|
|
|
|
|
جوانک خیلی مودبانه جلو من ایستاد و گفت ببخشید قربان من نه گدا هستم نه کارتون خواب ولی برای رفتن به خونه کرایه ماشین ندارم ! دویست سیصد تومن لازم دارم لطف می کنید . دست در جیب کردم و تنها موجودی جیبم را که یک اسکناس دو هزار تومنی بود نشانش دادم و گفتم عزیزم متاسفم پول خرد ندارم . پول را از دستم گرفت دست در جیبش کرد ۱۷۰۰ تومن به من پس داد و در کسری از ثانیه از جلو چشمانم محو شد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
طولانی بودن این پست رو ببخشید . اینایی که نوشتم خلاصه سفر بود . ساعت 9 صبح رسيديم مشهد . خوب كسي كه اين همه راه ميره وقتي برسه به مشهد اصلا نمي تونه به كاراي ديگه برسه حتما بايد يه زيارتي بره اول كار . ما هم رفتيم زيارت . جاي همتون خالي قسمت همه آرزومندا بشه . من خودم زياد تو قيد و بند دين و دينداري نيستم . همينكه اصول اوليه رو به جا بيارم كلي هنر كردم ولي حقيقت اينه كه وقتي برسي اونجا منظورم اولين باري كه چشمت به صحن و گنبد و گلدسته و سقاخونه امام رضا مي افته نا خود آگاه اشكت سرازير ميشه . حالت روحاني و معنوي خاصي داره . گيرايي عجيبي داره . اما وقتي اومديم بيرون دنبال خونه يا مهمونسرا يا به قولي منزل گشتن خودش داستان جالبي داشت . اصلا فكر هتل و از سر مبارك خارج كنيد از كجا بياريم تو اين وضعيت . آقا هتل نمي خوايم بريم . پلاك ماشين هم كه تابلو بود مال تهرانه سر چهارراهها و ميدونها چندين نفر جلومونو مي گرفتن و زوركي مي خواستند بهمون خونه بدن – فصل خلوتي مشهد همينجوريه ديگه وگرنه مشهديا آدمهايي نيستن كه به مهمون احترام بذارن چند تا پست ديگه هم راجع به سفرهاي مشهدم نوشتم كلا آدمهاي ميزوني نيستن اين جماعت . به يكيشون گفتم اگه امام رضا اينجا نبود شما مشهدي ها از گشنگي مي مرديد – خلاصه تا ظهر علاف اينا بوديم خونه هاي كثيف و درب و داغون كه اصلا با ذائقه ما سازگار نبود . تو همين گير و دار راهو گم كرده بوديم كه مختار جون افتاد تو يه راهي كه نوشته بود تهران مثلا 800 كيلومتر راه برگشت هم نداشتيم يه روگذر نظر ما رو جلب كرد رفتيم بالا . بالاي پل بوديم كه فهميديم اون پل يك طرفه اس و ما كاملا داريم خلاف ميريم يعني اگه پليس ما رو اونجا مي گرفت حداقل سه ماه ماشينو مي خوابوند . شانس آورديم بد جور . از كجا نمي دونم ! دور خونه رو خط كشيديم و رفتيم تو يه پارك جنگلي به اسم " طرق " پيشنهاد مي كنم اگه رفتيد مشهد به جاي خونه هاي بو گندوي مشهدي ها از اين پارك براي اسكان استفاده كنيد يه پاركي بود با همه امكانات نگهبان ، سرويس بهداشتي ، تلفن عمومي ، كباب پز جاي چادر زدن و غيره و در عين حال رايگان چادر و علم كرديم و وسايل و توش پخش كرديم نهار و استراحت و دم غروب هم رفتيم زيارت . سي دي مختار هم خيلي جالب بود اهنگ شماره 4 هنگامه بود يا تو يا هيچ كس ديگه . مينو دختر گلم كشته بود ما رو با اين آهنگ بايد همونو بذاريد عمو مختار آهنگ چهار و بذار فقط هنگامه . شب تو چادر خوابيديم هوا نسبتا سرد ولي بي اندازه دلچسب بود . صبح هم با صداي وق وق پرندگان از خواب بيدار شديم . روز دوم به مجتمع تجاري الماس شرق سر زديم و خريد كرديم حتما يه سر بريد اونجا اگه مشهد رفتيد . از اونجا هم توس و فردوسي و قبر غريبانه اخوان ثالث و گشت زدن در خيابانهاي مشهد . آدرس پرسي خيلي شديدي داشتيم اين مختار هم كشته بود ما رو . مختار جون ترمز كن از فلاني آدرس بپرسيم تازه وقتي از طرف رد مي شديم مختار مي گفت از كي مي خواي بپرسي اينجا كه كسي نيست !! نهار يه رستوراني رفتيم جاتون خالي غذاش بد نبود در عين حال فضاي بسيار زيبايي هم داشت . هر كدوممون نيم ساعتي از دستشويي اونجا استفاده كرديم . سر و صورت و دست و پامون همه خاك شده بود و خوب رستوران كلاس بالا و آب و گرم و خشك كن و از اين تشكيلات نمي شد استفاده نكنيم ! شب قبل از خواب من و مختار بدمينتوني بازي كرديم ست آخر گفتيم تا وقتي توپ زمين نياد بازي مي كنيم بعد ميريم براي خواب . حالا مگه اين توپ زمين مي افته حرفه اي شده بوديم براي خودمون . روز سوم ، بعد از ظهريه نهاري خورديم و براي خداحافظي رفتيم حرم دلم بدجور گرفته بود با كلي دعا و خواهش و التماس و حاجت گفتن از امام رضا خداحافظي كرديم و را افتاديم . از مشهد زديم بيرون برنامه داشتيم از جاده بالا برگرديم . اول از همه رسيديم به قوچان بارون شديدي ميزد و برف پاك كن ماشين با زور آخرش هم كم مياورد ولي ما راه خودمون و رفتيم . در كشف علت نام قوچان به اين نتيجه رسيديم كه لابد با قوچ و قوچ بازي سر و كار داشتن بعد از اون هم چناران كه لابد همش تو كار چنار بودن و شيرواني ها هم حتما شير و شير بازي رو خيلي دوست داشتن . شيروان رفتم اون دست خيابوون نون بگيرم يه جوون بيست و چند ساله يه نمه همچين خل مغز اومد جلو دست كشيد پشت سرم كه سلام عزيزم نون مي خواي عسلم فدات شم مي خواي من برات بگيرم خلاصه من كه نفهميدم مشكلش از كجاش بود سريع نون و گرفتم جلدي پريدم تو ماشين و نشستم پشت فرمون و سريع گاز شو گرفتم به سمت بجنورد و گفتم مختار جوون بريم كه اينجا ممكنه كار دستمون بدن . تا بجنورد يه كله تاختيم . جدا رانندگي شب سخته و استرس زيادي براي راننده داره . مينو گفت بابا تشنمه رفتم يه آب معدني خريدم گفتم آقا چقدر ميشه ؟ گفت اي آقا اين حرفا چيه هر چي دادي بده راستش من يه جورايي شدم و تعجب كردم گفتم آقا قيمت نداره مگه ؟ بده آقا قيمت ديگه چيه من هم 300 تومن بهش دادم و اومدم بيرون گفتم مختار اينا عجب آدماي توپي هستن . مختار اومد بپيچه پرايدي كه از كنار مي اومد و نديد و پرايد بدبخت بدجور ترمز كرد مقصر هم ما بوديم كلشو بيرون آورد و كلي بد و بيراه نثارمون كرد گفتم مختار جون همچين توپ توپ هم نيستن . خلاصه چادرمون و تو يه پاركي كه به جز ما چند تا مسافر ديگه هم بودن برقرار كرديم و شامي خورديم و خوابيديم . بابت طولاني بودن اين پست من معذرت مي خوام باور كنيد خيلي از موارد رو اصلا ننوشتم وگرنه بايد يه كتابچه اي مي نوشتم . از بجنورد كه خارج شديم كم كم جاهاي باصفاي ايران خودشو به ما نشون داد مسير بجنورد به آزاد شهر مناظر طبيعي بسيار زيبايي داره مخصوصا نزديك آزاد شهر به قول مختار خدا زيبايي رو تو اين نقاط تموم كرده . حالا ما داريم تو سي دي هامون در بدر دنبال آهنگ جاده هاي شمال حميرا مي گرديم مگه پيدا ميشه فقط كافي بود ضبط ماشينو روشن كني كه مينو بگه آهنگ چهار هنگامه . يه توقف كوچك يه هندوونه كوچكتر خيلي خوش گذشت . اما بعد از اون گرگان و زيبائيهاي خاص خودش بيخود نيست اسم اين استان گلستانه . بندر تركمن و كردكوي جايي بود كه يك شب اونجا مونديم در توصيف بندر تركمن وتركمن صحرا اول بگم اگه مي خواهيد يه جاي جديد به لحاظ پوشش خانومها در ايران ببينيد حتما يه سر اونجا بريد . دختران زيبا با چهره هايي كه ته مايه ژاپني دارد قد بلند با اندامي زيباتر از باربي لباسهاي يكسره و تقريبا تنگ با رنگهاي بي اندازه شاد چاك پايين لباس روسريهايي فوق العاده زيبا و شاد بدون گره مردان تركمن كه البته اكثرا لباس رسمي تركمني نداشتند ولي تك و توك با آن كلاههاي معروف تركمني ديده مي شدند . در كنار اينها مردمي خونگرم و مهمان نواز . از يه بنده خدا آدرس پرسيديم صادقانه اصرار داشت شب مهمان خانه آنها باشيم ولي ما چون در جامعه اي زندگي مي كنيم كه اعتماد واژه اي كاملا بي معني است حتي صداقت هم رنگ و بويي ندارد قبول نكرديم البته پذيرش دعوت او مي توانست برايمان جالب باشد ناچار از بندر تركمن با آن غروب زيباي ساحل خارج شديم و در يكي از پاركهاي كردكوي چادر زديم . شب موقع شام چون دو كيلو بادنجان و سير تازه خريده بوديم بين ميرزا قاسمي و كشك بادنجان مونده بوديم كدومو درست كنيم راي ما دو به دو مساوي شد و گفتيم راي نهايي با مينو و مينو با ميرزا قاسمي موافقت كرد ولي موقع شام سر سفره خلاف راي گيري كشك بادنجان خود نمايي مي كرد كه فكر كنم باعث دلخوري مختار جون هم شده بود . صبح از كردكوي خارج شديم و . . به ساري كه رسيديم لب دريا با استفاده از كارت معلمي برادر مختار جون يه سوئيت اجاره كرديم و يه نمه استراحت . مختار جون رفت تو آب و تنها شنا كرد من و مينو هم بغل آب با ماسه هاي ساحل يه سوسمار بزرگ درست كرديم خيلي خوشگل بود دريا جدا زيباست براي هميشه و زيبايي اون تموم شدني نيست . براي نهار از يه مغازه اي يه مرغ درسته خريده بوديم كه با اون جوجه بزنيم براي ساروي ها جوجه كباب آماده چيز غريبي بود ما هم مجبور شديم مرغ درسته بخريم . به فروشنده گفتم خانوم ما اينو كجا خردش كنيم گفت جلو مغازه شير آب هست ما هم مرغ و خرد كرديم يه جعبه توت فرنگي خريده بوديم شستيم و خلاصه هر كار آبي كه داشتيم انجام داديم فروشنده بدجور چپ چپ نگاهمون مي كرد . جوجه ها رو زديم و خورديم انصافا بد نشده بود . در مورد ساري بايد گفت شهري زيبا با مردماني ناجور . فكر مي كنم كلا شهرهاي توريستي مدلشون همين باشه . فقط مي خوان آدمو تيغ بزنن نامردا . خواب شب كنار دريا با لالايي امواج دريا جدا لذت بخش بود . صبح از ساري خارج شديم و به سمت چالوس خيلي از شهرهاي كنار دريا رو گشتيم آمل ، بابل ، بهشهر ، نور و محمود آباد كه اين آخري جدا تكه اي از بهشت روي زمين بود فاصله كوه و دريا خيلي از هم كم بود شايد فقط 5 يا 6 كيلومتر ساحل تميز با شنهاي درشت . كوه پوشيده از درخت و زيبايي چشم نواز طبيعت بود . در مسير برگشت در جنگل زيباي سيسنگان نهار صرف شد و به جاده چالوس نزديك شديم نكته جالب اين بود كه تمام ساحل دريا محصور بود و ويلاهاي شخصي مايه داران مردم را از ديدن درياي خودشان محروم كرده بود . ساحلي كه مال هفتاد ميليون ايراني است تنها در اختيار چند مايه دار است و بقيه مردم هيچ . از جاده چالوس به سمت تهران هم مسير جالبي است . پيچهاي تند و پشت سر هم كافيست يكبار جاده بپيچد و تو نپيچي . وقتي از بالاي كوه به مسيري كه در پايين كوه پشت سر گذاشته اي نگاه مي كني ناخودآگاه سرگيجه مي گيري ولي مختار جون برا خودش راننده اي شد در اين سفر . اواخر جاده چالوس گردن مختار جون به وضوح مي چرخيد و آرام نمي گرفت . خستگي رانندگي در جاده چالوس خيلي آزار دهنده اس . 190 كيلومتر را و چهار پنج ساعت رانندگي با سرعت نهايتا 50 كيلومتر در ساعت سفر تمام شد و دستجمعي خانه ما رفتيم و تفكيك اسبابي شد و شامي خورده شد و همسفران ما به خانه رفتند . ما مانديم و خاطرات سفري كه براي من مصداق بارز جمله معروف " اگه آقا بطلبه " بود . احتمالا پست قبلي من يه جورايي به گوش آقا رسيده بود . آقايي كه تو حرمش بيشتر از هر چيز ديگه اي غريبي خودنمايي مي كرد .آقايي كه انگار هميشه منتظره . آقايي كه انگار هميشه چشم به راه كسي هست كه بياد پيشش و زار زار گريه كنه و ازش حاجت بخواد آقايي كه وقتي ازش قلبا چيزي بخواي نه تو كارش نيست . برام جالب بود كه با اين همه زائر گفتن يا امام رضاي غريب چندان بي ربط به نظر نمي اومد . بد نيست هر وقت فرصتي شد اگه دستمون به حرمش نمي رسه از همينجا بگيم : |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 توسط سلیمان
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا بالاخره قسمت شد ما هم يه سفري رفتيم و لقب زيباي مسافر برازنده قامت رعناي ما شد . ماجرا از آنجا آغاز شد كه ما خيلي پكر و دمق دم غروب پنجشنبه هفته پيش گفتم عيال جان حالا كه جايي نداريم بريم بيا يه زنگي به اين آبجي ما بزن بگو شب منتظرمون باشن شام بريم خدمتشون . از روز شنبه هم كه پيش پدريم و ديگه تا آخر هفته نمي تونيم از خونه بريم بيرون . خلاصه من روم نميشه من روم نميشه شماره رو گرفتيم و گوشي و داديم دست بچه كه بگو عمه جون مهمون نمي خوايد ؟ دم غروب رفتيم خونه خواهرمون و گل گفتيم و گل شنفتيم . ساعت هشت و نيم نه بود كه دوست گلم مختار جون زنگ زد كه سليمان جان به علت اوضاع خراب كاري و نداشتن فروش و در نتيجه خاموش بودن كوره ذوب مواد در شركت هفته بعد كلا شيفت ما تععططييله !!! از يك طرف ذوق كرديم كه اي ول يه هفته تعطيل از يك طرف غصه خورديم اي بابا اين علامت خوبي نيست كه مختار جون پيشنهاد سفر داد . سليمان جان مشهدمون جور شد . امام رضا قربونت برم بالاخره طلبيدي ما رو ؟ ما هم كه به قول معروف كور از خدا چي مي خواد ؟ معلومه دو چشم بينا . موضوع رو با عيال در ميون گذاشتيم و اون بنده خدا هم از ذوق زيارت امام رضا اشكي تو چشاش حلقه زد و موافقت خودشو اعلام كرد . زنگيديم كه مختار جون ما آماده ايم فلان چيز با تو و بهمان چيز با ما البته انصافا ما جز وسايل شخصي چيزي با خودمون نبرديم و مختار جون همه چيزش به راه بود . باور بفرماييد من اون شب ساعت 5 صبح بود كه خوابيدم نمي دونم چرا ! ساعت نه يا نه و نيم بود كه عيال بيدارمون كرد كه بلند شيد دير شد الان مختار ميره ما جا مي مونيم . پاشيد ديگه تنبلا من و دختر گلم كه گرم خواب بوديم بيدار شديم يه صبحانه سرپايي خورديم و شروع كرديم به جنب و جوش حاضر شدن . الو مختار جون چيزي كم و كسر نيست ؟ نه داداش همه چي رديفه . راستي من گواهينامه رو ميارم خسته شدي ميشينم پشت فرمون باشه باشه . نهار و خورديم و حاضر شديم حالا مگه مختار مياد همينجوري يه ساعتي نشستيم و منتظر زنگ مختار شديم . اين وسط دختر گلم ميگه آخه بابا پس كي ميرسيم مشهد . گفتم بچه جون بذار مختار بياد سوار شيم وقت رسيدنش هم ميشه . انتظار به سر رسيد و مختار رسيد و موعد سفر رسيد و راستي راستي باورمون شد كه داريم ميريم امام رضا . خانوما با بچه عقب نشستن مختار پشت فرمون با ژست راننده بيابون و من هم خوب معلومه در نقش شوفر بغل راننده جلوس كردم .هيجانات اوليه به سر رسيد و ما هم رسيديم اول جاده مشهد . راستش هيچ كدوم مسير و بلد نبوديم و از روي تابلوهاي راهنما كشف مسير مي كرديم چند كيلومتر بيشتر نرفته بوديم و تو لاين سبقت با 100 تا مي رفتيم كه ده پونزده متر جلوترچشمم تو يه دور برگردون به تابلو امام رضا افتاد دستور ايست و گردش به چپ دادم ولي خيلي دير . مختار جون هم براي اين كه كم نياره با همون 100 تا پيچيد خلاصه ما نفهميديم سر پيچ ماشين پيچيد جاده پيچيد يا نپيچيد فقط صداي ترمز شديد ماشين و جيغ خانومها و يه نمه هم گرد و خاك همزمان ايجاد شد تو فاصله يك متري جدول ( گاردريل) تونستيم استپ كنيم عجب دست فرموني داره اين مختار . خلاصه با صداي صلوات خانومها و آب خوردن و دلداري دادن به هم ديگه ادامه مسير داديم و تازه فهميده بوديم اون تابلو مال خيابون امام رضاست نه مشهد . از دست اين قاليباف با اين تابلوهاش . عرض شود كه رفتيم و رفتيم از شهر زيباي رييس جمهور عزيز گرمسار هم گذشتيم و رسيديم به سمنان يكي از بيخود ترين شهرهاي ايران همين سمنانه يه پارك در اندشت تو ورودي شهر كه نه سر داشت و نه ته يه گوجه خيار و نون پنيري زديم به عنوان عصرانه و جمع و جور كرديم و راه افتاديم فلان فلان شده ها يه تابلو راهنما نزدن تو شهر اشتباهي داشتيم مي رفتيم پياده شدم آدرس پرسيدم نشستم تو ماشين هنوز 100 متر نرفته بوديم پليس عزيز بنده رو بدون كمر بند رويت كرد آردي بزن كنار گفتم جناب سروان بسته بودم شما رو ديدم باز كردم . پليسه هم گفت چهار تومن جريمه ميدي كه دفعه بعد ما رو ديدي باز نكني . خلاصه دست جمعي پكر شديم و را افتاديم ديگه كم كم آفتاب داشت غروب مي كرد تا اينكه رسيديم به شاهرود داخل شهر دوري زديم و دنبال يه مهمونسرايي جايي بوديم كه استراحتي كنيم پيدا نشد . يه چيزايي شامل نون و كالباس و نوشابه و خيار شور خريديم و خروجي شاهرود يه جايي گير آورديم فكر كنم اسمش رستوران بود البته از نوع بين راهي كه شام و بخوريم . دو به دو رفتيم دستشويي البته ما سه تا بوديم از دستشويي اومديم بيرون يه بابايي خفتمون كرد ميشه 150 تومن گفتم پدر بيامرز رسم بود يه پنج تومني يا نه 10 تومني به نگهبان توالت مي دادند مرد حسابي چه خبره 150 تومن اصلا ما فقط همين بچه رو برديم دستشويي گفت داداش وقت ما رو نگير 150 بده خودتو راحت كن . گفتم نوع قضاي حاجت فرقي تو حساب كتاب نداره ما كارمون سبك بودا . خلاصه پول و داديم و كلي هم خنديديم و شروع كرديم به خوردن شام . من مي دونستم پول ميز ميگيرن اين بين راهي ها ولي از اون جا كه كسي حواسش به ما نبود و اونجا هم شلوغ بود گفتم مختار جون خوردي گوله كن بريم كه پول ميز پياده نشيم . داشتيم يواشكي جمع و جور مي كرديم كه در بريم مثل اين مرد هزار چهره چند نفر دورمون و گرفتن كه داداش پول ميز ميشه 500 تومن گفتم بابا چه خبره اينجا كه سر گردنه نيست گفت آقا 5 نفريد نفري 100 تومن ميشه 500 تومن . گفتم بابا اين بچه بغل من نشسته اصلا رو صندلي ننشسته بود . سر مبارك و درد نيارم اومديم بيرون و مختار جون گفت داش سلي تو بشين . خلاصه نشستم پشت فرمون و را افتاديم هوا تاريك جاده باريك منم راننده . فكر كنم نزديك به 300 كيلومتر و تخته گاز رفتم تا برسيم به سبزوار كمرم بد جور تير مي كشيد ولي خوب راننده بيابون شده بوديم ( حداقل براي چند ساعت ) و اين حرفا و اين دردا اصلا معني نداره واسه من . سبزوار كه رسيديم يكي سرشو كرد تو ماشين داداش آب جوش نمي خواي ؟ كلوچه سبزواري نمي خواي گفتيم چرا مي خوايم . ساعت حدودا 2 نصفه شب بود جايي هم ما رو تحويل نمي گرفتن ناچار دو سه ساعتي تو يكي از پاركها خوابيديم . خانومها تو ماشين من و مختار هم رو زمين من كه اصلا خوابم نبرد ولي مختار انگار هفت شبانه روز نخوابيده باشه خر و پفي مي كرد بيا و ببين ماشالله . چند دقيقه گذشت و من ديدم يه گله سگ دارن بهمون نزديك ميشن. ازشون ترسيده بودم عين خودشون !!! مختار و بيدار كردم گفتم مختار جون اين سگها نخورن ما رو يه وقت ؟ گفت چيكار داري حيوون خدا رو بگير بخواب دلت خوشه . ته دلم گفتم آفرين به اين همه خونسري و شجاعت . البته من تا خود صبح بيدار بودم . ساعت شش جمع و جور كرديم و را افتاديم به سمت نيشابور تو را كلي چاي و كلوچه خورديم . دختر گلم هر چند دقيقه يكبار يه چيزي مي گفت و خستگي از تنمون در مي اومد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط سلیمان
|
|
||