تبليغاتX
سلیمان


فکر کنم حداقل پونزده بار صدام کرد تا بیدار شدم

ساعت زنگ میزنه

سلیمان پاشو سحره !

میگم قطع کن خودم بعدا بهش زنگ میزنم

میگه نه بابا جون پاشو سحری بخوریم

آآآآآآه راست میگی .

ساعتو نگاه میکنم چند دقیقه بیشتر وقت ندارم

غذا تو گلوم گیر میکنه

خدایا نوشیدنی!!

یه لیوان دوغ با مارک " دوغ گازدار آبعلی"

اصلا نمیشه خورد

آب    آب

یخ یخ نمیشه لب بهش بزنی

ناچار سمت یخچال میرم

آخ جون دلستر

یک لیوان پر . وای خدای من به جای لیمویی کلاسیک گرفتم

تلخ تلخ !

غذا خودش پایین رفت نیازی به نوشیدنی نیست

سه دقیقه تا اذان وقت دارم

وای خدایا چای نخوردم سردرد فردا رو چکار کنم

لیوان چای روی میز گذاشته میشه داغ داغ !

سوختم .................. تا ته !

وقتی صدای اذان میاد

میگم خدایا شکرت راحت شدم از این سحری !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط سلیمان  |