك دودي و جاده بالا و . . . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:15 توسط سلیمان
|
|
||