تبليغاتX
سلیمان

1- منزل: خانه تكاني تمام ميشود . نگاهي به خود مي اندازم سعي ميكنم تمام جرخوردگيها را ناديده بگيرم بدون رفو از كنارشان بگذرم و با لبخندي زوركي به استقبال بهار بروم .


2- بازار تهران : در بازار بزرگ تهران نيم خيز ويترين مغازه اي را نگاه ميكنم زير فشار جمعيت له ميشوم . اما احساس ميكنم گردنم روي متكاي نرمي است . برميگردم يك خانم جوان با سينه هايي بزرگ انگار مي خواهد مرا بارانداز كند . جمعيت او را بر روي من حول داده است وقتي زيرش را خالي ميكنم و بيرون مي آيم تازه ناراحت هم ميشود .


3- يكي از گذرهاي بازار: در محيط كثيف بازار صداي جيغ و ناله زنان و دختراني كه از چهار طرف تحت فشار شديد هستند اذيتم ميكند و اطراف آنها جواناني كه براي خريد عيد به تهران آمده اند . البته خود تهراني ها بدترند فقط اسمشان شهريست .


4- جمهوري تقاطع وليعصر : براي دختر و همسرم هديه اي ناقابل مي خرم عيدشان مبارك .


5- ايستگاه مترو‌: جمعيتي انبوه منتظر قطار . قطاري خالي و نسبتا خلوت از راه ميرسد خوشحالم كه تا ايستگاه آزادي روي صندلي خواهم نشست . با فشار خود را داخل قطار ميكنم . براي سرپا ايستادن ميله اي گيرم نمي آيد كه از آن آويزان شوم .


6- خانه : كجايي ؟ نمي گي چقدر كار داريم ؟ عزيزم تو كه گفتي كارا تموم شد .


7- محل كار : شب كارم با كسي كه به اندازه يك گلابي خاصيت ندارد .


8- خودم : تكه اي ابرم بين ابرها گاه رعد گاه برق گاه باران گاهي صاف گاهي هم گرفته ولي من فقط

دوست دارم ببارم .


9- عيد : اولين عيدي است كه نه پدر دارم نه مادر .كاش مادر بود و مي ديد كه  دلم براي پدر چقدر تنگ است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:10  توسط سلیمان  | 


۱- كسر خواب شديدي دارم . خيلي زياد ولي با این حال خوابم نمیبره  . تا ساعت يك نصفه شب از كانال يك تا سيصد ميرم و برمي گردم هيچ چيزي براي تماشا گير نمي آد .

3- پرده ها رو بايد بشوريم . فرشها خيلي كثيفن . ديوار ها رو بايد دستمال بكشيم . نرده ها بايد رنگ بشن اينارو تو انجام بدي بقيه اش با من . خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

4- امسال همه عيديهارو نقدي ميدم . به من چه كه فلاني چي لازم داره و چي لازم نداره . اين پول خودت برو هر چي لازم داري بخر . بد ميگم ؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:33  توسط سلیمان  | 


آی ایهاالناس بدانید سیزه اسفند تولد سلیمانه . به افتخار همه متولدین اسفند ( به قول عمو قناد دست و هوراااا )

سنم داره میره بالا فکر کنم سی و دو سه رو شیرین پر کردم . . . .بله درسته

خلاصه با توجه به اینکه من اعتقاد دارم آدم بعد از سی سالگی به هیچی بند نیست بنابراین آدم که از

سی رد شد میشه گفت کارش تمومه و هر لحظه ممکنه تموم کنه .

هدیه تولد اصلا نمی خوام چون دوست ندارم روز تولدم کسی به من هدیه بده

هدیه باید کاملا بی مناسبت باشه .

مثلا من نشستم خونه دارم به انواع قرض و وام و قسط و بدهی هام فکر میکنم یهو یکی بیاد تو منو

محکم بغل کنه و ببوسه و چند تا تراول ۲۰۰ تومنی بده که سلیمان جون خیلی دوست دارم . چند قطره

اشک هم در باب دوست داشتن من بریزه بد نیست .

حالا تولدم مبارکه ؟ همتون بگید مبارکه .

پ - ن

این مطلب کاملا فی البداهه بود

ببخشید منو . این روزا قات قاتم اساسی و خفن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:10  توسط سلیمان  |